رشد چشمگیر امّت اسلامی درپرتو امامت آخرين حجّت الهي:
امّتي كه در پرتو دين واحد و تحت امامت و ولايت واحد آخرين حجّت الهي آرمانشهر بشري را تشكيل مي‏ دهند، به گونه‏ اي رشد مي‏ كنند و قله‏ هاي بلند فرهنگ و دانش را تسخير مي‏ كنند كه به تمام بيست و هفت بخش علوم دست مي‏ يابند، در حالي كه قبل از ظهور حضرتش با تمام پيشرفت علمي‏ اش، خواه با چراغ وحي يا ابزار تجربه، به بيش از دو بخش آن دست نيازيده بود و اين چنين ضعف، نقص و سستي از شيعيان آن حضرت زدوده مي‏ گردد و قلوبشان چونان پاره‏ هاي فولاد محكم مي‏ گردد، به شكلي كه هر يك توان چهل مرد را پيدا مي‏ كند. امام مهدي ص263
اعمالتان را ابدی کنید تا اهل نجات باشید:
انسان ابدی باید کارهای ابدی داشته باشد.انسان پس از مرگ یا بهشتی است یا دوزخی که هیچ رحمتی در آن نیست، هیچ اثری از رحمت خاصّه در جهنّم نیست لذا اگر کسی اهل نجات باشد به کارهای ابدی دست می زند.
سفارش اهل بیت به نوشتن همه سخنان ایشان:
مردي از پيامبر اكرم(صلّي الله عليه وآله وسلّم)پرسيد: هرچه از شما ميشنوم بنويسم؟ فرمود: آري. پرسيد: چه در حال خوشنودي شما و چه در حال غضب شما؟ گفت: آري، زيرا ما در تمام اين شئون، جز حق چيزي نمي گوييم کتاب سرچشمه اندیشه،جلدپنجم،ص200.
پاداش نگارش علوم:
از رسول اكرم(صلّي الله عليه وآله وسلّم)رسيده است كه هرگاه از انسان با ايمان، يك برگ توشه علمي بماند، آن برگ حجابي بين او و آتش قيامت خواهد شد: «المُؤمنُ إذا ماتَ و تركَ ورقةً واحدةً عليها علمٌ تكونُ‏ تلك الورقةُ يوم القيامة ستراً فيما بينه و بين النار… ». وقتي توشه عالِمي را به حضور امام حسن عسكري(عليه السلام) ارائه دادند، آن حضرت فرمود: خداوند سبحان به هر حرفي از آن، نوري در قيامت به نويسنده آن عطا كند. کتاب سرچشمه اندیشه،جلدپنجم
ابلیس تا آخر دست بردار نیست:
خداوند در سوره یس فرموده است:عقلا و حکما حواسشان باشد که ابلیس تا آخر دست بردار نیست و رقیب سرسختی است.رقیبی چون ابلیس که به خود نیز رحم نکرده است و محصول شش هزار سال عبادت خود را به آتش کشیده است.
عناصر محوری حوزه های علمیه:
گرچه در بخشی از آیات، تعلیم مقدّم بر تزکیه است اما اساس کار، مقدم بودن تزکیه است؛ اما تعلیم، مقدمۀ تزکیه است نه مقدّم بر تزکیه. بنابراین آن جا که تزکیه مقدّم شده، برای این است که اساس کار، تزکیه و تربیت روح است. آن جا که تعلیم، مقدّم شده، برای این است که مقدّمۀ تزکیه است نه مقدّم بر تزکیه. قهراً عناصر محوری حوزه های علمیه را طهارت روح و قداست روح تشکیل می دهد.

سه شنبه 31 ارديبهشت 1398
             تاريخ:  6 بهمن 1390  
حضرت آیت الله جوادی آملی در درس اخلاق بیان فرمودند:
اخلاق بايد امر حقيقي باشد نه اعتباري چراکه هم مسبوق به امور حقيقي است، هم ملحوق به امور حقيقي

علامه جوادی آملی در ادامۀ مباحث درس اخلاق روزهای پنجشنبه که در محل نمازخانه بنیاد بین المللی علوم وحیانی اسرا تشکیل می گردد، فرمودند:
«اخلاق اگرچه یک سلسله بایدها و نبایدها است و به حسب ظاهر از عناوین اعتباری است، اما از آن جا که انسان یک حقیقت خارجی است (یک) و در حال تکامل و پویایی است (دو) و تکامل او هم اعتباری نیست، بلکه امری حقیقی است (سه) بنابراین آن اموری که باعث تکامل انسان است باید امری حقیقی باشد (چهار)؛ این امر لازمۀ عناصر یاد شده است. بنابراین اگرچه ظاهرا اخلاق، باید و نباید اعتباری است اما یک پشتوانه حقیقی هم خواهد داشت. روشن شد که مسائل اخلاقی هم مسبوق به حقایق خارجی است و هم ملحوق به حقایق خارجی. مسبوق به حقایق خارجی است زیرا از ملاک ها، مصالح و مفاسد واقعی نشأت می گیرد؛ یعنی اگر چیزی حرام شد یک مفسده واقعی در خارج هست که باعث حرمت این کار می شود و اگر چیزی واجب شد یک مصلحت خارجی و واقعی هست که باعث وجوب این کار می شود؛ هرگز چیزی بدون مصلحت و ملاک، واجب یا حرام نخواهد شد. علاوه بر این ملحوق به امور حقیقی نیز است؛ برای این امر شواهد فراوانی در قرآن کریم وجود دارد مثلا این که می گوییم نباید ظلم کرد و ظلم حرام است، این گونه عناوین گرچه اعتباری اند، اما برابر آیات قرآن کریم پیامدهای حقیقی دارند؛ مثلا به این آیه سوره مبارک جن توجه کنید که می فرماید: «وَ أَمَّا الْقَاسِطُونَ فَکانُوا لِجَهَنَّمَ حَطَباً» یعنی شخص ظالم در قیامت خودش هیزم جهنم می شود.»
