رشد چشمگیر امّت اسلامی درپرتو امامت آخرين حجّت الهي:
امّتي كه در پرتو دين واحد و تحت امامت و ولايت واحد آخرين حجّت الهي آرمانشهر بشري را تشكيل مي‏ دهند، به گونه‏ اي رشد مي‏ كنند و قله‏ هاي بلند فرهنگ و دانش را تسخير مي‏ كنند كه به تمام بيست و هفت بخش علوم دست مي‏ يابند، در حالي كه قبل از ظهور حضرتش با تمام پيشرفت علمي‏ اش، خواه با چراغ وحي يا ابزار تجربه، به بيش از دو بخش آن دست نيازيده بود و اين چنين ضعف، نقص و سستي از شيعيان آن حضرت زدوده مي‏ گردد و قلوبشان چونان پاره‏ هاي فولاد محكم مي‏ گردد، به شكلي كه هر يك توان چهل مرد را پيدا مي‏ كند. امام مهدي ص263
اعمالتان را ابدی کنید تا اهل نجات باشید:
انسان ابدی باید کارهای ابدی داشته باشد.انسان پس از مرگ یا بهشتی است یا دوزخی که هیچ رحمتی در آن نیست، هیچ اثری از رحمت خاصّه در جهنّم نیست لذا اگر کسی اهل نجات باشد به کارهای ابدی دست می زند.
سفارش اهل بیت به نوشتن همه سخنان ایشان:
مردي از پيامبر اكرم(صلّي الله عليه وآله وسلّم)پرسيد: هرچه از شما ميشنوم بنويسم؟ فرمود: آري. پرسيد: چه در حال خوشنودي شما و چه در حال غضب شما؟ گفت: آري، زيرا ما در تمام اين شئون، جز حق چيزي نمي گوييم کتاب سرچشمه اندیشه،جلدپنجم،ص200.
پاداش نگارش علوم:
از رسول اكرم(صلّي الله عليه وآله وسلّم)رسيده است كه هرگاه از انسان با ايمان، يك برگ توشه علمي بماند، آن برگ حجابي بين او و آتش قيامت خواهد شد: «المُؤمنُ إذا ماتَ و تركَ ورقةً واحدةً عليها علمٌ تكونُ‏ تلك الورقةُ يوم القيامة ستراً فيما بينه و بين النار… ». وقتي توشه عالِمي را به حضور امام حسن عسكري(عليه السلام) ارائه دادند، آن حضرت فرمود: خداوند سبحان به هر حرفي از آن، نوري در قيامت به نويسنده آن عطا كند. کتاب سرچشمه اندیشه،جلدپنجم
ابلیس تا آخر دست بردار نیست:
خداوند در سوره یس فرموده است:عقلا و حکما حواسشان باشد که ابلیس تا آخر دست بردار نیست و رقیب سرسختی است.رقیبی چون ابلیس که به خود نیز رحم نکرده است و محصول شش هزار سال عبادت خود را به آتش کشیده است.
عناصر محوری حوزه های علمیه:
گرچه در بخشی از آیات، تعلیم مقدّم بر تزکیه است اما اساس کار، مقدم بودن تزکیه است؛ اما تعلیم، مقدمۀ تزکیه است نه مقدّم بر تزکیه. بنابراین آن جا که تزکیه مقدّم شده، برای این است که اساس کار، تزکیه و تربیت روح است. آن جا که تعلیم، مقدّم شده، برای این است که مقدّمۀ تزکیه است نه مقدّم بر تزکیه. قهراً عناصر محوری حوزه های علمیه را طهارت روح و قداست روح تشکیل می دهد.

سه شنبه 31 ارديبهشت 1398
             تاريخ:  15 دي 1390  
حضرت آیت الله جوادی آملی دردرس اخلاق مطرح فرمودند:
فضايل اخلاقي و اوصاف نفساني تکامل دارد اما تغيير پيدا نمي‌كند


به گزارش خبرنگار پایگاه اطلاع رسانی اسرا حضرت آیت الله جوادی آملی در درس اخلاق این هفته خود که با حضور جمع کثیری از حوزويان ،دانشگاهيان و قرآن‌پژوهان  برگزار شد فرمودند: بحثهاي اخلاقي يك سلسله مباحث مشترك بين همه اديان الهي است اخلاق جزء اسلام است نه جزء شريعت و منهاج اسلام هم بيش از يك دين نيست خدا اين دين را به انبياي الهي اعلام كرد كه به جوامع بشري ابلاغ كند و در سوره مباركه آل‌عمران هم فرمود: ﴿إِنَّ الدِّينَ عِندَ اللّهِ الْإِسْلاَمُ﴾ اصول كلي جهان‌بيني, اصول كلي اخلاق, اصول كلي فقه, اصول كلي حقوق اينها در متن اسلام است لذا انبيا كه آمدند درباره اينها گفته شد ﴿مُصَدِّقاً لِّمَا بَيْنَ يَدَيْهِ﴾ هر پيامبري كه آمد حرفهاي پيامبر قبلي را تصديق كرد چون ﴿إِنَّ الدِّينَ عِندَ اللّهِ الْإِسْلاَمُ﴾ و دين حقيقي, تثنيه ندارد چه رسد به جمع تا بگوييم اديان الهي. اما ﴿لِكُلٍّ جَعَلْنَا مِنْكُمْ شِرْعَةً وَمِنْهَاجاً﴾ براي هر پيامبري يك فقه خاصّي, يك مذهبي مخصوصي, يك شريعت خاصّي آمده است كه اينجا لاحق, ناسخ سابق است و شريعت سابق در بخشي از امور به وسيله شريعت لاحق منسوخ مي‌شود پس اين دو محوري كه در دين هست يكي محور تصديق و يكي محور نسخ جايگاهشان روشن شد كه كجا ﴿مُصَدِّقاً لِّمَا بَيْنَ يَدَيْهِ﴾ است و كجا نسخ و تحويل.

