تاريخ:  28 اسفند 1390  
حضرت آیت الله جوادی آملی در درس اخلاق بیان فرمودند:
دعای مبارک «یا مُقلّب القلوب و الأبصار» برای آن است که انسان به بلوغ معنویی برسد

 
به گزارش خبرنگار پایگاه اطلاع رسانی اسراء: حضرت آیت الله جوادی آملی در ادامۀ مباحث درس اخلاق روزهای پنجشنبه که در محل نمازخانۀ بنیاد بین المللی علوم وحیانی اسراء تشکیل می شود، فرمودند:
بحث های روز پنج شنبه در دو بخش خلاصه می شد که بخش اول مربوط بود به مسائل اخلاقی و بخش دوم شرح کوتاهی از نهج البلاغه وجود مبارک امیرمؤمنان (علیه السلام) که آن هم مناسب با بحث های اخلاقی بود. در بحث های اخلاقی به این نتیجه رسیدیم که اخلاق با نیروی عزم و ارادۀ ما کار دارد؛ یعنی به بخش انگیزه برمی گردد؛ بخش اندیشه را هم فرهنگ و علم تأمین می کند. ما بسیاری از چیزها را می دانیم که بد است و بسیاری از چیزها را می دانیم که خوب نیست؛ ما در بسیاری از مسائل، مشکل علمی نداریم؛ چون آن مطالب دقیق علمی را از همۀ ما نخواسته اند؛ اگر ما به همان مقداری که می دانیم، عمل کنیم، مشکل ما حل می شود. تولیت عمل به عهدۀ عقل عملی است؛ همان که در روایات ما آمده «ما عُبد به الرحمن و اکتُسِبَ به الجِنان»؛[1] ما تمام کوششمان باید صرف این امر شود که بخش عزم و اراده و اخلاص را تقویت کنیم؛ اگر این بخش تقویت شود یعنی بخش عملی ما تقویت شود، آنچه را که نمی دانیم، به ما خواهند داد. از همین باب است که فرموده اند: «مَن عَمِلَ بِما عَلِم کفِی ما لم یعلم»؛[2] یعنی اگر کسی به آنچه می داند، عمل کند آنچه را که نمی داند به او می دهند؛ حال یا در عالم رؤیا به او می بخشند یا در عوالم دیگر عطا می کنند؛ یا علل و عوامل توفیقی بیش تری برای او فراهم می کنند و سرانجام به مقصد می رسد.
قبلاً هم اشاره شد که بسیاری از ما مشکل عملی داریم، نه مشکل علمی؛ همان طور که از نظر بدنی بعضی از نیروها عهده دار ادراکند، بعضی از نیروها نیز عهده دار تحریکند: یعنی ما با چشم و گوش می فهمیم و با دست و پا حرکت می کنیم؛ اگر خطر مار و عقرب را با چشم ببینیم، با دست و پا دفاع می کنیم و می گریزیم. در صحنۀ جان ما هم بخشی از نیروها عهده دار کارهای فرهنگی و علمی اند که چه چیزی حلال است و چه چیزی حرام؛ و بخشی از نیروها عهده دار اجرای آن احکامند که از آن به عقل عملی یاد می شود. این مطلب همان بیان ائمه (علیهم السلام) است که عقل یعنی «ما عُبِدَ به الرحمن و اکتُسِبَ به الجِنان.»[3] ما با این نیرو کار می کنیم. اگر کسی دست و پایش فلج باشد و چشم و گوشش باز و بینا باشد، مار و عقرب را کاملاً می بیند و مشکل ادراکی و علمی ندارد، ولی آن مار می آید و او را مسموم می کند و او دفاعی نمی کند؛ چون دست و پایش بسته است. اگر دشمن کسی بر او پیروز شود، اوّلین کاری که می کند این است که دست و پای او را می بندد. اولین کاری که شیطان می کند، نیز این است که عقل علمی را که جای اراده و عزم و اخلاص است، به بند می کشد. این بیان نورانی حضرت امیر (سلام الله علیه) است که فرمود: «کم مِن عقلٍ أسیرٍ تحت هوی أمیر»؛[4] چه بسا که عقل در جبهۀ جهاد درونی ـ جهاد اکبر ـ اسیر هوس است. یعنی آن شیطان و آن دیو هوس، این عقل عملی را به بند می کشد. شما می بینید که یک عدّه جریان تلخ اعتیاد را می بینند، می بینند که پایان اعتیاد، کارتن خوابی و اموری از این دست است؛ این مسائل، مطالب پیچیدۀ علمی نیست که کسی به زحمت بخواهد بفهمد. پایان اعتیاد همین است. این مسائل را آن ها هم می بینند، ولی پرهیز نمی کنند؛ چرا؟ این افراد، مشکل فرهنگی یعنی علمی و اندیشه ای ندارند؛ بلکه مشکل انگیزه ای دارند؛ آن نیرویی که باید در آن ها تصمیم بگیرد، فلج است. حتی اگر مکرّر او را موعظه کنید، مکرّر درس بگویید و مکرّر، مضرّات اعتیاد را برای او بازگو کنید، باز هم فایده ای ندارد. مثل این است که کسی چشم بینا و گوش شنوا داشته باشد، مار و عقرب را ببیند، اما کاری نکند. اگر به او تلسکوپ، میکروسکوپ و دوربین بدهید، فایده ای ندارد. او مشکل دید ندارد، بلکه دست و پایش بسته است، چطور فرار کند؟! مگر می شود کسی خطر اعتیاد را نداند؛ اما چرا به این کار تن می دهد؟ برای این که آن نیرویی که باید در او تصمیم بگیرد، فلج است. شیطان هم با آن نیرو مبارزه می کند. اخلاق برای این است که نگذاریم این نیرو به بند کشیده شود.
بارها به عرضتان رسیده است که مشکل اساسی همۀ کشورها و کشور ما همین فقدان اخلاق است؛ حداقل این چند میلیون پرونده ای که در دستگاه قضایی هست، بیش تر به مشکل اخلاقی مربوط است. آن مشکلات مربوط به مشکل علمی نیست. این بودجه ها و نیروهایی که صرف می شود، برای این است که این مشکل را حل کنند. برخی از پرونده ها، پرونده های پیچیدۀ علمی است؛ اما بسیاری از این پرونده ها از این قبیل نیست. مثلا کسی که احتکار، گران فروشی و کم فروشی می کند؛ کسی که بازار سیاه درست می کند، و زیر و روی جعبه ای که عرضه می کند، فرق دارد؛ خُلف وعده می کند و چک بی محل می کشد. این ها جزو الفبای دین است و حرمت این ها را همه می دانند. در این موارد، مشکل علمی وجود ندارد، اما آن که باید تصمیم بگیرد به بند کشیده شده است. اخلاق برای این است که انسان مواظب باشد کسی دست و بال عقل عملی او را نبندد؛ اگر هم دست و بال عقل عملی او بسته است، بکوشد آن ها را باز کند. اگر کسی بداند که فلان کار مجرای تصمیم گیری او را می بندد، در برابر آن می ایستد و آزادی خود را به دست می آورد؛ آن گاه کشور او می شود مدینۀ فاضله. یکی از بیانات نورانی امام صادق (سلام الله علیه) همین است که گفته شده از غرر روایات ما است: «ما ضَعُفَ بدنٌ عمّا قَوِیتْ علیه النیة»؛[5] وجود مبارک امام صادق (سلام الله علیه) فرمود که اگر نیت قوی باشد، در آن بدن، ضعف راهی ندارد؛ یعنی کاری به علم ندارد، بلکه نیت است که کار اصلی را می کند. مگر دویدن، فرار کردن و رفتن، به چشم و گوش کار دارد؟! مگر چشم و گوش فرار می کند؟! مگر حوزه و دانشگاه تصمیم می گیرند؟! کار حوزه و دانشگاه، دانش است؛ اما جای بخش اراده، عزم، نیت و اخلاص، اخلاق است. فرمود اگر آن بخش اراده و تصمیم گیر و نیت ساز، قوی باشد آسیبی به بدن نمی رسد. در تمام دستورهای دینی می گویند اگر این کار را می کنید، باید قصد قربت داشته باشید. اول می گویند مکروه را مرتکب نشو؛ بعد می گویند معصیت صغیر را مرتکب نشو و کم کم از معصیت کبیر، پرهیز کن. این ها این آینه را می بندد. مکروهات، گناهان کوچک و سایر گناهان به تعبیر قرآن کریم "رِین" است؛ "رِین" و چرک، جلوی آینۀ دل را می بندد؛ و آن وقت آینۀ بسته، چیزی را نشان نمی دهد. این مطالب، مصداق «کلَّا بَلْ رَانَ عَلَی قُلُوبِهِم مَّا کانُوا یکسِبُونَ»[6] است. "کان" در این آیه که با فعل مضارع در کنار هم آمده اند، استمرار را نشان می دهد. یعنی اگر کسی در درازمدّت به این امور مبتلا باشد، نتیجه اش این خواهد بود که آینۀ دل دیگر جایی را نشان نمی دهد. خب هیچ راهی برای توجیه ارتکاب به موادّ مخدّر نیست. حتی نصیحت مکرّر هم فایده ندارد؛ چراکه او مشکل علمی ندارد. او بیش از من و شما آگاه است؛ برای این که با آن ها سر و کار دارد اما به آن کار تن می دهد. اخلاق برای این است که دستگاه اراده و نیت، شفاف و سالم بماند.
