رشد چشمگیر امّت اسلامی درپرتو امامت آخرين حجّت الهي:
امّتي كه در پرتو دين واحد و تحت امامت و ولايت واحد آخرين حجّت الهي آرمانشهر بشري را تشكيل مي‏ دهند، به گونه‏ اي رشد مي‏ كنند و قله‏ هاي بلند فرهنگ و دانش را تسخير مي‏ كنند كه به تمام بيست و هفت بخش علوم دست مي‏ يابند، در حالي كه قبل از ظهور حضرتش با تمام پيشرفت علمي‏ اش، خواه با چراغ وحي يا ابزار تجربه، به بيش از دو بخش آن دست نيازيده بود و اين چنين ضعف، نقص و سستي از شيعيان آن حضرت زدوده مي‏ گردد و قلوبشان چونان پاره‏ هاي فولاد محكم مي‏ گردد، به شكلي كه هر يك توان چهل مرد را پيدا مي‏ كند. امام مهدي ص263
اعمالتان را ابدی کنید تا اهل نجات باشید:
انسان ابدی باید کارهای ابدی داشته باشد.انسان پس از مرگ یا بهشتی است یا دوزخی که هیچ رحمتی در آن نیست، هیچ اثری از رحمت خاصّه در جهنّم نیست لذا اگر کسی اهل نجات باشد به کارهای ابدی دست می زند.
سفارش اهل بیت به نوشتن همه سخنان ایشان:
مردي از پيامبر اكرم(صلّي الله عليه وآله وسلّم)پرسيد: هرچه از شما ميشنوم بنويسم؟ فرمود: آري. پرسيد: چه در حال خوشنودي شما و چه در حال غضب شما؟ گفت: آري، زيرا ما در تمام اين شئون، جز حق چيزي نمي گوييم کتاب سرچشمه اندیشه،جلدپنجم،ص200.
پاداش نگارش علوم:
از رسول اكرم(صلّي الله عليه وآله وسلّم)رسيده است كه هرگاه از انسان با ايمان، يك برگ توشه علمي بماند، آن برگ حجابي بين او و آتش قيامت خواهد شد: «المُؤمنُ إذا ماتَ و تركَ ورقةً واحدةً عليها علمٌ تكونُ‏ تلك الورقةُ يوم القيامة ستراً فيما بينه و بين النار… ». وقتي توشه عالِمي را به حضور امام حسن عسكري(عليه السلام) ارائه دادند، آن حضرت فرمود: خداوند سبحان به هر حرفي از آن، نوري در قيامت به نويسنده آن عطا كند. کتاب سرچشمه اندیشه،جلدپنجم
ابلیس تا آخر دست بردار نیست:
خداوند در سوره یس فرموده است:عقلا و حکما حواسشان باشد که ابلیس تا آخر دست بردار نیست و رقیب سرسختی است.رقیبی چون ابلیس که به خود نیز رحم نکرده است و محصول شش هزار سال عبادت خود را به آتش کشیده است.
عناصر محوری حوزه های علمیه:
گرچه در بخشی از آیات، تعلیم مقدّم بر تزکیه است اما اساس کار، مقدم بودن تزکیه است؛ اما تعلیم، مقدمۀ تزکیه است نه مقدّم بر تزکیه. بنابراین آن جا که تزکیه مقدّم شده، برای این است که اساس کار، تزکیه و تربیت روح است. آن جا که تعلیم، مقدّم شده، برای این است که مقدّمۀ تزکیه است نه مقدّم بر تزکیه. قهراً عناصر محوری حوزه های علمیه را طهارت روح و قداست روح تشکیل می دهد.

سه شنبه 31 ارديبهشت 1398
             تاريخ:  28 مهر 1390  
حضرت آیت الله جوادی آملی در جلسه درس اخلاق:
مهم‌ترين و متقن‌ترين دليل نياز بشر به وحي را عقل اقامه مي‌كند/ با اخلاق به عنوان يك حقيقت تكويني و نه اعتباري بايد برخورد كنيم
خلاصه درس:
به گزارش پایگاه اطلاع رسانی اسراء ، معظم له روز پنج شنبه در جلسه درس اخلاق خود افزودند:ما با اخلاق به عنوان يك حقيقت تكويني و نه اعتباري بايد برخورد كنيم ، اصل اول اين بود كه انسان يك موجود تكويني و حقيقي است يك امر اعتباري نيست اصل دوم اين بود كه اين انسان متكامل و پوياست راكد و جامد نيست اصل سوم اين بود كه تكامل و پويايي يك موجود تكويني و خارجي بايد با امور تكويني و خارجي باشد با امور قراردادي و اعتباري و انتزاعي نمي‌شود يك موجود تكويني حقيقي را كامل و پويا كرد.
ایشان افزودند : اصل بعدي آن است كه اين قوانيني كه ما داريم و اجرا مي‌كنيم همه اينها اعتباري است حرمت، وجوب، حليّت، مالكيّت، مملوكيّت، رياست و مرئوسيّت اينها عناوين اعتباري است.
ایشان ادامه دادند : چيزي در خارج به عنوان مالكيّت به عنوان ملك نداريم آنچه در خارج وجود دارد زمين است خانه است عنوان ملكيّت, عنوان غصب و امثال ذلك اينها عناوين اعتباري است.