حضرت استاد ادامه دادند: «اسراری در قیامت هست که واقعاً عقل ما به آن ها نمی رسد؛ مثلاً مواد سوخت و سوز جهنم چیست؟ آن ماده انفجاری که آن مواد را می گیراند و می سوزاند و مشتعل می کند، چیست؟ و چگونه انسان را در جهنم می گذارند؟ ممکن است این مسائل برای ما مجهول باشد ولی از آیاتی که شفاف و روشن است انسان می فهمد که هیزم جهنم خود ظالمان هستند ﴿وَ أَمَّا الْقَاسِطُونَ فَکانُوا لِجَهَنَّمَ حَطَباً﴾ این ها حطب جهنم هستند. اگر کسی خواست بحث فقهی کند می گوید ظلم حرام است ﴿لاَتَظْلِمُونَ وَ لاَتُظْلَمُونَ﴾ آیات و روایات حرمت ظلم را می خواند ولی آن ها دیگر مسألۀ اخلاقی نیست؛ اگر کسی بخواهد بحث اخلاقی کند به آن دسته از آیات که حرمت ظلم را بیان می کنند اشاره نمی کند؛ این آیات، فقهی اند. بحث در این آیات، فقهی است؛ یک بحث اخلاقی نیست. اگر بحث، بحث اخلاقی است نباید آیاتی از قبیل «لاَتَظْلِمُونَ وَ لاَتُظْلَمُونَ» و مانند آن را بخوانیم؛ بلکه آیه ای نظیر «وَ أَمَّا الْقَاسِطُونَ فَکانُوا لِجَهَنَّمَ حَطَباً» باید قرائت شود، یعنی خود ظالم گُر می گیرد و هیزم است. خب این همان «نَارُ اللَّهِ الْمُوقَدَةُ» است که «تَطَّلِعُ عَلَی الْأَفْئِدَةِ»؛ آتش های دنیایی اول لباس را می سوزاند بعد بدن را می سوزاند و از بین می برد، اما آتش اخروی نخست از درون شروع می شود نه از بیرون ﴿نَارُ اللَّهِ الْمُوقَدَةُ ٭ الَّتِی تَطَّلِعُ عَلَی الْأَفْئِدَةِ﴾. بنابراین مرز فنّ اخلاق از مرز فقه کاملاً جداست: آن جا با نهی و امر ثابت می شود؛ این جا با آتش و سمّ بیان می شود که خود ظالم می شود هیزم. آن بیان نورانی حضرت امیر در نهج البلاغه که در ذیل قصۀ عقیل آمده که انسان هرگز به سمّ دست نمی زند، آن هم سمّی که دو بار با شیئی برخورد کرده است. فرمود اگر غذایی را ماری بخورد بعد بالا بیاورد، این غذا دو بار از مسیر سمّ گذشته است؛ یک بار خود مار این غذا را خورده و بار دیگر این غذا از دهان و دستگاه گوارش او بیرون ریخته است؛ خب چنین چیزی را بالا آورده است و هیچ کسی به خوردن چنان چیزی رغبت نمی کند، چه رسد به این بالا آوردۀ مار که دو بار از مسیر سمّ گذشته است. در ذیل قصه عقیل راجع به رشوه، نفرمود این رشوه حرام است؛ این می شد حکم فقهی و مسألۀ فقهی؛ دیگر مسأله اخلاقی نبود. اما از آیندۀ رشوه خبر داد و فرمود آنچه فعلاً هست رشوه است آنچه بعداً می آید، سمّ است. خب اگر این حرمت رشوه یک امر اعتباری بود که به صورت سمّ حقیقی در نمی آید که یا حرمت ظلم اگر یک امر اعتباری بود که به صورت هیزم جهنم در نمی آمد. بنابراین در فنّ اخلاق گرچه به حسب ظاهر باید و نباید است که انسان باید این کار را بکند نباید این کار را بکند، ولی اگر در همین محدودۀ امر و نهی بحث شود، می شود مسألۀ فقهی، اما اگر از گذشته و آیندۀ این امر صحبت به میان آید، می شود مسألۀ اخلاقی.»
