تاريخ:  6 دي 1394  

پيام آيت الله العظمی جوادي آملي به همايش نکوداشت آخوند خراساني

 همايش نکوداشت مرحوم آخوند خراساني با حضورعلما، استادان حوزوي و دانشگاهي و رييس مجلس شوراي اسلامي در تالار دکترقربان نيا دانشگاه مفيد قم برگزار شد.

در اين همايش که با رونمايي چند مجموعه کتاب و مقاله همراه بود، حجت الاسلام والمسلمين دکتر مرتضي جوادي آملي رياست بنياد بين المللي علوم وحياني اسراء، پيام آيت الله العظمي جوادي آملي به اين همايش را قرائت کرد.

متن کامل پيام معظم له به شرح زير است:

بسم الله الرحمن الرحيم و اياه نستعين

حمد سَرْمَدي خداي صَمَدي را سزاست که تعليم کتاب و حکمت را برنامه رسولان خود قرار داد. تحيّت اَبَدي پيامبران الهي به ويژه حضرت ختمي نبوت(صَلَّي اللهُ عَلَيهِ وَ آلِهِ وَ سَلَّم) را رواست که مجريان راستين دستورهاي آسماني‌ هستند. درود بيکران بر دودهٴ طاها و اُسْرَهٴ ياسين، خصوصاً حضرت ختمي امامت، مهدي موجودِ موعود(عَجَّلَ اللّٰهُ تَعٰالیٰ فَرَجَهُ الشَّريفْ) را بجاست که وارثانِ رهآورد انبياء(عَلَيْهِمُ السَّلَام) و رهبران معصوم(عَلَيْهِمُ السَّلَام) جامعه انساني میباشند؛ به اين ذوات قُدْسي تولّي داريم و از مخالفان لَدُود آنان تبرّي مي‌نماييم.

تذکرهٴ مآثرِ اسطوانه‌هاي علمي و ديني، زمينهٴ نَشر آثارِ حيات‌بخش آنان خواهد بود. اِحياي سيره و سنّت رجالي که نه به سراغ لغو و لَعِب رفته‌اند و نه لهو و ياوه به سوي آنها مي‌رفت، هم مصداقِ ﴿عَنِ اللَّغْوِ مُعْرِضُونَ﴾[1] بودند و هم مشمولِ ﴿لاَّ تُلْهِيهِمْ تِجَارَةٌ وَ لاَ بَيْعٌ عَن ذِکْرِ اللَّهِ﴾.[2] عمري ولايتمدارانه در جوار امير مُوحّدانِ غابِر و قادِم و امامِ مؤمنانِ سالِفْ و آنِفْ، حضرت علي بن ابيطالب(عَلَيْهِ السَّلَام)، ترسيم کنندهٴ دايرهٴ «يَدُورُ مَعَ الْحَقِّ حَيْثُ دَار»،[3] با آموختن ره‌توشهٴ قرآن و عترت و آميختن علم صائب و عمل صالح و اندوختن ذخيرهٴ معاد به سر بردند، سهم تعيينکننده‌اي را در تقويت نهاد حوزه و تربيت نهانِ عالمانِ متعهد و ترغيب ره‌پويانِ علومِ وحياني خواهد داشت.

نمونه‌اي از اين اساطين که «واسطةُ العِقدِ» سلسلهٴ نوابغ بوده و انبوهي از ابتکارات علمي خويش را بر ميراثِ بجا مانده از سَلَفِ صالح افزوده و مجموع سابق و لاحق و تَليد و طَريف[4] را معجوني اعجاب‌انگيز ساخته و مُورّث فخرآفرين عصر و مصر و نسل آينده شدند، حضرت شيخ محمد کاظم فرزند مولي حسين هَرَوي خراساني معروف به آخوند خراساني (1329 ـ 1255 قمری) است، «(رِضْوَانُ اللَّهِ تَعالي عَلَيْهِ‌ وَ عَلي جَميعِ العُلماءِ الرَّبَانيّين»!

مقدم علماي بزرگوار و دانشمندان فرهيخته و طلاب و دانشجويان ارجمند را گرامي داشته و از برگزارکنند‌گان محترم اين نکوداشتِ وزينْ سپاسگزاري مي‌شود. هر چند احصاي ره‌آورد اين نابغهٴ قرن اَخير نه در مقال مي‌گنجد و نه در مَقاله، ليکن پيام‌ همايش از آن منظر که همانند سوره‌هاي کوتاه در برابر سوره‌هاي بلندِ بلندپروازان اصحاب بَيان و صحابهٴ بَنان است، معذورانه به تبيين برخي از نکات اصولي اين فَحل کمبَديل مي‌پردازد و از ورود در ساير مسايل اين بزرگفرزانه صرفنظر مي‌شود.