ایشان ادامه دادند: اخلاق نسخ‌شدني نيست فضايل اخلاقي, اوصاف نفساني از زمان آدم تا زمان خاتم(عليهم السلام) بود تغيير پيدا نمي‌كند گرچه تكامل دارد ولي تغيير ندارد عقل و عدل, احسان, عاطفه, گذشت, عفو, امنيت, امانت, صداقت اينها يك سلسله مسائلي است كه از عهد آدم تاكنون يكي پس از ديگري شكوفاتر مي‌شود. اين نكته براي آن است كه جمله‌اي در بيانات نوراني حضرت امير(سلام الله عليه) است كه امروز بايد بخوانيم كه وجود مبارك حضرت امير به فرزندش مي‌فرمايد خود را ميزانِ بين خود و ديگري قرار بده هر چه براي خودت نمي‌پسندي براي ديگران نپسند هر چه براي خود زيان‌بار مي‌داني براي ديگران زيان‌بار بدان. آن قدر اين حرف را انبيا(عليهم السلام) گفتند كه ديگر جزء الفباي مسائل شد و براي همه هست اگر در نهج‌البلاغه حضرت امير اين حرف به عنوان يك وصيّت آمده اين نامه‌اي كه امروز مي‌خوانيم و اگر همين حرف را شما در پنج قرن و نيم قبل از ميلاد مي‌بينيد بزرگان گفتند سرّش همين است كه اين مطلب جزء اسلام است نه جزء شريعت و منهاج اين نظير نماز چهار ركعت ظهر نيست نماز چهار ركعت عصر نيست كه ما يك شريعت خاصّي داريم انبياي گذشته براي امّتهاي خود شريعت مخصوص داشتند آ‌نها چند ركعت نماز مي‌خواندند به كدام سمت نماز مي‌خواندند سالي چند روز روزه مي‌گرفتند در چه ماهي روزه مي‌گرفتند اينها جزء ﴿لِكُلٍّ جَعَلْنَا مِنْكُمْ شِرْعَةً وَمِنْهَاجاً﴾ اما «اجْعَلْ نَفْسَكَ مِيزَاناً فِيما بَيْنَكَ وَ بَيْنَ غَيْرِكَ» اين جزء شريعت نيست اين جزء منهاج نيست اين جزء دين است جزء اسلام است كه ﴿إِنَّ الدِّينَ عِندَ اللّهِ الْإِسْلاَمُ﴾.

مرجع تقلید شیعیان جهان تصریح کردند: مطلب بعدي آن است كه اين جريان نفس كه هم در مسئله اصلاح فرد و جامعه يك معيار و ترازوي خوبي است هم در مسئله معرفت الله يك ترازوي خوبي است هم در بخش معرفت خدا به ما فرمودند: «من عرف نفسه فقد عرف ربّه» و هم در مسائل خَلقي به ما فرمودند: «اجْعَلْ نَفْسَكَ» هم در ارتباط با خالق گفتند به فكر نفست باش هم در ارتباط با خلق گفتند به فكر نفست باش براي اينكه اين گوهر الهي با سرمايه خلق شد روح يك امر مادي نيست يك امر مجرّد است (يك) يك لوح نانوشته نيست بلكه بسياري از اسرار در او نوشته شده (دو) با خطّ فطري نوشته شده نه با خطّ عِبري و عربي و تازي و فارسي (سه) و همه ما اين خط را هم مي‌توانيم بخوانيم (چهار) به ما هم گفتند بخوان (پنج) اگر ما با سرمايه خلق شديم تمام تلاش و كوشش انبيا در دو محور خلاصه مي‌شود يكي اينكه ما اين سرمايه را به كار بگيريم تجارت كنيم بهره ببريم كه فرمود: «يثيروا لهم دفائن العقول» اين بيان نوراني حضرت امير(سلام الله عليه) كه فرمود انبيا آمدند تا اين چراغ فطرت را افروخته‌تر كنند پرفروغ‌تر كنند تا اين چراغ فطرت پرفروغ‌تر بشود. كار ديگر آن است كه اگر خداي ناكرده ما خواستيم اين نهال را سركوب كنيم يا اين چراغ را دفن كنيم جلوي ما را بگيرند كه ﴿قَدْ خَابَ مَن دَسَّاهَا﴾ مدسوس كردن, مُدسَّس كردن يعني چيزي را دفن كردن, فرمودند انبيا آمدند هم دست ما را بگيرند كه اين چراغ را دفن نكنيم هم از ما دستگيري كنند در اينكه اين چراغ را افروخته‌تر نگه بداريم اين چراغ به نام نفس, سرمايه ماست اگر خواستيم خداشناس باشيم مهم‌ترين راه همين است اگر خواستيم در جامعه خدمتگزار باشيم محبّ و محبوب جامعه باشيم «محبوبةً في أرضك و سمائك» كه در زيارت امين الله آمده همين است چه چيزي بهتر از اين كه انسان نزد خدا محبوب باشد (يك) مردم جامعه به او علاقه‌مند باشند (دو) فرشته‌هاي آسمان به او علاقه‌مند باشند (سه) از اين بهتر چه چيزي است «محبوبةً في أرضك و سمائك» خب اين راه دارد ديگر كه آدم مي‌تواند طوري زندگي كند كه همه جامعه او را بپسندند فرشته‌ها هم نسبت به او علاقه‌مند باشند اين از راه معرفت نفس است اين دعاي نوراني كه در ذيل زيارت امين الله اميرالمؤمنين(سلام الله عليه) آمده است از سفارشها و رهنمودهاي امام سجاد(سلام الله عليه) است كه هم زيارت اميرالمؤمنين را به ما ياد مي‌دهد هم دعاي در ذيل زيارت اين زيارتها مدرسه است اين مناجاتها مدرسه است صرف طلب مغفرت نيست صرف ثواب نيست غالب اين زيارتها مطالبي دارد كه هم تحقيقي است و هم تعليم كتاب و سنّت و تزكيه است.