ایشان با اشاره به کلام نورانی حضرت امیر (ع) فرمودند:
 «در بیانات نورانی حضرت امیر و همچنین سایر ائمه (علیهم السلام) در مسائل اخلاقی همین نکته بیان می شود. اولین باری که این حدیث را شنیدیم از زبان مبارک سیدنا الاستاد امام راحل بود. ایشان در بحث های پایان سال که موعظه می کردند، این مطلب را فرمودند. بعد ما در جوامع روایی هم این مطلب را یافتیم که ایشان فرمودند زبان بعضی ها در قیامت به قدری دراز می شود که عابران روی آن پا می گذارند و می روند. خب در روایات که مراجعه می فرمایید، روایاتی می بینید که می فرماید این برای کسی است که زبان درازی می کند؛ آبروی این را می برد، آبروی آن را می برد؛ و از محدودۀ خود تجاوز می کند. این زبان درازی کردن، در قیامت به آن صورت در می آید. وقتی کسی فقیهانه حرف می زند می گوید بردن آبروی مردم حرام است؛ وقتی بحث اخلاقی می کند این روایت را می خواند که زبان انسانِ زبان دراز در قیامت به قدری دراز می شود که دیگران روی آن پا می گذارند و می روند؛ این دیگر امر اعتباری نیست. اخلاق هم مسبوق به امور حقیقی است که ملاکات است، هم ملحوق به امور حقیقی است که بهشت و جهنم است؛ بر اساس این برهان که اخلاق باعث کمال انسان می شود و انسان موجود حقیقی است و باید امر مربوط به چنین موجودی، حقیقی باشد نه اعتباری.»
حضرت علامه جوادی آملی در تفسیر فرازهایی از نامه ارزشمند حضرت امیر (ع) به فرزند گرامیشان امام حسن (ع) فرمودند:
«قسمت مهمّ این نامه هم مسائل اخلاقی است. وجود مبارک حضرت امیر برای این که فرزندش امام مجتبی (سلام الله علیهما) و همۀ جوامع بشری را به معارف اخلاقی آشنا کند، گاهی جریان مبدأ را طرح می کند، گاهی جریان معاد را بیان می کند، گاهی معرفت نفس را به میان می آورد و گاهی رابطه فرد و جامعه را طرح می کند. هر یک از این ها، مسائل اخلاقی خاصّ خود را دارد. این که وظیفۀ اخلاقی ما نسبت به مبدأ آفرینش چیست؟ بیان فرموده اند؛ وظیفۀ ما با خودمان چیست؟ بیان فرموده اند؛ در جامعه چه وظیفه ای داریم؟ بیان فرموده اند؛ حالا دارند باز این مطالب را ذکر می فرمایند؛ در این جا رابطه ما با آینده را ذکر می فرمایند که مهم ترین مسأله در مراحل اخلاقی، توجه به مرگ و بعد از مرگ است؛ یعنی انسانی که به مرگ توجه دارد احساس مسؤولیت می کند. مشکل اساسی مردم حجاز آن شرک نبود، برای این که آن ها به وجود خدای سبحان معتقد بودند که واجب الوجود، موجود است (یک) این واجب الوجود هم لا شریک له است (دو) او مدیر کل و ربّ الأرباب و اله الآلهه است (سه) خالق کل هم اوست (چهار) در خلقت هم شریک ندارد (پنج)؛ این ها را مشرکان حجاز قائل بودند، اما مهم ترین مشکل مشرکان حجاز این بود که در ربوبیت جزئی، مشرک بودند و قائل به ارباب متفرّقه بودند. می گفتند ربّ الأرض، ربّ السماء، ربّ الانسان، ربّ الحیات، ربّ الممات؛ این ها غیر از خداست؛ این ها را ما می پرستیم که ما را به الله نزدیک کند. اساس پیچیدگی مشرکان این بود که مرگ را پایان راه می دانستند؛ خب اگر حسابی، کتابی و مسؤولیتی نباشد، انسان رهاست. آنان خدایی که آن اوصاف را داشته بود می پذیرفتند؛ چون «خدا هست» ولی این مسأله، فلسفی و کلامی است اما بازدهی ندارد. اگر انسان در برابر او مسؤول نباشد، اگر بعد از مرگ سؤال و جوابی نباشد، خب اعتقاد به صرف وجود خدا چه تأثیر اخلاقی دارد؟!
 لذا وجود مبارک حضرت امیر در این قسمت فرمود: «یا بُنَی أَکثِرْ مِنْ ذِکرِ الْمَوْتِ»؛ خیلی به یاد مرگ باش! هر لحظه به یاد مرگ باش، یعنی بالأخره انسان کاری که انجام می دهد باید بداند که مسؤول است. توجه به مرگ هم از بهترین مسائل پویایی فرد و جامعه است و هرگز انسان را افسرده، راکد، ساکت و ساکن نمی کند؛ چون مرگ در فرهنگ دین یعنی هجرت، و انسانی که می میرد اول چیزی که از او می پرسند این است که «عُمرک فیما أفنیت»؛ عمرت را در چه راه صرف کردی؟ خب اگر مرگ چنین صحنه ای است که انسان همین که مرد از او سؤال می کنند چه چیزی آوردی؟ عمر را در چه راه صرف کردی؟ توجّه به مرگ پویایی می آورد، نه رکود و افسردگی. آن که مرگ را پایان راه می داند توجه به مرگ برای او رکود می آورد؛ اما آن که مرگ را آغاز زندگی حیات بخش می داند، او را عامل پویایی می داند. فرمود پسرم زیاد به یاد مرگ باش «یا بُنَی أَکثِرْ مِنْ ذِکرِ الْمَوْتِ». این بخش خوانده شد. بعد فرمود: «رُوَیداً یسْفِرُ الظَّلاَمُ» خیلی طول نمی کشد که این تاریکی شب برود و روز برسد. مستحضرید که در قیامت نه شمس هست نه قمر برای این که «إِذَا الشَّمْسُ کوِّرَتْ» شد، «إِذَا النُّجُومُ انکدَرَتْ» شد، «وَ الْأَرْضُ جَمِیعاً قَبْضَتُهُ یوْمَ الْقِیامَةِ» شد، و «وَ الْسَّمَاوَاتُ مَطْوِیاتٌ بِیمِینِهِ» شد، بساط کلّ منظومه شمسی برچیده شد و از نو ساخته شد.