يکم: در ديباچهٴ علوم به برخي از عناصر محوري آن بنام «رئوس ثمانيه» اشاره مي‌شود که جريان تمايز دانش‌ها از يکديگر مي‌تواند يکي از آنها باشد. در تمايز علوم آرائي ارائه شده است که رأي شاخص حضرت آخوند خراساني(رِضْوَانُ اللَّهِ عَلَيْهِ‌) اين است: «إنّ تمايز العلوم انما هو باختلاف الاعراض الداعية الي التدوين لا الموضوعات و لا المحمولات».[5] اين رأي نادر، مصون از نقد صائب نبوده و نيست، ليکن نادره‌اي را در بر دارد که تمام اشکالهاي وارد را که شاهد بازاريِ حوزه‌هاي دارج است پرده‌نشين مي‌کند و آنها نيز پرده‌داري را وظيفه خود مي‌دانند. اما راز ورود آن نقدهاي صائب علمي براي اين است که اگر چيزي معدوم بود نه در حدّ خود تميّز دارد و نه از موجودهای بيرون تمايز و اگر چيزي موجود بود، تميّز آن در محدودهٴ خويش و تمايز آن با موجودها يا به تمام ذات يا به بعض ذات يا به ضميمهٴ ذات و يا به عين چيزي است که مايهٴ تَشارُک آنها با هم است: «اَلْمَيز اما بتمام الذات او بعضها او جاء بمنضماتٍ ـ بالنقص و الکمال في الماهية ـ ايضاً يجوز عند الاشراقية»[6] و اگر وجود چيزي حقيقي نبود و اعتباري بود، تمايز آن از موجودهاي اعتباري ديگر مي‌تواند شبيه تمايز موجودهاي حقيقي از يکديگر باشد. علم اصول همانند علوم ديگر مجموع مسائلي است که هرکدام از موضوع و محمول و نسبت اعتباري ويژه بين دو طرف قضيّه، سامان يافته‌اند و چون وجود حقيقي مُساوِق وحدت حقيقي است، چيزي که «کثير بالفعل» است و از وحدت حقيقي برخوردار نيست سهمي از وجود حقيقي ندارد و چيزي که موجود حقيقي نيست فاقد تميّز نَفْسي و تمايز نسبي است و چون براي کثرتِ مسائل ياد شده وحدت اعتباري است و وحدت در هر کسوتي که باشد همزاد هستي است، براي علم مصطلح که عبارت از مسائل کثير است، وجود اعتباري است و هستيِ اعتباري تابع وجود حقيقي است و تميّز و تمايز هستي حقيقي که متبوع وجود اعتباري است، همان است که بيان شد و هرگز تمايز يک شيء از شيء ديگر به غرضِ از آن، که نه در حوزهٴ جنس و فصل و نه در قلمرو مادّه و صورت و نه در محدوده موضوع و عرض او حضور دارد، بلکه کاملاً خارج از صحنه آن بوده و به ارادهٴ انسان هدفمند وابسته است، نخواهد بود؛ گذشته از آنکه چنين بينشي نگاه ابزاري به دانش است، نه نگاه معرفتشناسانه و علممدار و تحقيق و پژوهشمحور؛ اما رمز آن نادرهٴ همزاد که برابر حکم ازلي تمام نقدهاي گُلرخ را پرده‌نشين ميکند و فتواي لزوم احتجاب و مستوري را صادر مي‌نمايد، اين است که از حضرت ختمي نبوت(صَلَّي اللهُ عَلَيهِ وَ آلِهِ وَ سَلَّم) رسيده است: «الْعِلْمُ عِلْمَانِ عِلْمُ الْأَدْيَانِ وَ عِلْمُ الْأَبْدَان‏»،[7] چنانکه از حضرت اميرمؤمنان(عَلَيْهِ السَّلَام) رسيده است: «الْعُلُومُ أَرْبَعَةٌ الْفِقْهُ لِلْأَدْيَانِ وَ الطِّبُّ لِلْأَبْدَانِ وَ النَّحْوُ لِلِّسَانِ وَ النُّجُومُ لِمَعْرِفَةِ الْأَزْمَان‏»؛[8] در اين تقسيم علم طبّ از علوم بدن و علم فقه از علوم دين شمرده شد و اين نگاه عالمانه و معرفتشناسانه به فن دانش است و صحيح و اما از آن مَنظر که علم وسيله کمال است، اگر طبيبي هدف فراگيري فنّ طبّ را درمان بينوايان و از کار افتادگان عادي و نيز شفا بخشودن مجروحان جنگيِ دفاع مقدس هشت سال و مراقبت ويژهٴ از معلولان جهادي و قطع نخاعي‌هايِ در حمايت از نظام اسلامي و استقرار در اتاق عمل جراحي، ترکش خوردهها و شيميايي شده‌ها و بالاخره مصدومان حمله هوايي، دريايي و زميني دشمن مهاجم بداند و به آن عمل نمايد، علم ديني فرا گرفت و اگر فقيهي ـ معاذ الله ـ هواي رياست و فرورفتگي در چاه جاه را بر فضاي معطّر ميدان جهاد رجحان بخشد و بر مدار تنها شعار بجا مانده از عصر اَبْرَهه بگردد و بگويد: «أَنَا رَبُّ الْإِبِلِ وَ لِهَذَا الْبَيْتِ رَب‏»[9] و هيچ انگيزهٴ دفاعي بر انديشه فقهي خود نيافزايد، علم بَدَني ياد گرفت! نتيجه چنان فنِ طبّي که غرض ديني آن را دانش ديني نمود، شنوا شدن و صداي ملکوتي را شنيدن است.