مفسر بزرگ قرآن کریم افزودند : حتماً اين عناوين اعتباري و انتزاعي يك تكيه‌گاهي حقيقي دارند اگر اين عناوين اعتباري را ما از رسوبات و رسوم و عادات و آداب مردمي بگيريم هرگز انسان به مقصد نمي‌رسد و كامل نخواهد شد ولي اگر از واقعيّتي گرفتيم هم كمال انسان را تأمين مي‌كند هم اين قوانين پشتوانه اعتباري دارد.
ایشان ابرازداشتند: اگر قوانين از وحي گرفته نشود نه مناسب با حقيقت گذشته است نه مناسب با حقايق آينده يعني بعد از مرگ دست اينها خالي است كارهايي انجام دادند كه آنجا خريدار ندارد كارهايي كه آنجا خريدار دارد اينها تحصيل نكردند.
حضرت آیت الله جوادی آملی ابراز داشتند : بنابراين حتماً اين قوانين اعتباري ما بايد از يك جايگاه حقيقي انتزاع بشود و آن ملاكات واقعي ، مصالح واقعي و مفاسد واقعي است كه ذات اقدس الهي مي‌داند اين راههاي طي‌شده بود.
معظم له افزودند : مهم‌ترين دليل و متقن‌ترين دليل نياز بشر به وحي را عقل اقامه مي‌كند و ارائه مي‌كند اين كتابهاي حكيمان است كه پر از اين ادلّه است و اگر بشر موجودي بود خودرو كه از همين طبيعت برمي‌خاست و در طبيعت فرو مي‌رفت و محو مي‌شد آنها مي‌توانستند براي بشر قانون وضع كنند.
متن کامل درس اخلاق به شرح زیر می باشد:
الحمد لله ربّ العالمين و صلّي الله علي جميع الأنبياء و المرسلين سيّما خاتمهم و أفضلهم محمد و أهل بيته الأطيبين الأنجبين سيّما بقيّة الله في العالمين بهم نتولّيٰ و مِن أعدائهم نتبرّيءُ إلي الله.
مقدم شما برادران و خواهران گرامي را ارج مي‌نهيم از ذات اقدس الهي مسئلت مي‌كنيم به همه شما سعادت و سيادت دنيا و آخرت مرحمت كند!
بحثهاي روز پنج‌شنبه در دو بخش ارائه مي‌شد يكي بحث اخلاق بود و يكي هم شرح كوتاهي از نهج‌البلاغه اميرمؤمنان(سلام الله عليه) كه آن هم در راستاي مسائل اخلاقي ارائه مي‌شد. در جريان اخلاق اشاره شد كه اگر اين اصول ملحوظ بشود معلوم مي‌شود كه ما با اخلاق به عنوان يك حقيقت تكويني و نه اعتباري بايد برخورد كنيم. اصل اول اين بود كه انسان يك موجود تكويني و حقيقي است يك امر اعتباري نيست اصل دوم اين بود كه اين انسان متكامل و پوياست راكد و جامد نيست اصل سوم اين بود كه تكامل و پويايي يك موجود تكويني و خارجي بايد با امور تكويني و خارجي باشد با امور قراردادي و اعتباري و انتزاعي نمي‌شود يك موجود تكويني حقيقي را كامل و پويا كرد.
اصل بعدي آن است كه اين قوانيني كه ما داريم و اجرا مي‌كنيم همه اينها اعتباري است حرمت, وجوب, حليّت, مالكيّت, مملوكيّت, رياست, مرئوسيّت اينها عناوين اعتباري است چيزي در خارج به عنوان مالكيّت به عنوان ملك نداريم آنچه در خارج وجود دارد زمين است خانه است عنوان ملكيّت, عنوان غصب و امثال ذلك اينها عناوين اعتباري است.
اصل بعدي آن است كه حتماً اين عناوين اعتباري و انتزاعي يك تكيه‌گاهي حقيقي دارند اگر اين عناوين اعتباري را ما از رسوبات و رسوم و عادات و آداب مردمي بگيريم هرگز انسان به مقصد نمي‌رسد و كامل نخواهد شد ولي اگر از واقعيّتي گرفتيم هم كمال انسان را تأمين مي‌كند هم اين قوانين پشتوانه اعتباري دارد انسان از راهي آمده و به جايي هم مي‌رود هم قبل از اينكه در دنياي كنوني وارد بشود حقيقتي داشت هم بعد از اينكه دنيا را پشت سر مي‌گذارد وارد يك جهان حقيقي مي‌شود به نام برزخ و قيامت, اگر بعد از اين به جاي حقيقت مي‌رود و قبل از اين هم از جايگاه حقيقت آمد پس يك موجود واقعي تكويني و حقيقي است بايد اين قوانينش را از يك جاي تكوين و حقيقت به نام ملاكات واقعي, مصالح واقعي و مفاسد واقعي گرفت و كسي از مصالح واقعي و ملاكات حقيقي باخبر نيست مگر جهان‌آفرين و آن خداست اگر ـ معاذ الله ـ قوانين بشر را به دست وحي نسپريم و به دست عادات و آداب و سنن مردمي بسپاريم آنها هم مي‌شوند عناوين اعتباري لذا هرگز انسان به مقصد نمي‌رسد و كامل هم نخواهد شد. اگر قوانين از وحي گرفته نشود نه مناسب با حقيقت گذشته است نه مناسب با حقايق آينده يعني بعد از مرگ دست اينها خالي است كارهايي انجام دادند كه آنجا خريدار ندارد كارهايي كه آنجا خريدار دارد اينها تحصيل نكردند. بنابراين حتماً اين قوانين اعتباري ما بايد از يك جايگاه حقيقي انتزاع بشود و آن ملاكات واقعي, مصالح واقعي, مفاسد واقعي است كه ذات اقدس الهي مي‌داند اين راههاي طي‌شده بود.