ایشان در ادامه با اشاره به معرفت نفس در شناخت خداوند متعال افزودند: اما معرفت نفس چه سهم مؤثري درباره شناخت خدا دارد (يك) و چه سهم مؤثري درباره تنظيم روابط حسنه با خلق خدا دارد (اين دو) در نوبتهاي قبل اين مطلب اشاره شد كه اگر خداي سبحان به ما مي‌فرمايد: ﴿يَا أَيُّهَا النَّاسُ أَنتُمُ الْفُقَرَاءُ إِلَي اللَّهِ﴾ شما فقير به طرف خداييد نيازمند به خداييد اين فقر براي ما در متن هويّت ما راه دارد (يك) و ما هم به غير خدا نيازمند نيستيم (دو) نه مجازيم به خود تكيه كنيم نه مجازيم به غير خدا وابسته باشيم نه مجازيم بگوييم اول خدا دوم فلان شخص نه مجازيم بگوييم اگر فلان شخص نبود مشكل ما حل نمي‌شد ما طرزي آفريده شديم كه جز به خدا به احدي تكيه نداريم انبيا آمدند اين معنا كه در ساختار هويّت ما حرف اصلي را مي‌زند اين را به ما تعليم بدهند در حقيقت تنبيه است نه تعليم چيزي را از خارج به ما ياد نمي‌دهند اينكه ما داريم ما را هوشيار مي‌كنند تذكره است تنبيه است ايقاظ النائم است خوابيده را بيدار كردن است. اينكه خداي سبحان فرمود: ﴿يَا أَيُّهَا النَّاسُ أَنتُمُ الْفُقَرَاءُ إِلَي اللَّهِ﴾ شما فقير الي الله‌ هستيد اصل فقر ما روشن است براي اينكه ما به خيلي از امور نيازمنديم انسان نيازمند است اين روشن است اما به چه كسي نيازمند است خب به يك مبدأ قوي نيازمند است چون آن مبدأ محتاج به او نيست ولي انسان محتاج به اوست تا اينجا روشن است اما اينكه مي‌گوييم «الانسان فقيرٌ» نظير آن است كه مي‌گوييم «الماء حارّ, الماء بارد» كه يك عرض مفارق را بر موضوع حمل مي‌كنيم كه فقر براي انسان نظير حرارت و برودت براي آب باشد كه گاهي باشد گاهي نباشد انسان در زمان فقر و تهيدستي خود را محتاج ببيند در زمان توانگري خود را بي‌نياز ببيند كه ﴿إِنَّ الْإِنسَانَ لَيَطْغَي ٭ أَن رَآهُ اسْتَغْنَي﴾ يا نه, عقل مي‌گويد اين‌چنين نيست كه اگر گفتيم «الانسان فقير» نظير قضايايي از قبيل «الماء حارّ, الماء بارد» از اين قبيل نيست, آيا «الانسان فقير» از قبيل «النار حارّة» است يا «الأربعة زوجة» است كه زوجيّت, عرض ذاتي و عرض لازم اربعه است فقر يك عرض ذاتي براي ما باشد عرض لازم براي ما باشد كه هميشگي باشد اين هم نيست چرا؟ چون عرض هر چه لازم باشد در مرتبه معروض و ملزوم نيست لازم در مقام ذات ملزوم نيست نه جنس اوست نه فصل او در ذات او راه ندارد يك رتبه دنبال‌تر است اگر يك رتبه دنبال‌تر است پس در مقام ذات و گوهر ذات ديگر فقر نيست مثل اينكه در مقام ذات اربعه, زوجيّت نيست خب اربعه داخل در مقوله كمّ است زوجيّت, كيف مخصوص به كمّ است هرگز زوجيّت در متن ذات اربعه نيست هرگز حرارت در متن نار نيست نار جوهر است و حرارت كيف است و مانند آن خب از اين قبيل هم نيست. آيا وقتي مي‌گوييم «الانسان فقير» نظير اين است كه بگوييم «الانسان حيوان ناطق» كه ذاتي او باشد در متن ذات او باشد اين هم نيست چرا؟ براي اينكه حيوانيّت, ناطقيّت ذاتي انسان است اما ذاتي به معني ماهيّت نه ذاتي به معني هويّت وقتي ثابت شد اصالت براي وجود است هويّت اصل است ماهيّت تابع اوست و فرع است اگر فقر, ذاتي به معناي ماهيّت بود مرتبه متأخّر بود تابع بود در مرتبه هويّت راه نداشت پس اگر گفتيم «الانسان فقير» نظير «الانسان حيوان, الانسان ناطق» هم نيست. چهارمين مرحله حق است وقتي گفتيم «الانسان فقير» يعني هويّت او عين فقر است در طرف ذات اقدس الهي وقتي مي‌گوييم «الله غنيٌّ» صفت عين ذات است آنجا ذات به معني هويّت است آنجا كه منزّه از ماهيّت است ماهيّت ندارد اگر گفتيم «الله غنيّ» اين غنا عين هويّت است درباره ما كه مي‌گوييم «الانسان فقير» اين فقر عين هويّت است و اگر صفت عين ذات بود نشانه فخر نيست بايد ديد آن صفت چه صفتي است اگر گفتيم «الانسان ممكن بامكان الفقري» نه امكان ماهوي «الانسان فقير, الانسان محتاج, الانسان عبد, الانسان كذا و كذا» اين اوصاف و اين اسما عين ذات انسان است ذات به معني هويّت نه ذات به معني ماهيّت و چون اينها همه‌اش همه اينها صفات نقص است اگر صفتي عين ذات بود دليل كمال آن شيء نيست بلكه دليل انغمار آن شيء در نقص است.