گر بشکافي هنوز خاک شهيدان عشق ٭٭٭ آيد از آن کشتگان زمزمه‏ٴ دوست دوست [10]

و اکنون «آيد از اين کشتگان، زمزمهٴ يا حسين»! بنابراين ممکن است يک علم با همه مجموع مسائلي که دارد نسبت به يک عالم ويژه که هدف الهي دارد، علم ديني باشد و همان علم با همه مسائلي که در بردارد نسبت به دانشمندي که «غَرَّتْهُ الدُّنْيَا وَ بَاعَ حَظَّهُ بِالْأَرْذَلِ الْأَدْنَي»[11] علم بَدَني باشد. حضرت آخوند خراساني(رِضْوَانُ اللَّهِ عَلَيْهِ‌) که هدف از «علم الدراسة» فقه و اصول را «علم الوراثة» رهبران الهي ميدانست و در مبارزه با استعمار، استثمار، استعباد و استحمار قلم زد و قدم برداشت و اقدام نمود و حکومت عقلي قرآني و عدل اهل بيت(عَلَيْهِمُ السَّلَام) را تنها راه تمدّني مي‌دانست که در متن تديّن نهادينه شده است، مي‌توانست همه علوم را در پرتو حکومت ياد شدهٴ ديني ارائه نمايد، امّا:

ما کان مَا يَتَمنّي المرءُ يُدرکُهُ ٭٭٭ تَجري الرّياحُ بما لا تَشتَهي السُّفُنُ[12]

دوم: تفسير علم اَبدان و اَديان همانند تفسير ساير متون ديني، از مَنظر مفسّران فرهيخته قرون و اعصار متنوع شد، برخي آن را به تنوّع غرض تفسير کرده‌اند و بعضي آنچه به دانش دنيا برمي‌گردد را بدني دانسته و آنچه به دانش آخرت رجوع مي‌کند را ديني دانستند؛ برخي آنچه را که در دنيا حاصل مي‌شود علم بَدَني و آنچه را که در آخرت حاصل و جمع مي‌شود را علم ديني گفتند، البته تفسيرهاي ديگري هم مطرح شده و مي‌شود که مجال طرح همه آنها نيست. بعضي از مفسّران قرن هفتم چنين گويند: «هر علمي که آن به تحصيل و کسب در دنيا حاصل شود آن علم اَبْدان است و آن علم که بعد از مرگ حاصل شود علم اَدْيان است ... نور چراغ و آتش را ديدن علم اَبدان است، سوختن در آتش يا در نور چراغ علم اديان...».[13] البته مقصود از مرگ مي‌تواند اعم از موت طبيعي و ارادي باشد، چنانچه با موت ارادي براي برخي از اَوحدي اهل ايمان علمي حاصل نشود که چنان دانش شهودي براي بعضي از محرومانِ از ايمان، بعد از موت طبيعي هم حاصل نميشود: ﴿إِنَّهُمْ عَن رَبِّهِمْ يَوْمَئِذٍ لَمَحْجُوبُونَ﴾[14] چنانکه مقصود از علم ميتواند اعم از علم مصطلح، يعني فنّ خاص و رشته مخصوصي از علوم رايج حوزوي يا دانشگاهي و علم، به يک مطلب ويژه بوده باشد.