در همين بحث به اين قسمت اشاره كرديم كه جهان كنوني آنهايي كه الهي‌اند يا الحادي‌اند در دو بخش با هم هماهنگ‌اند ولي در آن بخش اصيل از هم جدا مي‌شوند چون مستحضريد قوانين و مسائل حقوقي كه باعث اداره كشور است اين سه بخش دارد يك بخش‌اش به عنوان موادّ حقوقي است يك بخش‌اش به عنوان مباني است كه اين مواد را از آن مباني استنباط مي‌كنند بخش سومش كه بخش اصيل است به عنوان منابع است. شما با مسائل فقهي و اصولي و رساله آشنا هستيد مي‌دانيد اين رساله كه يك موادّ حقوقي است و مسلمان بايد به او عمل كند اين سه بخش دارد يك بخش‌اش موادّ حقوقي است كه مسئله مسئله, فرع فرع مشخص شد كه چه چيزي واجب است چه چيزي حرام است چه چيزي پاك است چه چيزي نجس اينها موادّ فقهي است موادّ حقوقي است اين مواد را از يك مباني مي‌گيرند آن مرجع تقليدي كه اين موادّ حقوقي را تثبيت كرده است مبنايي دارد مي‌گويد مثلاً با شكّ در مقتضي مي‌شود استصحاب كرد ديگري مي‌گويد نمي‌شود استصحاب كرد يا برائت در اقلّ و اكثر استقلالي جاري است يا جاري نيست اينها يك مباني فقهي و اصولي است كه به استناد آ‌ن مباني اين موادّ حقوقي استنباط مي‌شود. اين دو راه را همه دارند چه ملحد چه موحّد. قوانين ما كه مثلاً فلان كتاب قانون دويست ماده يا سيصد ماده دارد اينها موادّ حقوقي‌اند هر كشوري هم اينها را داراست اين مواد را از چه چيزي مي‌گيرند؟ از مباني مي‌گيرند از عدالت, استقلال, آزادي, امنيت, حريّت و مانند آن مي‌گيرند اينها مباني اوّليه است كه از اين مباني اين موادّ حقوقي را استنباط مي‌كنند.
تا اينجا حق است ما كه موحّديم آنها كه مشرك يا ملحدند اين دو اصل را مي‌پذيرند. اما تمام اختلاف از اين به بعد است كه ما اين مباني را از كجا بگيريم؟ ما بايد از عدالت, عدالت يكي از مباني است, استقلال يكي از مباني است, آزادي يكي از مباني است, امنيّت يكي از مباني است, اَداي امانت يكي از مباني است, اينها مباني پذيرفته‌شده‌اند ما از اينها موادّ حقوقي را استنباط مي‌كنيم اما خود اينها را از كجا بگيريم؟ عدل يك مفهوم روشني دارد (يك) معنايش اين است كه «وضع كلّ شيء في موضعه» عدل هم معنايش روشن است هم دلپذير يعني هر چيزي را در جاي خود قرار بدهيم اما اشياء جايشان كجاست؟ اشخاص جايشان كجاست؟ چه كسي جاي اشياء را مي‌داند؟ چه كسي جاي اشخاص را مي‌داند؟ آن كه اشياء آفريد و اشخاص آفريد بايد بگويد اين شيء جايش فلان است آن شخص جايش فلان است تمام اختلاف ما كه موحّديم با مشركان و ملحدان در همين منبع است منبع يعني منبع, در مسائل فقهي اين فقها و اصوليّون مواد حقوقي را از مباني مي‌گيرند مباني‌اش را از منابع مي‌گيرند منبع, كتاب است و سنّت است و عقل اين منبع قابل قبول است اما اگر كسي كتاب و سنّت را قبول نكرد فقط عقل را قبول كرد عقل خودش مي‌گويد من بسياري از چيزها را نمي‌فهمم و محتاج به وحي‌ام مهم‌ترين, متقن‌ترين, بيشتري دليل نياز جامعه به وحي را حكما اقامه كردند يعني خود عقل مي‌گويد كه من از آن طرف خبري ندارم من كه نمي‌فهمم بعد از مرگ چه خبر است چطوري براي او قانون تنظيم كنم من كه نمي‌دانم انسان قبلاً كجا بود چگونه او را راهنمايي بكنم من كه به خيلي از اسرار عالم پي نمي‌برم از خيلي از اشياء بي‌خبرم چگونه قانون وضع كنم؟!