حضرت آیت الله جوادی آملی با اشاره به دعای تحویل سال فرمودند:
ما در آستانۀ فروردین هستیم و مستحضرید که این دعا دعای بسیار مبارکی است که «یا مُقلّب القلوب و الأبصار یا مدبّر اللیل و النهار یا محوّل الحول و الأحوال، حوّل حالنا إلی أحسن الحال»؛ این دعا، دعای بسیار آموزنده ای است. این دعا برای آن است که خودمان بالغ بشویم و حرکت کنیم؛ این دعا به ما می آموزد که معنای بالا آمدن سن، این نیست که زمین دور آفتاب بگردد تا این شخص بالغ بشود؛ الآن می گوییم فلان شخص، بالغ است یا بیست سال سن دارد؛ یعنی چه؟ یعنی بیست بار زمین به دور آفتاب گشته و زمین حرکت کرده است. اما در واقع، اگر این آقا بیست قدم علمی و اخلاقی برداشته باشد، می شود بیست ساله؛ وگرنه کودک بیست ساله است. ما باید به دور شمسِ حقیقت بگردیم تا سنّمان بالا برود؛ وگرنه "شیخٌ یتصبّیٰ" می شویم. برخی از افراد، کودک هشتاد ساله و هفتاد ساله اند؛ الآن هم که سنّشان به سالمندی رسیده است، فکرشان همان فکر کودکانه است و سرگرم بازی اند. او به دنبال مجسمه سگ و گربه است؛ از او باید پرسید که خود سگ و گربۀ زنده چه اثری در زندگی تو داشته است که حالا به دنبال مجسمۀ سگ و گربه هستید؟! چنین کسی، کودک بیست ساله و ... است؛ برای این که حرکتی نکرده است. این وصف به حال، متعلّق موصوف است؛ زمین بیست بار گشته است، اما به این آقا چه ربطی دارد؟! این دعا نشان می دهد که باید از خدایا بخواهیم، به ما توفیق بدهد که حرکت کنیم. در سورهٴ مبارک "فاطر" دارد که «فَمِنْهُمْ ظَالِمٌ لِّنَفْسِهِ»؛[7] در آن جا این روایت هست که یعنی «یحومُ حومَ نفسه»[8]؛ یعنی خودمحور است و به دور خود می گردد؛ چنین کسی دیگر بالغ نمی شود. او بیست یا سی بار به دور هوس خود گشته است؛ او همان کودک بیست یا سی ساله است. بنابراین فروردین که می آید، معنایش این است که ما باید سنّمان بالا بیاید؛ و بالغ شویم. اما این بلوغ چیز دیگری غیر از بلوغ طبیعی است.
وجود مبارک حضرت فرمود: به زیارت یکدیگر بروید؛ صِله رحم کنید. راه صلۀ رحمتان هم این گونه باشد. چرا؟ چون شما شیعیان ما هستید؛ وقتی دور هم می نشینید حرف های ما را نقل کنید. حرف های ما در شما عاطفه، گرایش و اتحاد، ایجاد می کند و اختلاف را بر می دارد. «تَزاوَروا فإنَّ فی زیارتِکم إحیاءً لِقلوبِکم و ذکراً لأحادیثِنا و أحادیثُنا تُعَطِّفُ بعضَکم علی بعضٍ.»[9] این مَثل معروف که می گویند «سنگ روی سنگ بند نمی شود» یک مَثل آموزنده است. پس این برج ها را چگونه می سازند؟ واقعاً سنگ روی سنگ بند نمی شود؛ بلکه یک ملات که موجود نرمی است، باید بین این سنگ ها باشد تا آن ها را با هم جمع کند. آن عاطفه، این ملات نرم است که افراد را دور هم جمع می کند. فرمود این عاطفه و محبّت عامل نزدیکی است. این ملات نرم است؛ وگرنه سنگ روی سنگ بند نمی شود. اخلاق و گذشت، عاطفه هستند و این کارها را انجام می دهند.