مفسر بزرگ قرآن کریم نتیجه گیری کردند: ذاتاً يعني هويّتاً انسان فقير است وقتي ذاتاً فقير شد مي‌شود رابط, فقير الي الله هم هست ذاتاً به غير خدا وابسته نيست اصلاً آن وقت اگر خود را به خود مرتبط بداند بيراهه رفته است خود را به ديگري بند كند بيراهه رفته است خود را به خدا و ديگري مرتبط كند بيراهه رفته است بگويد اگر فلان كس نبود مشكل من حل نمي‌شد بيراهه رفته است بگويد اول خدا دوم فلان شخص بيراهه رفته است بگويد «هو الأول و الآخر» در صراط مستقيم است. چنين انساني مي‌تواند بر اساس «مَن عرف نفسه فقد عرف ربّه» معرفت‌شناسي خوبي داشته باشد. همين انسان كه با اين سرمايه معرفتي خلق شده است مسائل علم اصولي فراواني هم دارد بديهيات را او درك مي‌كند بدون تعليم, اصل تناقض را درك مي‌كند, اجتماع ضدّين را درك مي‌كند, اجتماع مِثلين را درك مي‌كند.

آیت الله جوادی آملی اظهار داشتند:همين انسان يك حسن و قبحي, يك خير و شرّي, يك حق و باطلي, يك صدق و كذب, يك تلخي و ترشي و شيريني را درك مي‌كند در درون انسان چيزي است به نام فطرت اگر به اين انسان كسي ستم بكند مي‌رنجد به اين انسان احسان بكند عدل را درباره او پياده كند كامياب مي‌شود اين‌چنين نيست كه عدل و ظلم براي او يكسان باشد از يكي گنج نصيب او مي‌شود و از ديگري رنجور مي‌شود اين سرمايه است. در كتابهاي اخلاقي اين سرمايه را از باب «يثيروا لهم دفائن العقول» شكوفا مي‌كنند در بيانات نوراني حضرت امير(سلام الله عليه) در همين نامه‌اي كه مي‌خوانيم به امام مجتبي فرمود: «اجْعَلْ نَفْسَكَ مِيزَاناً» درست است كه خيلي از مسائل جزئي و ريزي كه انسان بايد مراجعه كند به فقه تا بفهمد يا به اخلاق تا درك كند اما خطوط كلي اخلاق كه در جامعه با همان خطوط كلي اخلاق مي‌شود به سر برد و اين را مدينه فاضله كرد اين براي همه است همان طوري كه انسان از گل لذّت مي‌برد از بوي بد منزجر مي‌شود در مقام حس, در درون هم از عدل لذّت مي‌برد از ظلم مي‌رنجد, از ادب لذّت مي‌برد از بي‌ادبي مي‌رنجد اين سرمايه‌ها را خدا به انسان داد خب اگر كسي چشم خودش را كور كرد شامّه خودش را بست او ديگر نه مي‌بيند نه استشمام مي‌كند فرمود اين شامّه را نبنديد اين چشم را كور نكنيد ﴿قَدْ خَابَ مَن دَسَّاهَا﴾ اين كار را نكنيد آن وقت فرمود شما اين روحيه‌اي كه داريد كه از هر چه لذّت مي‌بريد براي ديگران هم بخواهيد از هر چه رنجور مي‌شويد پرهيز كنيد اين جزء دين است پس اگر كسي گفته شد اين حرف علي‌بن‌ابي‌طالب پنج قرن و نيم قبل از ميلاد مسيح بود و آن حرف ـ معاذ الله ـ آمده به منطقه عرب‌نشين و ترجمه شد و حضرت امير ـ معاذ الله ـ اين حرف را از ديگران گرفته اين سخن ناصواب است اين حرف وحي است از آدم تا خاتم همه اين حرف را آوردند اولياي الهي از يكديگر دارند به تعليم الهي, افراد عادي از اولياي الهي دارند اين حرفي است كه عيسي فرموده, موسي فرموده, ابراهيم فرموده, نوح فرموده, آدم فرموده كه «اجْعَلْ نَفْسَكَ مِيزَاناً فِيما بَيْنَكَ وَ بَيْنَ غَيْرِكَ» تو يك ترازو داري آن‌گاه نه بيراهه مي‌روي نه راه كسي را مي‌بندي بنابراين جريان معرفت نفس هم در مسئله توحيد حرف اول را مي‌زند هم در مسئله اخلاق اينكه به ما گفتند بيش از هر چيزي و پيش از هر چيز به فكر خويش باش همين است
چو دريا به سرمايه خويش باش ٭٭٭ هم از بود خود، سود خود بر تراش
اين حكيم سنايي و امثال حكيم سنايي اين معارف بلند را از اين روايات دارند فرمودند ما يك موزه داريم يك بانك داريم يك دريا, در موزه در بانك اشياي قيمتي را از خارج مي‌آورند آنجا مي‌ريزند خود بانك خود موزه ارزشي ندارد چون سرمايه ندارد اما اين همه گوهرهاي گرانبها كه در دريا هست كسي در دريا نريخته خود دريا ساخت فرمود:
چو دريا به سرمايه خويش باش ٭٭٭ هم از بود خود، سود خود بر تراش
اين گوهر پروراند شما درياييد در اين بحر اينكه به بعضيها مي‌گويند بحرالعلوم نه يعني او خيلي چيز بلد است, خيلي چيز ساخته اينكه مي‌گويند فلان شخص متبحّر است نه يعني خيلي چيز حفظ كرده, خيلي چيز ساخته هر كسي را نمي‌گويند متبحّر هر كسي را نمي‌گويند بحرالعلوم اين كسي كه از خود حرف دارد بحر است اينكه از جاي ديگر حفظ كرده كه كتابخانه است فرمود:
چو دريا به سرمايه خويش باش ٭٭٭ هم از بود خود، سود خود بر تراش
مفسربزرگ قرآ ن کریم در ادامه به سی ویکمین نامه حضرت امیر(ع) اشاره کردند وفرمودند: در بيانات نوراني حضرت امير ما به اينجا رسيديم اين سي و يكمين نامه حضرت است فرمود: « يَا بُنَيَّ اجْعَلْ نَفْسَكَ مِيزَاناً فِيما بَيْنَكَ وَ بَيْنَ غَيْرِكَ » شما بالأخره در سه منطقه زندگي مي‌كنيد زبان مشترك همه هم زمان فطرت است در منطقه محلّي مادامي كه در حوزه اسلامي با مسلمانها زندگي مي‌كني اين حرف صحيح است از منطقه مصطلح فاصله گرفتيد با اهل كتاب مي‌خواهيد زندگي كنيد اين حرف صحيح است از آن منطقه بيرون رفتيد با كفار و ملحدان و مشركان و امثال اينها مي‌خواهيد زندگي كنيد يك زندگي انساني كنيد نه الهي اين حرف صحيح است چون اين سرمايه را خدا به همه داد بالأخره شما كه نمي‌توانيد در يك مدار بسته به سر ببريد كه شما با جهان رابطه داريد اين حرف, حرف جهاني است براي اينكه انسان از اين فطرت برخوردار است ادب اين‌چنين است, عدل اين‌چنين است, عقل اين‌چنين است, احسان اين‌چنين است, مهر و وفا اين‌چنين است. اينكه در قرآن كريم فرمود شما با ائمه كفر بجنگيد هرگز حرف اينها را نشنويد براي اينكه اينها با اين اصول مخالف‌اند نه براي اينكه كافرند با كافر مي‌شود كنار آمد. در سورهٴ مباركهٴ ممتحنه آيه هفت و هشت نسبت به زندگي مسالمت‌آميز با كفار برنامه‌اي دارد كه مشابه همان, به استناد آن, قانون اساسي جمهوري اسلامي هم تدوين شد اما با مستكبر نمي‌شود كنار آمد هرگز قرآن كريم نفرمود با كافران زندگي نكنيد خب بالأخره كافرند ديگر خريد و فروشش جايز است اما فرمود با مستكبر نمي‌شود زندگي كرد چرا؟ چرا ﴿قَاتِلُوا أَئِمَّةَ الْكُفْرِ﴾ براي اينكه ﴿إِنَّهُمْ لاَ أَيْمَانَ لَهُمْ﴾ نه «لا ايمان لهم» فرمود اينها اَيمان ندارند از اين طرف يعني تعهّد ندارند امضايشان را محترم نمي‌شمارند از اين طرف امضا مي‌كنند از آن طرف نقض مي‌كنند, از اين طرف تعهّد مي‌كنند از آن طرف نقض مي‌كنند, از اين طرف تفاهم دارند از آن طرف نقض مي‌كنند خب كسي كه نه به كنوانسيون نه به ميثاق بين‌الملل نه به سازمان ملل نه به منشور بين‌الملل هيچ احترامي نمي‌گذارد با او چطور مي‌شود زندگي كرد؟! نفرمود «قاتلوا ائمة الكفر إنّهم لا اِيمان لهم» چون ايمان ندارند با غير مؤمن كاملاً مي‌شود زندگي كرد فرمود: ﴿إِنَّهُمْ لاَ أَيْمَانَ لَهُمْ﴾ اينها يمين, ميثاق, كنوانسيون, تفاهم, امضاء هيچ چيزي را محترم نمي‌شمارند
همين كه شما مي‌بينيد ايران با كدام استكبار روبه‌روست با آنها براي اينكه اين زبان مشترك را بستند ديگر زبان مشترك اين است كه تعهّد محترم است عدل محترم است امضا محترم است خب شما اگر هيچ كدام از اينها را پايبند نبيني چطور مي‌تواني زندگي كني؟! اينجا به وجود مبارك امام مجتبي فرمود: « يَا بُنَيَّ اجْعَلْ نَفْسَكَ مِيزَاناً فِيما بَيْنَكَ وَ بَيْنَ غَيْرِكَ» با فاء تفريع فرمود حالا كه خود را ترازو قرار دادي « فَأَحْبِبْ لِغَيْرِكَ مَا تُحِبُّ لِنَفْسِكَ وَ اكْرَهْ لَهُ مَا تَكْرَهُ لَهَا » آن قدر انبيا(عليهم السلام) اين سخن را فرمودند كه حالا ديگر رايج شده همه هم اين حرف را بلدند مي‌گويند هر چه براي خود نمي‌پسندي براي ديگران هم نپسند « وَ لاَ تَظْلِمْ كَمَا لاَ تُحِبُّ أَنْ تُظْلَمَ وَ أَحْسِنْ كَمَا تُحِبُّ أَنْ يُحْسَنَ إِلَيْكَ وَ اسْتَقْبِحْ مِنْ نَفْسِكَ مَا تَسْتَقْبِحُهُ مِنْ غَيْرِكَ وَ ارْضَ مِنَ النَّاسِ بِمَا تَرْضَاهُ لَهُمْ مِنْ نَفْسِكَ » مي‌بينيد از جهات مثبت از جهات منفي از جهات امر از جهات نهي همين مطلب را در سه چهار سطر بيان فرمود, پنج شش جمله درباره همين يك مطلب است كه خود را ترازو قرار بده در داخله خانواده اين حرف خريدار دارد در محلّه و قبيله خريدار دارد در شهر و روستا خريدار دارد در كشور و منطقه و بين‌الملل اين حرف خريدار دارد چون زبان فطرت است همه هم با اين زبان دارند زندگي مي‌كنند.