مهم‌ترين دليل, متقن‌ترين دليل نياز بشر به وحي را عقل اقامه مي‌كند و ارائه مي‌كند اين كتابهاي حكيمان است كه پر از اين ادلّه است. خب اگر بشر موجودي بود خودرو كه از همين طبيعت برمي‌خاست (يك) و در طبيعت فرو مي‌رفت و محو مي‌شد (دو) آنها مي‌توانستند براي بشر قانون وضع كنند اما بشر نه از زمين در آمد نه به زمين فرو مي‌رود بله, بدن بشر ﴿مِنْهَا خَلَقْنَاكُمْ وَفِيهَا نُعِيدُكُمْ وَمِنْهَا نُخْرِجُكُمْ تَارَةً أُخْرَي﴾ اما جان بشر ﴿نَفَخْتُ فِيهِ مِن رُوحِي﴾ است «خلق الله الأرواح قبل الأجساد» است اگر انسان قبل از اين دنيا در عالم ديگر بود و بعد از اين دنيا هم به جاي ديگر مي‌رود عقل نه از گذشته باخبر است نه از آينده چگونه براي اين بشر قانون وضع مي‌كند لذا دست آنها از منبع, منبع يعني منبع خالي است بدون منبع, مبنا هم پا در هواست. درست است كه مي‌گويند مطابق با عدل, مطابق با استقلال, مطابق با امنيّت ما قانون وضع مي‌كنيم اما عدل معنايش خيلي روشن است ولي «و كُنهه في غاية الخفائي» عدل يعني هر چيزي را در جاي خودش گذاشتن خب اشياء جايش كجاست؟ زن جايش كجاست مرد جايش كجاست؟ عالم جايش كجاست غير عالم جايش كجاست؟ اگر اشياء را كسي بخواهد سر جايش بگذارد بايد بداند جاي اشياء كجاست و اين فقط كار خداست. بنابراين اخلاق هم همين طور است يعني موادّ حقوقي اخلاق را از يك سلسله مباني مي‌گيرند كه همين عدالت و امثال ذلك است اين مباني را بايد از منابع بگيرند بنابراين آن منابع يك امر حقيقي است (يك) عصارهٴ اخلاق هم در بعد از مرگ به صورت بهشت و جهنم در مي‌آيد (دو).
در نوبتهاي قبل به عرضتان رسيد يك وقت مي‌گويند رشوه حرام است ﴿أَكَّالُونَ لِلسُّحْتِ﴾, ﴿لاَ تَأْكُلُوا أَمْوَالَكُمْ بَيْنَكُمْ بِالْبَاطِلِ﴾ اين حرمت رشوه يك مسئله فقهي است آن هم ادلّه فقهي است اين ديگر اخلاق نيست اگر كسي خواست مردم را موعظه كند با مسائل اخلاقي بخواهد بگويد غيبت حرام است, تهمت حرام است, رشوه حرام است, ربا حرام است اين آيات ياد شده را بخواند اين درس اخلاق نگفته اين موعظه نگفته اين احكام فقهي را بيان كرده اينكه اخلاق نيست و اما اگر بگويد كه اين كار حرامي كه داريد انجام مي‌دهيد انسان اگر كسي ستم كرد ظلم كرد نه ظلم حرام است كه بشود مسئله, مسئله فقهي بگويد اگر كسي ظلم كرد جهنم را كه شنيديد آتش جهنم را كه شنيديد هيزم جهنم را كه شنيديد خدا در قرآن مي‌فرمايد ظالم خودش هيزم جهنم مي‌شود ﴿وَأَمَّا الْقَاسِطُونَ فَكَانُوا لِجَهَنَّمَ حَطَباً﴾ اين مي‌شود اخلاق, آن مي‌شود فقه بگوييم ظلم حرام است موعظه نيست اين مسئله فقهي است بگوييم اهانت كردن به ديگران حرام است اين مسئله فقهي است نه مسئله اخلاقي اما اگر بگوييم اينها طعام ضريع مي‌خورند اين ضريع همين تيغهاي بياباني است كه شترهاي حجاز مي‌خورند يعني اگر كسي نيش زد آبروي ديگري را برد در قيامت غذاي او همين تيغ است كسي كه تيغ مي‌زند تيغ مي‌خورد «كج روي كج آيدت جفّ القلم» اين مي‌شود درس اخلاق. آن وقت يك امر اعتباري نيست تيغ جهنم است و آتش جهنم است و ﴿نَارُ اللَّهِ الْمُوقَدَةُ﴾ اينكه قوانين اعتباري نيست.