آن ها که در مسائل اخلاقی تلاش و کوشش می کنند، حدّ میانی اند؛ آن هایی که به معارف برتر فکر می کنند، به قلّه نزدیک ترند. فرق اخلاق و عرفان هم در نوبت های قبل گذشت. بخشی از فرق ها در همین جا خلاصه می شود. کسی مشغول جمع آوری علم و تکامل علمی است و آثار علمی را فراهم می کند؛ و کسی به میدان جبهه می رود و در راه دین، شربت شهادت می نوشد؛ بین این دو چقدر فرق است؟ آن که در حوزه و دانشگاه است، دارد کامل می شود؛ تکامل او به این است که چیزی به دست بیاورد. کسی که به میدان جبهه می رود، شهید می شود و تکاملش در آن است که چیزی را از دست بدهد. حال چیزی را از دست بدهد که چه چیزی را بگیرد؟ هر دو می گیرند؛ ولی شهید چه چیزی می گیرد؟ آن که در حوزه و دانشگاه است، چه چیزی می گیرد؟ آن که در حوزه و دانشگاه است، علم و اخلاق می گیرد و خودش بالا می آید. اما آن که شهید می شود، می گوید من می روم تا دیگری جای من بنشیند که من با آن دیگری کار کنم. اگر گفته شده است که شهید «ینظرُ فی وجه الله»[10] یا خدای سبحان در سورهٴ "انفال" به وجود مبارک پیغمبر (صلّی الله علیه و آله و سلّم) فرمود: «وَ مَا رَمَیتَ إِذْ رَمَیتَ وَ لکنَّ اللّهَ رَمَی»،[11] به شهدا [و مجاهدان راه خدا] می فرماید: «فَلَمْ تَقْتُلُوهُمْ وَ لکنَّ اللّهَ قَتَلَهُمْ»؛[12] این شهید، خودش کنار رفته است؛ این در فصل سوم (وجه الله) می آید. فصل اول، منطقۀ ممنوعه است و از بحث ما خارج است؛ و آن ذات اقدس الاهی است. فصل دوم، اکتناه صفات ذات است که عین ذات است؛ این مطلب هم خارج از بحث است. فصل سوم، منطقة الفراغ است که همان وجه الله و فیض خدا است. این مقام، مقام امکان است نه مقام ذات. شهید کنار می رود تا این وجه الله بیاید و در این جا ظهور کند. از این رو خدای سبحان می فرماید تو که رفتی، کاره ای نبودی؛ بلکه فیض من، همه کاره بود: «فَلَمْ تَقْتُلُوهُمْ وَ لکنَّ اللّهَ قَتَلَهُمْ.» به این مقام اصطلاحاً مقام فنا می گویند؛ فنای فی الله و بقای بالله. اگر کسی به این مقام برسد، باقی می شود. اگر وجود مبارک ولی عصر (ارواحنا فداه) در نظام امکان،"بقیة الله" بالأصاله است، و عالمان ربّانی نیز بقیة الله هستند، برای این است که آن ها خود را نمی بینند؛ بنابراین «العلماءُ باقونَ ما بَقِی الدهر.»[13] شهید هم عندالله حضور دارد. اگر کسی عنداللّهی باشد، باقی است به بقای الاهی. بنابراین فرق اخلاق و عرفان این است که انسان در اخلاق می کوشد که خود را حفظ کند و کمالاتی پیدا کند؛ اما در عرفان می کوشد خود کنار برود و دیگری ظهور کند. آن دیگری، همۀ کارهای او را انجام می دهد و می فرماید: «فَلَمْ تَقْتُلُوهُمْ وَ لکنَّ اللّهَ قَتَلَهُمْ.» این بحث کوتاه به بخش اول بحث ما مربوط بود.