يادآوري

اوّل: تمايز علوم به اغراض بيانگر تمايز علوم به بيرون از ذات است، در حالي که هرگونه تمايز بيروني مستند به تمايز دروني علوم يا اشياء خواهد بود.

دوّم: تقسيم علم به علم بدَني و علم ديني مستلزم جعل قِسم چيزي به قَسيم آن است، زيرا علم غير ديني وجود ندارد؛ يعني تمام علوم ديني هستند، خواه علم بَدَن باشد و خواه علم آسمان و زمين و صحرا و دريا و مانند آن، زيرا براساس فلسفهٴ الهي در نظام هستي غير از خدا و اسماي حسناي، صفات عليا، افعال، اقوال و آثار او چيزي وجود ندارد؛ هرگونه پژوهشي در جهان هستي رخ دهد، تحقيقي است دربارهٴ فعل يا قول خدا و پژوهش دربارهٴ کار خدا غير ديني نخواهد بود؛ همانند تحقيق درباره فعل پيامبر و امام معصوم(عَلَيْهِ السَّلَام) و نيز پژوهش درباره قول آنان که فقط ديني است. آري! فلسفه الحادي و جهانبيني غير الهي که نظام هستي را فعل خدا نميداند، جريان علم ديني براي آن نابينايان معنايي ندارد! در اين حال تقسيم علم به بَدَني و ديني تقسيم ناصوابی است، زيرا براساس نظام الحادي اصل دين فسون است و فسانه، در نتيجه علم ديني نيز ـ معاذ الله ـ خرافهاي بيش نخواهد بود.

سوّم: هستي هر چيزي به خدا استناد دارد: ﴿اللَّهُ خَالِقُ کُلِّ شَيْ‏ءٍ﴾،[15] تمام لوازم و آثار هر چيزي اعم از موجود عيني و فعل انسان و مانند آن به خدا منسوب است، لکن با حفظ مبادي طبيعي، غريزي، ميلي و ارادي آنها؛ لذا توحيد افعالي که هستهٴ مرکزي بين جبر و تفويض حق است و دو طرف افراط و تفريط آن، يعني جبر و تفويض باطل هستند. اثر هر ميوهاي اعم از تلخ و شيرين فعل خداست، هر چند از راه ذوات آنها خواهد آمد و اثر هر فعلي اعم از زشت و زيبا از جهت امکان وجودي و نه بيش از آن فعل خداست ـ البته با حفظ مبادي اختياري فاعل آنها ـ و اگر گفته شد که ذاتيّ هر چيزي بينياز از علّت است؛ يعني محتاج به علتي جداي از علت اصل ذات که ملزوم آن وصف و اثر ذاتي است نخواهد بود، نه اينکه اثر ذاتيّ چيزي اصلاً نيازمند به علت نيست؛ ترديدي در اين نيست که هر فعلي اثر خاص خود را از لحاظ عدل و ظلم و مانند آن دارد. آنچه با ساختار هستي هماهنگ است، نظم و عدل است و آنچه ساختارشکن و با نظام آفرينش ناهماهنگ است، ظلم و تجاوز است. اين مطلب نيز واضح است که عَدل، حَسَن و خوب است و ظلم قبيح و بد است و اين مطلب در حوزهٴ انسانيّت واقع است و از سنخ قرارهاي ملّي و محلّي يا منطقهاي و نيز بينالمللي نيست؛ زيرا امر طبيعيِّ قلمرو انسانيت است، نه امر اجتماعي ـ سياسي و مانند آن که با تعهد متقابل پديد آيد و با فسخ آن قرارداد از بين برود، همانند گرسنگي و تشنگي افراد که قراردادي نيستند؛ البته انتزاع اين دو عنوان حَسَن و قبيح گاهي در اثر جعل يک سلسله قواعد اجتماعي پديد ميآيد و زماني به عنوان کمال و نقص و يا ملائم و متنافر بودن اوصاف اشياء مطرح ميشوند. بحث از حُسن و قبح در کمالِ علم و عقل و نقص، جهل و سفاهت خارج از مدار کنوني است؛ چنانکه جريان زيبايي گل و ناملائم بودن خار، از حريم اينگونه مباحث بيرون هستند و بداهت خروج آنها، سبب عدم تعرض بيرون بودن آنهاست. غرض آنکه برخي از افعال حَسَن میباشند و بعضي از آنها قبيح و عقل نظري در فهم حُسن و قبح اشياء و افعال في الجمله ـ نه بالجمله ـ مستقل است، همانطوري که سود و زيان طبّي اشياء في الجمله قابل کشف هستند، زشت و زيبا بودن اجتماعي، اخلاقي، سياسي و فرهنگي افعال في الجمله قابل ادراک میباشند.