بنابراين اخلاق از دو سو به حقيقت تكيه مي‌كند يعني منبع او حقايق تكويني است (يك) عصاره او هم شعله جهنم شدن است (دو) يا نه, روح و ريحان شدن است (سه). شما در پايان سورهٴ مباركهٴ واقعه مي‌خوانيد اگر كسي جزء مقرّبين بود ﴿فَرَوْحٌ وَرَيْحَانٌ وَجَنَّتُ نَعِيمٍ﴾ نه «له روحٌ» افرادي كه به اين معارف آشنا نيستند فوراً مي‌گويند يك «لام» در تقرير است «لام» حذف شده است «فله روحٌ» آنها كه آشنا به معارف‌اند مي‌گويند هيچ چيزي در تقدير نيست چيزي هم حذف نشده خود اين شخص روح و ريحان مي‌شود خودش معطّر مي‌شود نه اينكه «له روح», «له ريحان» سرِ جايش جداست «له جنات تجري من تحتها الانهار» سر جايش جداست اما خود اين شخص معطّر مي‌شود و اگر زباله‌خواري كرد خود اين شخص بدبو مي‌شود. چرا در جهنم مي‌گويند بوي عالم بي‌عمل ديگران را مي‌رنجاند خود اين شخص بدبو مي‌شود بنابراين يك سلسله مسائلي است به نام فقه كه بله اگر كسي واعظ غير متّعظ بود عالم بي‌عمل بود معصيت كرد و كار حرامي انجام داد اين اخلاق نيست اما اگر به آيات و روايات استشهاد بشود كه عالم بي‌عمل زباله مي‌شود بدبو مي‌شود اين مي‌شود مسئله اخلاق خب اينكه امر اعتباري نيست اين امر حقيقي است اينها بحثهايي بود كه با يك توضيحات كوتاهي قبلاً گذشت.
اما آنچه در اين نوبت مطرح است اين است كه به ما گفتند شما اوصاف فرشته‌ها را بگيريد متخلّق به اخلاق ملائكه بشويد يا متخلّق به اخلاق پروردگار بشويد مگر ذات اقدس الهي عناوين اعتباري دارد ـ معاذ الله ـ خدا به فلان خُلق متخلّق است يعني يك قانون اعتباري دارد؟! فرشته‌ها به عدل, به تواضع, به عبادت, به زهد, به فضيلت, به كرامت, به امانت متخلّق‌اند يعني به عناوين اعتباري؟! هيچ فرشته‌اي چه فرشتگان مسئول دوزخ چه فرشتگان مسئول بهشت كم و زياد نمي‌كنند هيچ چيزي را بدون اذن خدا كم و زياد نمي‌كنند امين وحي الهي‌اند اگر امين وحي الهي‌اند امانت جزء مسائل اخلاقي است انسان صفت فرشته را پيدا مي‌كند و بالاتر از او به صفات الهي متّصف مي‌شود چون اين صفات, صفات فعل است صفات فعل مستحضريد خارج از ذات اقدس الهي است آنچه جزء منطقه ممنوعه است ذات اقدس الهي است (يك) اكتناه به صفات ذاتي كه عين ذات واجب است منطقه ممنوعه است اما فيض خدا, فعل خدا, اوصاف فعلي خدا, اسماء فعلي خدا اينها خارج از ذات است و جزء جهان امكان. اگر خداي سبحان داراي چنين اوصاف خارج از ذات هم هست و ممكن است, انسان به اوصاف الهي متخلّق مي‌شود پس طبق اين دو نمونه, اخلاق يك حقيقت خارجيه است فقه فقط در مراسم و در حوالي عناوين اعتباري, احكام اعتباري, احكام انتزاعي, قوانين اعتباري داوري مي‌كند و سخن مي‌گويد اخلاق به قبل سري مي‌زند به بعد سري مي‌زند از منبع سخن مي‌گويد از حقيقت بودن منابع اصلي اين امور سخن مي‌گويد بنابراين ما با اين حقايقيم آن وقت هر كسي كنار سفره خودش در قيامت مي‌نشيند.
زندگي بعد از مرگ هم يك زندگي فردي است نه زندگي اجتماعي كه ﴿وَكُلُّهُمْ آتِيهِ يَوْمَ الْقِيَامَةِ فَرْداً﴾ همه با هم هستند ﴿إِنَّ الْأَوَّلِينَ وَالآخِرِينَ ٭ لَمَجْمُوعُونَ إِلَي مِيقَاتِ يَوْمٍ مَعْلُومٍ﴾ كه در سورهٴ واقعه فرمود, فرمود زندگي, زندگي اجتماعي نيست هيچ كسي مشكل ديگري را حل نمي‌كند الآن اگر كسي در فضاي نورانيّت و روحانيّت در خانواده‌اي زندگي كند يك برادر آلوده و تبهكاري داشته باشد اين اهل ايمان است او اهل فسق, اين عادل است او ظالم هيچ كدام از ديگري طرْفي نمي‌بندند يا به ديگري آسيب نمي‌رسانند در قيامت هم شما ملاحظه بفرماييد در صحنه قيامت چون آن روز ديگر مسئله شمس و قمر برداشته شد ﴿إِذَا الشَّمْسُ كُوِّرَتْ﴾ شد, ﴿وَإِذَا النُّجُومُ انكَدَرَتْ﴾ شد كلّ صحنه قيامت كه ﴿إِنَّ الْأَوَّلِينَ وَالآخِرِينَ ٭ لَمَجْمُوعُونَ إِلَي مِيقَاتِ يَوْمٍ مَعْلُومٍ﴾ تاريكِ محض است شمس و قمر كه بساطشان برچيده شد صحنه قيامت را خود اشخاص روشن مي‌كنند آن وقت هر كسي جاي خودش را روشن مي‌كند اين مؤمن كه اينجا ايستاده است در يك فضاي شفاف و روشن به سر مي‌برد آن يكي كه در كنارش ايستاده است جلوي پاي خودش را هم نمي‌بيند و كور هم است ﴿وَنَحْشُرُهُ يَوْمَ الْقِيَامَةِ أَعْمَي﴾ بنابراين چنين حقيقتي ما در پيش داريم و آن حقيقت را ما الآن با اين قوانين داريم مي‌سازيم پس بنابراين نبايد بگوييم اين قوانين اعتباري است, انتزاعي است, وجود خارجي ندارد زيرا اين قوانين اعتباري از يك تكيه‌گاه حقيقي گرفته (يك) ما هم بايد متخلّق بشويم به اخلاق فرشته‌ها اخلاق الهي (دو) فرشته و ذات اقدس الهي منزّه از قوانين انتزاعي و اعتباري‌اند (سه).