حضرت استاد در فراز دوم فرمایشات خود در شرح نامه 32 نهج البلاغه فرمودند:

اما در شرح نهج البلاغه از نظر سیر بحثی، به نامۀ 32 رسیدیم. این نامه را وجود مبارک حضرت امیر (علیه السلام) برای معاویه (علیه من الرحمن ما یستحق) مرقوم فرموده اند و تقریباً دو صفحه است. مرحوم سید رضی تقریباً یک صفحه را نقل کرده اند و صفحۀ دیگر را نقل نکرده اند. چون مستحضرید نهج البلاغه، کتاب حدیث نیست؛ بلکه "نهجِ بلاغت" است نه "نهج حدیث". از این رو مرحوم سید رضی بخشی از کلمات را که مناسب دیده اند و آهنگین، فصیح تر و بلیغ تر بوده است، انتخاب کرده اند و بقیۀ این نامه را نیاورده اند؛ باقیماندۀ این نامه را که تقریباً نزدیک یک صفحه است، در تمام نهج البلاغه هست.[14] در این نامه وجود مبارک حضرت امیر (سلام الله علیه) برای معاویه، چنین مرقوم فرموده اند: «وَ أَرْدَیتَ جِیلاً مِنَ النَّاسِ کثِیراً خَدَعْتَهُمْ بِغَیک وَ أَلْقَیتَهُمْ فِی مَوْجِ بَحْرِک»؛ عدّه ای را با تبلیغ سوء گمراه کردی. مردم شام در آن روز، به آنچه در مدینه و کوفه می گذشت، دسترسی نداشتند. تبلیغات اموی، آن ها را با شستشوی مغزی، منحرف کرده بود. حضرت فرمود یک عدّه را به هلاکت انداختی و امواج فتنه را به پا کردی. این ها را در موج آن دریایی که آشفته و طوفانی است، غرق کرده ای که «تَغْشَاهُمُ الظُّلُمَاتُ وَ تَتَلاطَمُ بِهِمُ الشُّبُهَاتُ»؛ از هر طرف، شبهه و اشکال اعتقادی و اخلاقی دامنگیر آن ها شده است و در تاریکی فرو رفته اند. در سورهٴ مبارک "نور" هست که عدّه ای «أَعْمَالُهُمْ کسَرَابٍ بِقِیعَةٍ»؛[15] شب و تاریک است و مهتابی در کار نیست، ابر و موج است و تاریکی متراکم حاکم است؛ در چنین فضایی که گرفتار تیرگی و تاریکی متراکم است، «إِذَا أَخْرَجَ یدَهُ لَمْ یکدْ یراهَا»[16] اگر او دستش را بیرون بیاورد، نه تنها دستش را نمی بیند بلکه به نزدیکی دیدن هم نمی رسد. "کاد" یعنی "قَرُب"، «لَمْ یکدْ» یعنی «لم یقرب»؛ یعنی نزدیک دیدن هم نیست. «إِذَا أَخْرَجَ یدَهُ لَمْ یکدْ یراهَا» با این که دست انسان در اختیار او است و قبض و بسط، بالا و پایین، و شرق و غرب آن، در اختیار انسان است اما انسان دست خود را نمی بیند. در حقیقت در تاریکی ای است که همۀ امور را گم کرده است. فرمود: «تَتَلاطَمُ بِهِمُ الشُّبُهَاتُ فَجَازُوا عَنْ وِجْهَتِهِمْ وَ نَکصُوا عَلَی أَعْقَابِهِمْ»؛ آن مقصد اساسی که باید متوجّه آن باشند، از آن تجاوز کرده اند و به عقب برگشته اند. برگشتی که همان برگشت به جاهلیت است. «وَ تَوَلّوْا عَلَی أَدْبَارِهِمْ»؛ همان افتخارات جاهلی ای که دامنگیر اعراب جاهلی بود، دامنگیر مردم شام شد؛ مردمی که گرفتار تبلیغات سوء اموی شدند. «وَ عَوَّلُوا عَلَی أَحْسَابِهِمْ»؛ به همان نژاد و تاریخ و نیاکانشان اعتماد کردند و همان افتخارات پوسیده را بازگو کردند. «إِلاَّ مَن فَاءَ مِنْ أَهْلِ الْبَصَائِرِ»؛ مگر آن کسی که اهل بصیرت باشد و برگردد. «فاء» یعنی برگردد. "فیء" به سایۀ برگشت، می گویند. صبح تا ظهر، سایه تازه است. سایه در بعدازظهر، ضعیف است. این سایه با این که ضعیف است، اگر به حساب بعدازظهر بیاید، به آن می گویند "فِیء". یعنی