 خب، آن جا نه شمس است نه قمر، ولی از قیامت به روز یاد می شود نه شب. ما در دنیا یک روز داریم در مقابل شب، یک روز داریم مجموعه شب و روز، یک روز داریم به معنای عصر و تاریخ، روز در قیامت به هیچ کدام از این سه معنا نیست. ما در فقه می گوییم صلات یومیه در قبال صلات لیلیه، یک وقت می گوییم صلوات یومیه مجموع این هفده رکعت را می گوییم که مجموع شب و روز است، یک وقت هم می گوییم یوم یعنی روزگار و عصر «الدهر یومان: یومٌ لک و یومٌ علیک» هیچ کدام از این سه معنا در قیامت نیست. او نه روز در مقابل شب است، نه روز به معنی مجموعه روز و شب است، و نه روز به معنی روزگار؛ منتها چون روز جای شفاف و روشن و واضح است و در صحنۀ قیامت، همۀ اسرار بیرون می ریزد و روشن می شود، از صحنه قیامت به روز یاد شده است وگرنه بعضی ها که در دنیا اهل تباهی و سیاهی بودند در صحنۀ قیامت جلوی پای خودشان را نمی بینند. این چنین نیست که برای همه روشن باشد، یک عدّه هستند که «نُورُهُمْ یسْعَی بَینَ أَیدِیهمْ» این ها همان هایی هستند که در دنیا «جَعَلْنَا لَهُ نُوراً یمْشِی بِهِ فِی النَّاسِ»؛ یک عالم ربّانی وقتی در جامعه حرکت می کند، با نورانیت حرکت می کند که «جَعَلْنَا لَهُ نُوراً یمْشِی بِهِ فِی النَّاسِ»؛ اما کسی که «الظلم ظلمات یوم القیامة» ظالمانه به سر می برد، چنین کسی در قیامت جلوی پای خودش را هم نمی بیند. شمس و قمری که نیست؛ انسان باید از این جا نور را به همراه خود ببرد؛ اگر کسی چراغ راهنما نداشت، آن جا در تاریکی است دیگر؛ این که در سوره مبارک حدید فرمود منافق و امثال منافق به مردان الاهی می گویند: «انظُرُونَا نَقْتَبِسْ مِن نُورِکمْ قِیلَ ارْجِعُوا وَرَاءَکمْ فَالْتَمِسُوا نُوراً» منظور همین است. خب آن ها روشنند و این ها تاریک؛ کنار هم ایستاده اند؛ این نور را از درون خود دارد نه از شمس و قمر، آن دیگری هم که درونش تاریک است و نوری ندارد. فرمود «رُوَیدا» پسرم خیلی به یاد مرگ باش، بالأخره بعد از یک لحظۀ کوتاه پرده ها کنار می رود «رُوَیداً یسْفِرُ الظَّلاَمُ» این تاریکی ها اِسفار می شود، روشن می شود؛ «کأَنْ قَدْ وَرَدَتِ الْأَظْعَانُ» اضعان جمع ضعینه است از همان «یوم ضعنکم» که در قرآن وجود دارد؛ ضعن یعنی کوچ، ضعینه آن هودج را می گویند، فرمود روزی است که این هودج ها و این بارها به مقصد می رسد؛ مسافرها پیاده می شوند؛ «یوشِک مَنْ أَسْرَعَ أَنْ یلْحَقَ» آن کسی که قدری تند برود زودتر به مقصد می رسد. بعد فرمود: «وَ اعْلَمْ یا بُنَی أَنَّ مَنْ کانَتْ مَطِیتُهُ اللَّیلَ وَ النَّهَارَ فَإِنَّهُ یسَارُ بِهِ وَ إِنْ کانَ وَاقِفاً وَ یقْطَعُ الْمَسَافَةَ وَ إِنْ کانَ مُقِیماً وَادِعاً» شما دو مرکب دارید یکی سفید یکی سیاه به نام شب و روز؛ و این دو مرکب در حال حرکتند؛ حالا شما ایستاده باشید برخی در ماشین آرام آرامند بستۀ ماشین هستند اما ماشین دارد می رود، فرمود شب و روز دو مرکب است و شما چه راکب باشید چه نباشید، می روید.