ایشان همچنین تاکید نمودند: مطلب بعدي آن است كه فرمود: « وَ لاَ تَقُلْ مَا لاَ تَعْلَمُ » جامعه وقتي به مدنيّت كامل مي‌رسد مدينه فاضله مي‌شود به اصطلاح تمدّن او در تديّن او جستجو مي‌شود كه عالمانه زندگي كند كسي چيزي را كه نمي‌داند نگويد اين اختصاصي به حوزه و دانشگاه ندارد هر چه را كه انسان خواند در هر رسانه‌اي خواند يا از هر رسانه‌اي شنيد كه نمي‌گويد كه «كفي بالمريء كذباً أن يُحدّث بكلّ ما سَمع» اين را ائمه(عليهم السلام) فرمودند آدم يك دروازه بازي باشد هر چه به گوشش رسيد بدون تحليل درون از دهنش صادر بشود فرمود اين كذب روشن است «كفي بالمريء كذباً أن يُحدّث بكلّ ما سَمع» اينجا فرمود: « وَ لاَ تَقُلْ مَا لاَ تَعْلَمُ » خب حالا معلومات شما اندك است باشد, كمتر حرف مي‌زنيد و راحت‌تريد « وَ إِنْ قَلَّ مَا تَعْلَمُ وَ لاَ تَقُلْ مَا لاَ تُحِبُّ أَنْ يُقَالَ لَكَ » چيزي كه دوست نداري درباره تو بگويند تو هم آن را نگو كه اين باز برمي‌گردد به همان مطلب قبلي. بعد فرمود: « وَ اعْلَمْ أَنَّ الْإِعْجَابَ ضِدُّ الصَّوَابِ » خودبيني و خودپسندي بسيار چيز بدي است صائب نيست به مقصد نمي‌رسد و آفت دلهاست آفت افراد خردمند است « فَاسْعَ فِي كَدْحِكَ » انسان كادح است يعني تلاش و كوشش مي‌كند تا به مقصد برسد ﴿إِنَّكَ كَادِحٌ إِلَي رَبِّكَ كَدْحاً فَمُلاَقِيهِ﴾ هيچ كسي بيكار نيست بالأخره تلاش و كوشش مي‌كند بيكارِ مصطلح اخلاقي نيست نگاهي كه مي‌كند در او اثر دارد حرفي كه مي‌زند حرفي كه مي‌شنود, قيام و قعود او مسائل اخلاقي را به همراه دارد. فرمود خيلي تلاش و كوشش بكن در همين كدح سعي بليغ بكن اما دو نكته را در نظر داشته باش يكي كوشش در توليد, يكي قناعت در مصرف آن وقت جامعه راحت است فرمود انباردار بچه‌ها نباش « وَ لاَ تَكُنْ خَازِناً لِغَيْرِكَ » تلاش و كوشش مي‌كني بسيار خب, توليد را بالا مي‌بري بسيار خب, اما مشكلات جامعه همچنان هست با يك قيمت متعادل‌تري همه را براي خودت بدان انسان مي‌تواند محصول كار خودش را به همراه ببرد براي ورثه هم روزي مشخص شده است فرمود انباردار ديگري نباش « وَ لاَ تَكُنْ خَازِناً لِغَيْرِكَ » آن وقت اين‌چنين جامعه‌اي راحت است تلاش در توليد, قناعت در مصرف همه راحت‌اند خود انسان هم راحت است « وَ إِذَا أَنْتَ هُدِيتَ لِقَصْدِكَ فَكُنْ أَخْشَعَ مَا تَكُونُ لِرَبِّكَ » حالا كه راه را يافتي درست است كه مي‌گويند «خير الامور أوسطها» اما اين «خير الامور أوسطها» براي آن است كه انسان از چپ و راست نجات پيدا كند به وسط برسد حالا كه به وسط رسيدي ديگر «خير الامور أكثرها و أوفرها و أشدّها و أعقلها و أكثرها» ديگر «خير الأمور اوسطها» نيست اينكه در دعاهاي نوراني كميل هست كه خدايا مرا «مِن أحسن عبيدك» كذا «أقربهم منزلة منك, أخصّهم زلفة لديك» براي همين است انسان مادامي كه راه را پيدا نكرده بايد تلاش و كوشش كنيد كه «اليمين و الشمال مضلّة و الوسطي هي الجادّه» تا «خير الامور اوسطها» نصيبش بشود اما وقتي وارد صراط مستقيم شد هم سرعت بگيرد هم سبقت لذا هم ﴿سَارِعُوا﴾ آمده هم ﴿فَاسْتبَقُوا﴾ آمده. يك معصوم مثل وجود مبارك امام مجتبي(سلام الله عليه) در متن صراط مستقيم است وقتي در متن صراط مستقيم بود اگر گاهي تمام مال خود را صدقه مي‌داد ديگر اسراف نبود چند بار بين خود و نيازمندان اين مال را تقسيم كرد اسراف نبود. يكي عادل است يكي اعدل است يكي اعدل من الأعدل است يكي اعدل من الأعدل من العدل اعدل است در صراط مستقيم هر چه تندتر بهتر, اسراف براي چپ و راست است يك طرفش اسراف است يك طرفش تبذير بنابراين اين «خير الامور اوسطها» كه قبل از اسلام هم بود اسلام هم اين حرف را دارد با «خير الامور أشدّها و أكثرها و أوفرها و أعقلها» و كذا و كذا بايد هماهنگ باشد وقتي در متن صراط مستقيم شديم همين دعاي كميل است «و أخصّهم زلفة لديك و أقربهم منزلة منك» آنجا
از باده مغز تر كن و آن يار نغز جو ٭٭٭تا سر رود به سر رو و تا پا به پا بپو
فرمود حالا كه راه را يافتي بيشتر, خاشع‌تر, خاضع‌تر, متواضع‌تر, منتها آدم اگر معصوم نيست بايد دائماً كار خود را با كار معصوم منطبق كند.