سایۀ بعدازظهر و سایۀ برگشته. خود سایه چه هستی دارد که حالا سایه برگشته بخواهد از هستی کامل، برخوردار باشد. «إِلاَّ مَن فَاءَ مِنْ أَهْلِ الْبَصَائِرِ فَإِنَّهُمْ فَارَقُوک بَعْدَ مَعْرِفَتِک وَ هَرَبُوا إِلَی اللَّهِ مِنْ مُوَازَرَتِک»؛ آن ها که اهل بصیرتند، از تو فاصله گرفتند؛ از جهل به علم، از جهالت به عقلانیت و از ظلم به عدل رفتند و فاصله گرفتند. ولی بسیاری از مردم شام پیرو تبلیغات سوء تو بودند. «إِذْ حَمَلْتَهُمْ عَلَی الصَّعْبِ وَ عَدَلْتَ بِهِمْ عِنِ الْقَصْدِ»؛ آن ها که فهمیدند تو داری راه ظلم را طی می کنی، برگشتند. این ها فهمیدند از آن اقتصاد و اعتدال، فاصله گرفته ای و از تو برگشتند. اما تودۀ مردم شام با تو هستند. «فَاتَّقِ اللَّهَ یا مُعَاوِیةُ فِی نَفْسِک وَ جَاذِبِ الشَّیطَانَ قِیادَک فَإِنَّ الدُّنْیا مُنْقَطِعَةٌ عَنْک وَ الْآخِرَةَ قَرِیبَةُ مِنْک و السَّلاَمُ.» فرمود: معاویه! مختصری عمر مانده است. تا می توانی این افسارت را از دست شیطان بگیر که خودت آزاد باشی. در سورهٴ مبارک "اسراء" هم قبلاً ملاحظه فرمودید که شیطان سوگند یاد می کند که «لَأَحْتَنِکنَّ ذُرِّیتَهُ»؛[17] احتناک از باب افتعال است. "حنک" گیری زیر گلو را می گویند. شیطان گفت من سوار این ها می شوم و حنک و تحت حنک این ها را می گیرم. سوارکارها را دیده اید. اگر بخواهند مسلّطانه بر اسب سوار شوند، حنک اسب را می گیرند. «لَأَحْتَنِکنَّ ذُرِّیتَهُ»؛ یعنی من از این ها سواری می خواهم و "حنک" و تحت حنک این ها را در دست می گیرم و آن ها را می رانم. وجود مبارک حضرت امیر (سلام الله علیه) فرمود: معاویه! تا می توانی افسارت را از دست شیطان باز کن و خودت را آزاد نما! خیلی به پایان عمر نمانده است و بعد از مرگ، دیگر هیچ راهی برای بازگشت نیست. «وَ جَاذِبِ الشَّیطَانَ قِیادَک فَإِنَّ الدُّنْیا مُنْقَطِعَةٌ عَنْک وَ الْآخِرَةَ قَرِیبَةُ مِنْک»؛ دیگر حالا دوران سالمندی تو فرا رسیده است و دنیا هم کم کم از تو گرفته می شود و آخرت نزدیک می شود. این وصیت و سفارش برای همۀ ما نافع است.
امیدواریم خدای سبحان آن توفیق را به ما عطا کند که هم در بخش اخلاق، مالک عزم و ارادۀ خالصانۀ خود باشیم. هم با توجه به فرمایشات امیرالمؤمنین (سلام الله علیه) زمام خود را به دست غیرخدا و به دست غیرقرآن و غیرعترت طاهرین ندهیم! مجدّداً مقدم شما برادران و خواهران را گرامی می دارم.


[1] . الكافي, ج1, ص11.
[2] . التوحيد (شيخ صدوق), ص416.
[3] . الكافي, ج1, ص11.
[4] . نهج‌البلاغه, حكمت 212.
[5] . من لا يحضره الفقيه, ج4, ص400.
[6] . سورهٴ مطففين, آيهٴ 14.
[7] . سورهٴ فاطر, آيهٴ 32.
[8] . معاني الأخبار, ص104.
[9] . الكافي, ج2, ص186.
[10] . ر.ك: تهذيب الأحكام, ج6, ص122.
[11] . سورهٴ انفال, آيهٴ 17.
[12] . همان.
[13] . نهج‌البلاغه, حكمت 147.
[14] . تمام نهج‌البلاغه, ج7, ص181 ـ 183.
[15] . سورهٴ نور, آيهٴ 39.
[16] . سورهٴ نور, آيهٴ 40.
[17] . سورهٴ اسراء, آيهٴ 62.


 



خبرهاي مرتبط:
پیام حضرت آیت الله جوادی آملی به مسافران نوروزی
دیدار کارشناسان برنامه "سمت خدا" با حضرت آیت الله جوادی آملی
عکس