وجود مبارک حضرت امیر در بیانات دیگر فرمود: «نَفَسُ الْمَرْءِ خُطَاهُ إِلَی أَجَلِهِ» خُطاه جمع خُطوه است یعنی گام؛ اگر کسی پای راستش را یک جا بگذارد پای چپش را یک جا بگذارد، آن پای راست را می گویند قدم آن پای چپ را هم می گویند قدم، اما گام، فاصله بین این دو قدم است این را می گویند خطوه، این را می گویند گام؛ «نَفَسُ الْمَرْءِ خُطَاهُ إِلَی أَجَلِهِ» یعنی هر نفسی که انسان می کشد، یک گام به قبر نزدیک تر می شود. فرمود شب و روز مرکب است، اگر کسی ساکت و ساکن باشد مبادا بگوید من که راکدم؛ او را مرکب ها دارند می برند، گرچه او ساکت، ساکن و مقیم است؛ دارد آرام به سر می برد، ولی در حقیقت مسافر است. بعد فرمود: «و اعْلَمْ یقِیناً أَنَّک لَنْ تَبْلُغَ أَمَلَک وَ لَنْ تَعْدُوَ أَجَلَک»؛ بالأخره هر کسی یک آرزویی دارد آرزوهای ما باید محدود باشد و اگر ما آرزوهای بیکران داشتیم یقیناً به آن نمی رسیم (یک) از آن مدّت مشخص هم بیش تر مهلت نداریم (دو) نه به همۀ آرزوهایمان می رسیم نه از اجل و مدّت تعیین شده می توانیم بیش تر بمانیم؛ «وَ أَنَّک فِی سَبِیلِ مَنْ کانَ قَبْلَک» تو هم در راه دیگرانی، دیگران رفتند تو هم می روی؛ این که می گویند بروید قبرستان و زیارت بنید برای همین است؛ هم انسان متنبّه می شود هم بارها به عرضتان رسید که قبرستان، مدرسه است. بیش از آن مقداری که انسان از حوزه و دانشگاه درس می گیرد از قبرستان باید درس بگیرد؛ این که دستور داریم برویم قبرستان برای چند نکته است: یکی عبرت گیری است؛ یکی طلب مغفرت برای گذشتگان است؛ اما سومی که از هر دو مهم تر است این است که دعایی دارد، دستوری دارد ما به این مرده ها بعد از سلام و عرض ادب حرف می زنیم قسم می دهیم، می گوییم شما را به خدا قسم بگویید آن جا چه خبر است؟! «السلام علی أهل لا اله الاّ الله مِن أهل لا إله الاّ الله یا أهل لا إله الاّ الله بحقّ لا إله الاّ الله کیف وجدتم قول لا إله الاّ الله مِن لا إله الاّ الله» این حرف سعدی و امثال سعدی نیست که «آن که را که خبر شد خبری باز نیامد» که به ما گفتند تو برو سؤال کن اگر دهنت پاک باشد جواب می شنوی؛ آن آدم را بیدار می کند؛ یک خواب صادق کافی است که چندین سال انسان را سالم نگه دارد؛ یک خواب صادق که آدم صحنه ای را ببیند، استادش را ببیند، پدر، مادر یا بستگانش را در خواب ببیند و آن ها صحنه را برایش تشریح کنند؛ این مدّت ها آرام است به ما گفتند آن ها را قسم بدهید بگویید شما را به خدا قسم آن جا چه خبر است؛ این می شود مدرسه. ما آن سومی را که اصل است کنار می گذاریم و فقط برای طلب آمرزش گذشتگانمان به قبرستان می رویم؛ دیگر به فکر خودمان نیستیم که فرمود تو مثل گذشتگانی آن ها رفتند تو هم می روی. در آن قصۀ مراجعت وجود مبارک حضرت امیر از صفّین همین بود. حضرت که از جنگ صفّین برگشت به وادی السلام آمد و آن کسی که در خدمت حضرت بود مدتی ایستاد و دید که حضرت مشغول سخن و زیارت است و دارد گفت و گو می کند؛ گفت خسته شدم، نشستم. دیدم حضرت هنوز دارد حرف می زند، بعد بلند شدم به حضرت عرض کردم آخر با چه کسی حرف می زنی؟ گفت این ها همه روی قبرها نشسته اند من به آن ها می گویم، آن ها هم اسرار را به من می گویند. تو اگر زبان داشتی و زبان فهم بودی، چشم و گوش داشتی، می توانستی با این ها حرف بزنی. من به این ها گفتم «أمّا الدور فقد سکنت و أمّا الأزواج فقد نکحت و أمّا الأموال فقد قسمت» مال هایتان را تقسیم کردند، خانه هایتان خراب شدند، همسرهایتان تجدید فراش کردند این نزد ماست؛ آن جا چه خبر؟ خب این مثل دو تا دوست که از دو شهرند و یک جا رسیده اند این یکی می گوید در شهر ما این خبر است تو بگو آن جا چه خبر است؟
 این که به ما گفتند شما اموات را قسم بدهید بگویید شما را به خدا قسم آن جا چه خبر است، برای همین کارهاست. از بهترین مدرسه ها و مکتب ها، زیارت قبور است و این شرح سوم و عنصر سوم؛ وگرنه اول و دوم را که همه می روند. فرمود تو مثل گذشتگانی «فَخَفِّضْ فِی الطَّلَبِ» این همه تلاش و کوشش داری می کنی برای چه؟! انباردار دیگران باشی؟! انسان تا زنده است و نفس می کشد باید کار کند؛ اگر حوزوی و دانشگاهی است باید کار علمی کند؛ اگر تاجر و مقتصد است باید کار اقتصادی کند، منتها کار اقتصادی برای این برکت است که تلاش در تولید، قناعت در مصرف؛ این راحت می شود، هم خودش راحت است هم جامعه را راحت می کند؛ چرا بعضی از شغل ها در اسلام مکروه است؛ گندم فروشی و مانند آن چرا مکروه است؟ برای این که این ها منتظرند گندمی که خریده اند قدری گران بشود و مردم گران بخرند؛ خب بالأخره مردم متضرّر می شوند، خدا هم رازق همه است؛ شما بر فرض جمع کردی، انبار کردی، ذخیره کردی برای فرزندانت، چه چیزی به همراه خودت می بری؟!