چهارم: عقل نظري فقط عهدهدار ادراک اشياء و افعال است، خواه مربوط به حوزه تکوين، يعني بود و نبود و خواه مربوط به حوزه تشريع، يعني بايد و نبايد و به هيچ وجه عهدهدار حُکم و امر و نهي نيست؛ زيرا براساس توحيد ربوبي تنها مبدأ حکمِ به بايد و نبايد خداست که ربوبيّت مطلق را داراست. عقل عملي فقط عهدهدار تدبير و مديريت امور خود شخص است و اگر کسي مسئوليت تدبير گروهي را داشته باشد، عقل عملي او ميتواند، بلکه بايد با استمداد از عقل نظري به مديريت آنها اقدام نمايد؛ يعني تمام امور ادراکي مانند تصوّر، تصديق، ظنّ، يقين و مانند آن به عهده عقل نظري است و همه امور عملي مانند نيّت، اراده، عزم و تصميم، اخلاص يا ريا و سمعه و نظاير آن به عهده عقل عملي است؛ البته در اثر تجرّد عقل عملي و مجرّد بودن کارهاي ياد شدهٴ آن، همگي مشهود نفس بوده و در حضور او قرار دارند. عقل عملي از آن جهت که فقط نيروي اجرايي نفس است، چنانچه از او به عنوان: «الْعَقْلُ مَا عُبِدَ بِهِ الرَّحْمَنُ وَ اکْتُسِبَ بِهِ الْجِنَان‏»[16] ياد شده است اصلاً از سنخ تَقنِين و جَعل قانون و حکمروايي نيست و عقل نظري از آن جهت که فقط چراغ راه و نورافکن مسير است، هيچ سهمي از احداث راه و دستور رهروي و پيروي از آن را ندارد؛ زيرا از سِراج جز کشفِ صراط کار ديگري ساخته نيست؛ يعني عقل نظري فقط بود و نبودِ تکوين و بايد و نبايدِ تشريع را ادارک ميکند، نه آنکه در مسند عليّت بنشيند و چيزي را بيافريند يا بر کرسي حکومت تکيه زند و دستوري را صادر نمايد، چون خود با برهان قطعي فهميده و مييابد که تنها مصدر هستيبخش خداست و تنها منبع حکمراني اوست و هرگونه تعبيري که از حکمراني عقل حکايت کند، به معناي فهم او از حکم صادر شده است و فهم او از اثر قبول يا نکول آن است و ديگر هيچ؛ زيرا عقل نظري فقط چراغ راه است و از سراج، ذرّهاي ايجاد چيزي يا حکمراني ساخته نيست.

پنجم: بعد از ثبوت اين مطلب که عقل به هيچ وجه حکم ندارد و تنها شأن او ادراک حُسن و قبح و مانند آن است، مجالي براي قاعدهٴ «کُلُّ ما حَکَمَ بِهِ الشَّرْعُ حَکَمَ بِهِ الْعَقْلُ»[17] نخواهد بود؛ زيرا حکمي از ناحيه عقل صادر نميشود. آنچه ميتواند محور قاعده ديگر قرار گيرد، اين است که آيا «کل ما ادرکه العقول و کشفه يَحکم به الشرع أم لا»؟ پاسخ آن اين است که صِرف ادراک عقل، حُسن چيزي يا قبح چيزي را کاشف از صدور حکم قطعي از ناحيه شارع بر وجوب اول يا حرمت دوم نيست؛ زيرا تا حُسن چيزي به نصاب مصلحت تمام و الزامآور نرسد، آن چيز واجب نخواهد شد، چنانکه تا قبح چيزي به نصاب تام مفسده و الزام به ترک آن نرسد، آن شئ حرام نميشود؛ البته مقصود از الزامآوري در فعل يا ترک آن است که نسبت به عصر يا مصر يا نسل يا فردي که محور کلام است به نصاب ضرورت برسد، وگرنه فعل ضروري نسبت به نابالغ يا نائم يا محجور ديگر هرگز واجب نخواهد داشت. اگر حُسن چيزي به حدّ ضرورت رسيد، يعني عقل برهاني مصلحت قطعي فعل و ضرورت تحقق آن را ادراک کرده است و زمانی که تحقق همه شرايط و ارتفاع همه موانع حکم را احراز کرد، کشف ميکند که شارع چنين فعلي را واجب کرده است و يا در صورت قبيح و فساد قطعي آن، چنان فعلي را حرام نموده است.