فرمود: « وَ اعْلَمْ أَنَّ أَمَامَكَ طَرِيقاً ذَا مَسَافَةٍ بَعِيدَةٍ » مسافرت بعدي را فراموش نكن نه انسان با مردن مي‌پوسد نه آن عالم هم مثل اين عالم است يك حساب و كتاب خاصّ خودش را دارد « وَ اعْلَمْ أَنَّ أَمَامَكَ طَرِيقاً ذَا مَسَافَةٍ بَعِيدَةٍ وَ مَشَقَّةٍ شَدِيدَةٍ وَ أَنَّهُ لاَغِني بِكَ فِيهِ عَنْ حُسْنِ الاِرْتِيَادِ » يك مراوده خوبي بايد داشته باشي يك ره‌توشه خوبي داشته باشي. گناه يك باري است اين بار را هر چه سبك‌تر كردي آسان‌تري, تقوا راحله‌اي است كه شما را مي‌برد برخيها مي‌گويند خود تقوا زاد است و محبّت راحله است بعضيها مي‌گويند همين تقوا هم زاد است و هم راحله اينكه گفتند ﴿تَزَوَّدُوا﴾ تنها توشه در برابر راحله نيست اين تقوا يك مركب است اما آن گناه باري است كه روي دوش شماست نه دوش مركب شما چقدر بار مي‌توانيد حمل بكنيد؟! راه هم طولاني است و عقبه كئود هم هست جادّه صاف كه نيست قدم به قدم گردنه صعب‌العبور است عقبه كئود است « وَ قَدْرِ بَلاَغِكَ مِنَ الزَّادِ مَعَ خِفَّةِ الظَّهْرِ » چون مسافت طولاني است راه دراز است زاد بيشتري بايد تهيه كني و اگر گناهي هست اين گناه را اين اسب نمي‌برد اين‌چنين نيست كه بگويي حالا من كه روي اسب سوارم اگر چيزي روي دوش من باشد سنگيني را اسب برمي‌دارد خير, سنگيني براي خودش شماست تقوا بار بي‌تقوايي را نمي‌برد. « فَلاَ تَحْمِلَنَّ عَلَي ظَهْرِكَ فَوْقَ طَاقَتِكَ فَيَكُونَ ثِقْلُ ذلِكَ وَ بَالاً عَلَيْكَ » بار سنگيني است يك قدم و دو قدم هم كه نيست.

مرجع تقلید شیعیان جهان تصریح کردند: باري كه شما در قيامت مي‌خواهي ببري آنجا كه نه مزرعه‌اي است نه داد و ستدي است نه روابط است نه ضوابط ما در دنيا با يكي از اين دو امر زندگي مي‌كنيم ديگر, ما گرسنه‌اي محتاج به لباسيم محتاج به مسكنيم احتياجمان در دنيا يا با ضوابط حل مي‌شود يا با روابط بعد از مرگ نه روابطي هست نه ضوابطي, ضوابطي كه در دنيا ما مشكلاتمان را با او حل مي‌كنيم خريد و فروش است, اجاره است, عقود اسلامي است كه با اين روابط عقدي و تجاري مشكلاتمان را حل مي‌كنيم نان مي‌خريم, غذا تهيه مي‌كنيم و مانند آن. روابط آن است كه كسي, پسر كسي است پدر كسي است بچه كسي است برادر كسي است اينها اعضاي خانواده‌اند بر اساس روابطي كه دارند يكديگر را تأمين مي‌كنند اين كار دنياست يا با ضوابط يا با روابط. بعد از مرگ و صحنه معاد ﴿لاَ بَيْعٌ فِيهِ وَلاَ خُلَّةٌ﴾ نه جاي ضوابط است كه آدم خريد و فروش بكند چيزي را بخرد نه جاي خليل و حبيب‌بازي است چون ﴿يَوْمَ يَفِرُّ الْمَرْءُ مِنْ أَخِيهِ﴾ هر كسي از ديگري فرار مي‌كند آن وقت ماييم و احتياج ما بدون رابطه بدون ضابطه لذا حضرت فرمود اين غذاها را از اينجا تهيه كن آن خدماتي كه به ديگران مي‌كني اينها همه براي شما چادر مي‌شود يعني اينكه خيمه بزني, براي شما خيمه مي‌شود, اتاق مي‌شود, آب مي‌شود, نان مي‌شود, همه چيز در آنجا تأمين است ﴿فَلِأَنفُسِهِمْ يَمْهَدُونَ﴾ شما قبلاً كسي را مي‌فرستيد فرتد كه در اين نامه نوراني آمده يعني رائد بفرست رائد يعني پيشرو, الآن پيشروها براي مسائل امنيتي است قبلاً كه قافله با اسب و شتر و اينها حركت مي‌كردند يك پيشرو مي‌فرستادند مي‌گفتند رائد كه «رائد القوم لا يكذب» اين