بنابراین تا انسان نفس می کشد باید کار کند. بیکاری و بازنشستگی در اسلام نیست؛ منتها اگر سنّش کم است و توانمند است، خب هشت ساعت کار می کند؛ سنّش بالاست و نمی تواند، دو یا سه ساعت کار می کند، یا یک ساعت کار می کند، ولی کار اقتصادی باید برای دو عنصر محوری باشد: تلاش در تولید که جامعه راحت باشد، قناعت در مصرف تا خود انسان قانع باشد.
فرمود: «وَ أَجْمِلْ فِی الْمُکتَسَبِ فَإِنَّهُ رُبَّ طَلَبٍ قَدْ جَرَّ إِلَی حَرَبٍ»؛ حَرَب یعنی غارت. فرمود گاهی می بینید که انسان مکرّر سفر دریایی یا سفر صحرایی می کند برای ازدیاد مال؛ گاهی می بینید باعث غارت شدن و دچار شدن به دزدان دریایی و امثال این ها می شود؛ این طور نیست که همیشه تجارت سودآور باشد «فَلَیسَ کلُّ طَالِبٍ بِمَرزُوقٍ وَ لاَ کلُّ مُجْمِلٍ بِمَحْرُومٍ»؛ این طور نیست که هر کسی که تلاش می کند به آنچه می خواهد برسد و آن کسی هم که معتدل قدم برمی دارد از زندگی و روزی لازم محروم باشد؛ این طور نیست. بعد فرمود: «وَ أَکرِمْ نَفْسَک عَنْ کلِّ دَنِیةٍ» شما انسان هستی و همتای با فرشتگانی. این از بیانات نورانی وجود مبارک حضرت امام سجاد (سلام الله علیه) است که خدای سبحان، عالمان دین را در کنار ملائکه قرار می دهد که فرمود: «شَهِدَ اللّهُ أَنَّهُ لاَ إِلهَ إِلَّا هُوَ وَ الْمَلاَئِکةُ وَ أُولُوا الْعِلْمِ»؛ موحّدان، عالمان توحید، و معتقدان به توحید را در ردیف ملائکه ذکر می کند؛ این امر، فضیلت انسان است. فرمود شما انسانی؛ بنابراین از هر کار فرومایه و پست خود را گرامی بدار! اگر خدا در سوره اسراء فرمود: «لَقَدْ کرَّمْنَا بَنِی آدَمَ» و اگر در سوره علق فرمود شما شاگردان اکرمید ﴿اقْرَأْ وَ رَبُّک الْأَکرَمُ﴾ خب شاگردان اکرم چه می آموزند؟ اگر گفتند این آقایان، شاگردان فقیهند، یعنی فقه یاد گرفتند دیگر، اگر گفتند این آقایان شاگرد فلان فیلسوفند، یعنی فلسفه یاد گرفتند، گفتند این آقایان شاگرد فلان مهندس هستند یعنی هندسه یاد گرفتند دیگر، اگر برابر آیات سوره علق، انسان شاگرد اکرم است یعنی درس کرامت یاد می گیرد؛ اگر گفتند اکرم دارد درس می گوید یعنی چه؟ یعنی درس کرامت دارد می دهد «اقْرَأْ وَ رَبُّک الْأَکرَمُ ٭ الَّذِی» کذا و کذا؛ خب انسان می شود کریم، اگر شاگرد خداست، درس کرامت می آموزد؛ فرمود شما کریمی، پس از هر کار پست و فرومایه فاصله بگیر! شما که کریمی باید از هر دنیه ای فاصله بگیری «وَ إِنْ سَاقَتْک إِلَی الرَّغَائِبِ»؛ ممکن است این کار پست شما را به جاهایی برساند که مورد رغبت شماست؛ از همین باب است عنوان لیلةالرغائب؛ شبی که چیزهای مورد رغبت طلب می شود؛ چیزهای که مرغوب فیه است با ادعیه و دعا نصیب انسان می شود. فرمود: «وَ إِنْ سَاقَتْک إِلَی الرَّغَائِبِ فَإِنَّک لَنْ تَعْتَاضَ بِمَا تَبْذُلُ مِنْ نَفْسِک عِوَضاً» اِعتاض از باب افتعال است به معنای عوض گیری. فرمود شما این شرف را که می دهی چه چیزی در عوض می گیری؟ به جای آن عزّتی که می دهی چیزی نصیب انسان نخواهد شد؛ «وَ لاَتَکنْ عَبْدَ غَیرِک وَ قَدْ جَعَلَک اللَّهُ حُرّاً» خدا تو را آزاد آفرید؛ مکرّر تملّق بگویی، مکرّر برده این و بندۀ آن شوی، مکرّر چاپلوسی کنی، این با اخلاق و کرامت سازگار نیست. این بیان نورانی حضرت امیر تنها دربارۀ فرد نیست، دربارۀ جامعه هم است. شعار رسمی مسلمانان ایرانی این بود: «استقلال، آزادی، جمهوری اسلامی.» این آزادی را وجود مبارک حضرت امیر به همه آموخته است. فرمود: «وَ لاَ تَکنْ عَبْدَ غَیرِک وَ قَدْ جَعَلَک اللَّهُ حُرّا وَ مَا خَیرُ خَیرٍ لاَینَالُ إِلاَّ بِشَرٍّ وَ یسْرٍ لاَینَالُ إِلاَّ بِعُسْرًٍ.» حالا این «ما» می تواند به صورت «ما»ی استفهام انکاری باشد هم می تواند به معنی نافیه باشد. فرمود آن خیری که با شرّ به دست می آید، خیر نیست؛ آن آسانی که با دشواری به دست می آید، آسانی نیست؛ «وَ إِیاک أَنْ تُوجِفَ بِک مَطَایا الطَّمَعِ فَتُورِدَک مَنَاهِلَ الْهَلَکةِ» مبادا سوار اسب سرکش طمع بشوی وگرنه او تو را به مهلکه و به آن آبشخور هلاکت می برد؛ «وَ إِنِ اسْتَطَعْتَ أَلاَّیکونَ بَینَک وَ بَینَ اللَّهِ ذُو نِعْمَةٍ فَافْعَلْ» چون خدای سبحان صریحاً اعلام کرد که همۀ بشر، همۀ جنبنده ها و پرنده ها، عائله من هستند؛ «مَا مِن دَابَّةٍ فِی الْأَرْضِ إِلاَ عَلَی اللَّهِ رِزْقُهَا»، در این جا با «علی» هم تعبیر کرده است؛ یعنی همه عائله خدا هستند و هیچ مار و عقربی نیست که سهمیه نداشته باشد؛ هیچ مور و ملخی نیست که سهمیه نداشته باشد؛ همۀ این ها پرونده و سهمیه دارند و خدای سبحان بالصراحه فرمود من به این ها متعهّدم؛ این ها عائله من هستند؛ فرمود چنین خدایی است و چنین تعهّدتی هم سپرده است؛ درست است که اگر به وسیله افراد به شما روزی برسد، در حقیقت بر سر هر سفره بنشستی خدا رزّاق بود؛ ولی رزق بی واسطه، رزق کریمانه است؛ اگر توانستی کاری بکنی که بین تو و بین خدایی که رازق است هیچ ذونعمتی نباشد «فافعل»؛ این راه رفتنی است اگر کسی روحیه اش این چنین باشد، خدا از همین راه هم او را تأمین می کند.
ما یک علم لدنّی داریم یک رزق لدنّی. علم لدنّی، علمی نیست در قبال علم دیگر؛ مثلاً ما یک فقه داشته باشیم یک اصول داشته باشیم یک حکمت و کلام داشته باشیم و یک علم به نام لدنّی؛ چنین نیست. لدن یعنی نزد؛ اگر این علوم را یعنی فقه، حکمت و تفسیر را از استاد فرا گرفتیم، لدنّی نیست؛ اگر از کتاب ها فرا گرفتیم، لدنّی نیست؛ اگر طوری بود که خودمان بالا رفتیم و ذات اقدس الاهی این مسائل و معارف را در قلب ما القا کرد آن گاه آن علم لدنّی است. لدن یعنی نزد؛ «لدن» قوی تر از «عند» است. چون آن قدرت فرهنگی و ادبی را در زبان فارسی نداریم بین «عند» و «لدن» فرق نمی گذاریم؛ می گوییم فلان کتاب پیش ماست، فلان کتاب نزد ماست؛ اما در عربی بین «عند» و «لدن» خیلی فرق است و «لدن» بالاتر از «عند» است. اگر کسی به حضور ذات اقدس الاهی بار یافت و فیض را بلاواسطه از خدا گرفت، می شود علم لدنّی؛ انبیا این چنین هستند، اهل بیت(علیهم السلام) نیز چنینند. این ها از نزد خدا می گیرند نه از کتاب نه از استاد؛ همۀ این ها، نگاران به مکتب نرفته اند. رزق لدنّی هم اگر شامل حال کسی بشود گرچه مثل علم لدنّی نیست، ولی یک کمال و شرفی را به همراه دارد. خود انسان یک نوآوری و فنّاوری دارد؛ چیزی را کشف می کند که باعث ارتزاق اوست. فرمود اگر توانستید و همتتان بلند بود که بین شما و خدا، مُنعمی