اما يك مقدار كوتاهي هم از اين نامه مبارك حضرت امير(سلام الله عليه) بخوانيم كه در بخشهاي ديگر هم مطرح شد. اصل نامه مستحضريد جوابي بود كه وجود مبارك اميرالمؤمنين(سلام الله عليه) براي دربار اموي نوشت. نامه‌اي كه معاويه پليد براي وجود مبارك حضرت امير نوشت اين نامه پر از اهانت بود از يك سو, دسيسه و فتنه بود از سوي ديگر. در آن نامه نوشته ما شنيديم يا نياز به شنيدن نبود شما را با طناب همان طوري كه ـ معاذ الله ـ شتر را با طناب كشان كشان به مسجد مي‌برند شما را با طناب كشان كشان بردند و از شما بيعت گرفتند جريان عثمان را ذكر كرد خليفه اول را ذكر كرد خليفه دوم را ذكر كرد خواست بهانه‌اي پيدا كند كه وجود مبارك حضرت امير در نامه چيزهايي بنويسد كه جواب حضرت را هم مثل پيرهن عثمان بهانه قرار بدهد.
بخشي از اين نامه قبلاً گذشت اولاً در آن نامه‌اي كه قبلاً گذشت اين بود كه شما حقّ دخالت در مسائل سياسي نداريد « مَا لِلطُّلَقَاءِ وَ أَبْنَاءِ الطُّلَقَاءِ » شما چه كار داريد به فاضل و مفضول, به سائل و مسوس شما جزء بردگان نظام بوديد و وجود مبارك پيامبر(عليه و علي آله آلاف التحيّة و الثناء) منّت نهاد و شما را در جريان فتح مكّه آزاد كرد فرمود: «إذهبوا أنتم الطلقاء» شما حقّ دخالت نداريد. اما اينكه نوشتيد درباره اوّلي و دومي نه سودي به شما مي‌رسد نه زياني دامنگير ما مي‌شود تو دنبال فتنه‌اي و مي‌خواهي ما چيزي بنويسيم و اين را عليه ما در شام دسيسه قرار بدهي. اما اينكه گفتي مرا با طناب بستند «أردت أن تفضحني فافتضحتَ» تو خواستي ما را رسوا كني خودت رسوا شدي ما كه انكار نكرديم ما اقرار داريم اعتراف داريم كه مرا با دست بسته بردند چون من اگر بخواهم سقيفه را امضا بكنم كه آزادانه امضا نمي‌كنم «أردت أن تفضحني فافتضحت» خودت رسوا شدي مگر مظلوم شدن و مورد ظلم قرار گرفتن ننگ است اگر بله ما با دست باز مي‌رفتيم سقيفه را امضا مي‌كرديم آن ننگ بود اما اينكه ننگ نيست اين را در همين نامه 28 اين‌چنين فرمودند, فرمودند: « وَ قُلْتَ إِنِّي كُنْتُ أُقَادُ كَمَا يُقَادُ الْجَمَلُ الَْمخْشُوشُ حَتّي أُبَايِعَ » تو گفتي كه قائدي آمد با طناب گردن من, دست مرا بستند و بردند همان طوري كه شتر را مي‌برند ـ معاذ الله ـ مرا بردند « وَ لَعَمْرُ اللَّهِ لَقَدْ أَرَدْتَ أَنْ تَذُمَّ فَمَدَحْتَ وَ أَنْ تَفْضَحَ فَافْتَضَحْتَ » قسم به خدا! تو خواستي مذمّت كني ولي مرا مدح كردي تو خواستي مرا رسوا كني خودت رسوا شدي, چرا؟ براي اينكه « وَ مَا عَلَي الْمُسْلِمِ مِنْ غَضَاضَةٍ فِي أَنْ يَكُونَ مَظْلُوماً » به من ظلم شده ديگر ما كه انكار نكرديم اگر با ميل خود مي‌رفتيم و سقيفه را امضا مي‌كرديم ننگ بود ولي با دست بسته رفتن امضا كردن اينكه ننگ نيست به كسي ظلم بكنند كه ننگ نيست رفتي مذمّت كني ولي مرا مدح كردي, رفتي مرا رسوا كني خودت رسوا شدي اين علي است! « وَ مَا عَلَي الْمُسْلِمِ مِنْ غَضَاضَةٍ فِي أَنْ يَكُونَ مَظْلُوماً » مظلوم شدن كه ننگ نيست ظالم شدن ننگ است « مَا لَمْ يَكُنْ شاكّاً فِي دِينِهِ وَ لاَمُرْتَاباً بِيَقِينِهِ » اگر كسي اهل رِيْب و شكّ در دين نباشد هرگز مظلوم نيست اين كنايه به