جلوتر مي‌رفت بررسي مي‌كرد راه‌آشنا بود كجا چشمه است كجا آب است كجا سبزه است كجا درخت است كجا براي باراندازي قافله آماده است مي‌رفت شناسايي مي‌كرد وسيله را فراهم مي‌كرد تا اين قافله بروند آنجا اين را مي‌گفتند رائد فرمود: «فارتد» يك رائد بفرست آخر همين طوري با دست خالي كجا مي‌خواهي بروي؟! رائدي بفرست كه به شما بگويد آنجا چه خبر است چه لازم دارند اين پيش‌فرستاده را هم بفرست آنجا اگر نيازمندي حالا يا مال مي‌خواهد يا كاري دارد از شما برمي‌آيد كه مشكل او را حل كنيد اين به منزله رائد شماست اين زاد و توشه شماست كه قبلاً مي‌فرستيد مشكل ديگري را تا مي‌توانيد حل كنيد فرمود اين كار را بكن « وَ إِذَا وَجَدْتَ مِنْ أَهْلِ الفَاقَةِ مَنْ يَحْمِلُ لَكَ زَادَكَ إِلَي يَوْمِ الْقِيَامَةِ فَيُوَافِيكَ بِهِ غَداً حَيْثُ تَحْتَاجُ إِلَيْهِ فَاغْتَنِمْهُ وَ حَمِّلْهُ إِيَّاهُ » اين دارد بار تو را مي‌برد خب بده به او, بده ببرد ديگر « وَ أَكْثِرْ مِنْ تَزْوِيدِهِ وَ أَنْتَ قَادِرٌ عَلَيْهِ » تزويد يعني زاد دادن, تا مي‌تواني ديگر انباردار نباش براي آينده « فَلَعَلَّكَ تَطْلُبُهُ فَلا تَجِدُهُ » بعد كه مردي نه رابطه است نه ضابطه بخواهي بخري آنجا بازار نيست بخواهي از كسي وام بگيري قرض‌الحسنه نيست روزي كه ﴿يَوْمَ يَفِرُّ الْمَرْءُ مِنْ أَخِيهِ﴾ « وَاغْتَنِمْ مَنِ اسْتَقْرَضَكَ فِي حَالِ غِنَاكَ لِيَجْعَلَ قَضَاءَهُ لَكَ فِي يَوْمِ عُسْرَتِكَ » اگر كسي وامي از تو خواست كاري از تو خواست كوتاهي نكن اين قرض‌الحسنه, اصطلاح قرض‌الحسنه در قرآن كريم غير از قرض‌الحسنه عرفي است قرض‌الحسنه عرفي اين است كه انسان مالي را به ديگري قرض بدهد و ربا نگيرد اما قرض‌الحسنه, نماز قرض‌الحسنه است, روزه قرض‌الحسنه است, حج قرض‌الحسنه است, كمك مالي هم كه انسان به ديگري مي‌كند قرض‌الحسنه است ﴿مَن ذَا الَّذِي يُقْرِضُ اللَّهَ قَرْضاً حَسَناً﴾ اين قرض‌الحسنه قرآني يعني كار خير و عبادت اعم از عبادي و مالي غير از قرض‌الحسنه عرفي است فرمود هر كاري كه مي‌كني به خدا قرض مي‌دهي گاهي تعبير اجاره است گاهي تعبير به بيع است گاهي تعبير به قرض‌الحسنه اينكه دارد «لهم اجورهم» يعني شما اجيريد خدا به شما اجر مي‌دهد اينكه دارد ﴿إِنَّ اللّهَ اشْتَرَي مِنَ الْمُؤْمِنِينَ أَنْفُسَهُمْ﴾ بعد فرمود: ﴿فَاسْتَبْشِرُوا بِبَيْعِكُمُ الَّذِي بَايَعْتُم بِهِ﴾ يعني خدا از شما خريد شما فروختيد اينكه مي‌گويند بيعت كرد يعني بيع كرد ديگر, اگر چيزي را انسان به خدا نفروشد بيع نكند ﴿إِنَّ اللّهَ اشْتَرَي مِنَ الْمُؤْمِنِينَ﴾ بعد نباشد كه بيعت نيست پس گاهي بيع است گاهي اجاره است گاهي قرض‌الحسنه است همه اينها در محور عقايد و اخلاق و عمل صالح است نه اينكه قرض‌الحسنه قرآني همين قرض‌الحسنه مسائل مالي باشد كه اميدواريم خداي سبحان آن توفيق را به همه ما عطا كند كه به اين معارف آشنا بشويم, باور كنيم, عمل كنيم و در جامعه منتشر كنيم.




   (( اَللّهُمَّ کُنْ لِوَلِیِّکَ الْحُجَّةِ بْنِ الْحَسَنِ صَلَواتُکَ عَلَیْهِ وَعَلى آبائِهِ فی هذِهِ السّاعَةِ وَفی کُلِّ ساعَةٍ وَلِیّاً وَحافِظاً وَقائِداً وَناصِراً وَدَلیلاً وَعَیْناً حَتّى تُسْکِنَهُ أَرْضَکَ طَوْعاً وَتُمَتِّعَهُ فیها طَویلاً ))