فاصله نباشد، فافعل؛ و این «وَ إِنِ اسْتَطَعْتَ أَلاَّیکونَ بَینَک وَ بَینَ اللَّهِ ذُو نِعْمَةٍ فَافْعَلْ فَإِنَّک مُدْرِک قِسْمَک» شما آن روزی که خدا تقسیم کرد و فرمود: «نَحْنُ قَسَمْنَا بَینَهُم مَعِیشَتَهُمْ» معیشتهم را دریافت بکنی «وَ آخِذٌ سَهْمَک وَ إِنَّ الْیسِیرَ مِنَ اللَّهِ سُبْحَانَهُ أعْظَمُ وَ أَکرَمُ مِنَ الْکثِیرِ مِنْ خَلْقِهِ وَ إِنْ کانَ کلٌّ مِنْهُ» گرچه مع الواسطه و بلاواسطه همه از خداست؛ زیرا در پایان سورۀ مبارک ذاریات به صورت حصر ذکر کرده ﴿إِنَّ اللَّهَ هُوَ الرَّزَّاقُ ذُو الْقُوَّةِ الْمَتِینُ﴾؛ این ضمیر فصل از یک طرف آن معرفه بودن خبر با الف و لام و از طرف دیگر مفید حصر است؛ خدا رزّاق است و لاغیر، دیگران مجاری رزق هستند نه این که دیگران رازق باشند؛ اگر فرمود او «خَیرُ الرَّازِقِینَ» است، این رازق اعم از حقیقت و مجاز است؛ یا اعم از ظاهر و مظهَر است؛ وگرنه بر اساس حصری که در بخش پایانی سوره ذاریات است تنها رازق، خداست؛ فرمود: «وَ إِنْ کانَ کلٌّ مِنْهُ» گرچه همه روزی ها از اوست اما اگر انسان بتواند بلاواسطه با خدای خود سخن بگوید و از او روزی دریافت کند، با او نجوا کند، این شدنی است و این درس کرامت و قناعت می دهد. شما ببینید اگر بخواهیم مسألۀ کرامت را در فارسی معنا کنیم با مشکل روبه رو می شویم؛ باید چند واژه را کنار هم بگذاریم تا کرامت را معنا کنیم؛ کریم غیر از کبیر، عظیم و شریف است؛ کرامت یک معنای دیگر دارد. ما در فارسی معادل نداریم باید چند کلمه را جمع کنیم تا کرامت را که وصف فرشته هاست که «بَلْ عِبَادٌ مُّکرَمُونَ ٭ لاَیسْبِقُونَهُ بِالْقَوْلِ وَ هُم بِأَمْرِهِ یعْمَلُونَ» و شهدا با این مقام با فرشته ها نزدیک می شوند که در سورۀ یس فرمود: «یا لَیتَ قَوْمِی یعْلَمُونَ ٭ بِمَا غَفَرَ لِی رَبِّی وَ جَعَلَنِی مِنَ الْمُکرَمِینَ» شهید جزو مکرمین است. با کدام واژه می توان این ها را معنا کرد؟! فرمود شما کریمید؛ این کرامت را خدا به شما داد و لازم نیست تحصیل بکنی؛ این را حفظ بکن، اگر حفظ کردی، افزوده می شود. انسان این طور نیست که لابشرط خلق شده باشد، بلکه کریم خلق شده است. این کرامت را حفظ کن لذا اگر کسی کرامت را حفظ نکرد، مسؤول است؛ نه به این معنا که حالا کرامت به دست نیاورده است بگوید من نمی خواهم به آن مقام برسم؛ خیر، یک وقت می گوید من نمی خواهم علم تحصیل کنم ولی کرامت چنین نیست؛ ما را کریم، بزرگوار، منیع الطبع و رفیع المنزله خلق کرده اند. چاپلوسی و تملّق و امثال این امور با کرامت انسان سازگار نیست. فرمود: «وَ إِنَّ الْیسِیرَ مِنَ اللَّهِ سُبْحَانَهُ أعْظَمُ وَ أَکرَمُ مِنَ الْکثِیرِ مِنْ خَلْقِهِ وَ إِنْ کانَ کلٌّ مِنْهُ.»
امیدواریم خدای سبحان توفیق ادراک صحیح معارف الاهی را به همۀ ما مرحمت کند تا ان شاءالله فرا بگیریم و معتقد بشویم و عمل کنیم و به جامعه منتقل کنیم.




   (( اَللّهُمَّ کُنْ لِوَلِیِّکَ الْحُجَّةِ بْنِ الْحَسَنِ صَلَواتُکَ عَلَیْهِ وَعَلى آبائِهِ فی هذِهِ السّاعَةِ وَفی کُلِّ ساعَةٍ وَلِیّاً وَحافِظاً وَقائِداً وَناصِراً وَدَلیلاً وَعَیْناً حَتّى تُسْکِنَهُ أَرْضَکَ طَوْعاً وَتُمَتِّعَهُ فیها طَویلاً ))