خود آنهاست « وَ هذِهِ حُجَّتِي إِلَي غَيْرِكَ » كه قصدشان همين بود « وَ لكِنِّي أَطْلَقْتُ لَكَ مِنْهَا بِقَدْرِ مَا سَنَحَ مِنْ ذِكْرِهَا » من تا مقداري كه لازم بود اكتفا كردم كوتاه آمدم وگرنه قصّه بيش از اينهاست و اما « ثُمَّ ذَكَرْتَ مَا كَانَ مِنْ أَمْرِي وَ أَمْرِ عُثَْمانَ فَلَكَ أَنْ تُجَابَ عَنْ هذِهِ لِرَحِمِكَ مِنْهُ فَأَيُّنَا كَانَ أَعْدَي لَهُ وَ أَهْدَي إِلَي مَقَاتِلِه » تو كه از بستگان نزديك عثمان بودي من كه رابطه فاميلي با عثمان نداشتم ولي تا آنجا كه من ممكن بود جلوي خليفه‌كُشي را گفتم كه امنيت محفوظ باشد خوني ريخته نشود نزاعي نشود و اگر حلّ و فصل است عاقلانه برطرف بشود اما تو كه فاميل او بودي در كنار سفره او بودي از طرف او هم مأموريت داشتي و او هم از تو كمك خواست تو نيامدي, نيامدي, نيامدي تا اينكه نعشش را آوردي تو مقصّري يا ما؟! تو بساط دسيسه را فراهم كردي تو از طرف او مأمور بودي قدرت سياسي و نظامي هم در اختيار تو بود از تو هم كمك خواست ولي نيامدي « ثُمَّ ذَكَرْتَ مَا كَانَ مِنْ أَمْرِي وَ أَمْرِ عُثَْمانَ فَلَكَ أَنْ تُجَابَ عَنْ هذِهِ لِرَحِمِكَ مِنْهُ فَأَيُّنَا كَانَ أَعْدَي لَهُ وَ أَهْدَي إِلَي مَقَاتِلِه أَمَنْ بَذَلَ لَهُ نُصْرَتَهُ فَاسْتَقْعَدَهُ وَ اسْتَكَفَّهُ أَمْ مَنِ اسْتَنْصَرَهُ فَتَراخَي عَنْهُ وَ بَثَّ الْمَنُونَ إِلَيْهِ حَتَّي أَتَي قَدَرُهُ عَلَيْهِ » من مقصّرم يا تو؟! من كه نصرت كردم سفارش كردم حمايت كردم منتها شورش مردمي پيروز شد اما تو كه مأمور از طرف او بودي سِمت رسمي از طرف او در شام داشتي قدرت نظامي و سياسي و مالي هم در اختيار تو بود از تو هم كمك خواست نيامدي, نيامدي تا نعشش را تحويل گرفتند « كَلاَّ وَ اللَّهِ لَ «قَدْ يَعْلَمُ اللَّهُ الْمُعَوِّقِينَ مِنْكُمْ وَالْقَائِلِينَ لِإِخْوَانِهِمْ هَلُمَّ إِلَيْنَا وَ لاَ يَأْتُونَ الْبَأْسَ إِلاَّ قَلِيلاً » اين گوشه از آيات را حضرت ذكر كرد فرمود آ‌نهايي كه تأخير انداختند, تعويق انداختند, عايق ايجاد كردند آنها مي‌دانند كه مقصّرند آنها مي‌دانند كه بالأخره منتظر بودند اين فتنه به پا بشود عثمان كشته بشود بعد بيايند نعش را تحويل بگيرند « وَ مَا كُنْتُ لِأَعْتَذِرَ مِنْ أَنِّي كُنْتُ أَنْقِمُ عَلَيْهِ أَحْدَاثاً فَإِنْ كَانَ الذَّنْبُ إِلَيْهِ إِرْشَادِي وَ هِدَايَتِي لَهُ فَرُبَّ مَلُومٍ لاَ ذَنْبَ لَهُ وَ قَدْ يَسْتَفِيدُ الظِّنَّةَ الْمُتَنَصِّحُ » من چندين بار, البته ما اشكال به عثمان داشتيم اما نصيحت به او هم كرديم جلوي شورش را گرفتيم گفتيم اگر خلاف كرد قانوني هست و نظمي هست و يك عزل عاقلانه‌اي هم هست « وَ مَا أَرَدْتُ إِلاَّ الْإِصْلاَحَ مَا اسْتَطَعْتُ وَ مَاتَوْفِيقِي إِلاَّ بِاللَّهِ عَلَيْهِ تَوَكَّلْتُ وَ إِلَيْهِ أُنِيبُ وَ ذَكَرْتَ أَنَّهُ لَيْسَ لِي وَ لِأَصْحَابِي عِنْدَكَ إِلاَّ السَّيْفُ فَلَقَدْ أَضْحَكْتَ بَعْدَ اسْتِعْبَارٍ! مَتَي أَلْفَيْتَ بَنِي عَبْدِالْمُطَّلِبِ عَنِ الْأَعْدَاءِ نَاكِلِينَ وَ بِالسَّيْفِ مُخَوَّفِينَ » تو رفتي ما را تهديد بكني تو كه بسياري از بستگان خانوادگي شما كه از زير شمشير ما گذشتند كه مگر از دودمان اموي ما كم كُشتيم شما ما را با شمشير مي‌ترساني, تخويف مي‌كني؟! « لَبِّثْ قَلِيلاً يَلْحَقِ الْهَيْجَا حَمَلْ» اين مَثلي است معروف «فَسَيَطْلُبُكَ مَنْ تَطْلُبُ وَ يَقْرُبُ مِنْكَ مَا تَسْتَبْعِدُ وَ أَنَا مُرْقِلٌ نَحْوَكَ فِي جَحْفَلٍ مِنَ الْمُهَاجِرِينَ وَ الْأَنْصَارِ وَ التَّابِعِينَ لَهُمْ بِإِحْسَانٍ شَدِيدٍ زِحَامُهُمْ سَاطِعٍ قَتَامُهُمْ مُتَسَرْبِلِينَ سَرَابِيلَ الْمَوْتِ أَحَبُّ اللِّقَاءِ إِلَيْهِمْ لِقَاءُ رَبِّهِمْ وَ قَدْ صَحِبَتْهُمْ ذُرِّيَةٌ بَدْرِيَّةٌ وَ سُيُوفٌ هَاشِمِيَّةٌ قَدْ عَرَفْتَ مَوَاقِعَ نِصَالِهَا فِي أَخِيكَ وَ خَالِكَ وَجَدِّكَ وَ أَهْلِكَ » شما يادتان رفته كه برادرت, خاله‌ات, دايي‌ات, جدّت و دودمانت از زير شمشير ماها گذشتند حالا شما ما را با شمشير مي‌ترساني « وَمَا هِيَ مِنَ الظَّالِمِينَ بِبَعِيدٍ » آنجايي كه معاويه خواست دسيسه بكند وجود مبارك حضرت پرده‌برداري كرد آنجايي كه خواست تخويف بكند وعيد بدهد كه ما با نيروها مي‌آييم عليه شما قيام مي‌كنيم حضرت امير(سلام الله عليه) جواب داد كه سيوف هاشميه همان است اين جوانها همان جوانهاي قبلي‌اند « ذُرِّيَةٌ بَدْرِيَّةٌ وَ سُيُوفٌ هَاشِمِيَّةٌ » آن وقت اين قصّه برادرت را, برادرت, دايي‌ات, جدّت و اهلت را كه قبل از اسلام آوردن در جنگهاي بدر و حنين و امثال ذلك كشته شدند يادت بيايد همان شمشيرها الآن به دست جوانهاي ماست. اين عصاره نامه بيست و هشتم وجود مبارك حضرت امير بود كه بخشي از اين نامه در نوبتهاي قبل خوانده شد بخش اخيري هم الآن ترجمه شده است.
«و الحمد لله ربّ العالمين»
اميدواريم خداي سبحان آن توفيق را به همه ما مرحمت كند كه با معارف قرآن آشنا بشويم و عمل بكنيم ان‌شاءالله. پروردگارا امر فرج وليّ‌ات را تسريع بفرما!
نظام ما, رهبر ما, مراجع ما, دولت و ملت و مملكت ما را در سايه امام زمان حفظ بفرما!
ارواح مؤمنين و مؤمنات, زنده و مرده, امام راحل, شهداي انقلاب و جنگ همه را با انبيا محشور بفرما!
امنيت مناطق مسلمان‌نشين, مخصوصاً ايران, عراق, افغانستان, پاكستان, فلسطين, لبنان, سوريه, غزّه و بالأخص اخيراْ مصر, تونس, يمن, بحرين, ليبي امنيت همه اين مناطق را مخصوصاً مسلمانها و شيعه‌‌هاي گرفتار بحرين را امنيت همه را در سايه وليّ‌ات حفظ بفرما!
خطر استكبار و صهيونيست را به خود آنها برگردان!
آنچه خير و صلاح و فلاح اين نظام و اين ملّت و اين مملكت است در سايه عنايتهاي وليّ‌ات مقدّر و مقرّر بفرما! پايان امور همه را به خير و سعادت ختم بفرما!
جوانهاي ما را جزء بهترين جوانهاي كشورهاي اسلامي قرار بده!
مشكلات مسكن و ازدواج اين عزيزان را به حق قرآ‌ن و عترت به بهترين وجه حل بفرما!
فرزندان ما را تا روز قيامت از بهترين شيعيان اهل بيت قرار بده!
«غفر الله لنا و لكم و السلام عليكم و رحمة الله و بركاته



   (( اَللّهُمَّ کُنْ لِوَلِیِّکَ الْحُجَّةِ بْنِ الْحَسَنِ صَلَواتُکَ عَلَیْهِ وَعَلى آبائِهِ فی هذِهِ السّاعَةِ وَفی کُلِّ ساعَةٍ وَلِیّاً وَحافِظاً وَقائِداً وَناصِراً وَدَلیلاً وَعَیْناً حَتّى تُسْکِنَهُ أَرْضَکَ طَوْعاً وَتُمَتِّعَهُ فیها طَویلاً ))