بعد از عبور از اين دو گذرگاه نوبت به جريان تصويب و تخطئه ميرسد؛ زيرا ممکن است عقل نظري در تحصيل راه يقين از آسيب جهل و گزند سهو و خطر نسيان محفوظ نبوده باشد و جهل مرکبي را يقين پنداشته باشد که البته اگر تقصيري در اجتهاد نکرده باشد، معذور و به اجر واحد مأجور است، وگرنه هم از ثوابِ صواب محروم و هم از فيض طيِ طريق ناکام خواهد بود. ابوحامدِ بنِ محمد غزالي در المستصفی من علم الأصول بر اين پندار است که «کُلُّ مُجتهِدٍ فِي الظّنّيات مُصِيبٌ و انّها لَيسَ فِيها حکمٌ مُعين لِلّه تعالي»؛[18] در امور ظنّي حکم معيني براي خداي متعالي نيست و هر مجتهدي در امور ظنّي مُصِيب است و حضرت آخوند خراساني(قدّس سرّه) بر اين فتواي صائب و راسخ است که «اِتّفقتِ الکلمةُ علي التخطئة في العقليات و اختُلِفَت في الشرعيات فقال اصحابنا بالتخطئة فيها ايضاً و ان له تبارک و تعالي في کل مسئلةٍ حکماً يؤَدّي اليه الاجتهاد تارةً و الي غيره اُخري»؛[19] يعني پيروان قرآن و عترت علم را کاشف حقيقت معلوم ميدانند، معلوم گاهي عقلي است و زماني نقلي ـ شرعي ـ و علم راه وصول به معلوم است که اگر مستقيم بود به صَوب صَواب ميرسد و ثواب مضاعف دريافت ميکند و اگر کژراهه بود از مقصد باز ميماند و از فيض وصول به معلوم بهره نميبرد. غرض آنکه:

1. عقل نظري که متولّي انديشه است، کاري جز کشف حکم ندارد، هر چند ممکن است که از کشف خود به حکم عقلي ياد کند.

2. بحث درباره ملازمه بين دو حکم به تلازم بين کاشف و مکشوف تبديل ميشود.

3. اصل تخطئه و اِبطال تصويب، تلازم بين کشف عقل و وجود مکشوف را في الجمله قبول دارد، نه بالجمله.

4. نسبت کشف عقل و حکم شرع، شبيه نسبت علّت و معلول است؛ به طوري که از وجود حکم شرع يقين حاصل ميشود که سبب آن، يعني مصلحت تام و کامل براي موضوع حکم محفوظ است؛ لذا حکم شرعي فعليت يافته است، ولي از وجود دليل عقلي کاشف ضرورت وجود حکم شرعي به دست نميآيد؛ زيرا ممکن است عقل فقط به برخي از اجزاء علل دست يافته باشد، نه به همه آنها و وجود بعضي از اجزاء علل موجبِ تحقّق وجود معلول نخواهد بود. البته تفاوت عميق متقابلي وجود دارد که علم به معلول سبب علم به تحقق اصل علت است، نه علتِ معيّن؛ ولي علم به علتِ معيّن، سبب علم به تمام گوهر ذات معلول خواهد بود.

5. عقل در برابر نقل است، نه در برابر شرع! عقل و نقل هر دو کاشف حکم الهي هستند، همانطوري که نقل داراي نصاب خاص جهت حجيّت است، به طوري که بدون آن نصاب اعتباري نخواهد داشت، عقل نيز داراي نصاب مخصوص جهت اعتبار است، به طوري که بدون آن نصاب حجت نخواهد بود.

6. منشأ حکم شرعي اراده فعلي خداي سبحان است و تنها کاشف آن وحي تشريعي است؛ آنگاه دليل معتبر عقلي يا نقلي کاشف چيزي هستند که خدا به رسول خود(صَلَّي اللهُ عَلَيهِ وَ آلِهِ وَ سَلَّم) فرمود، بنابراين هرگز برهان عقلي در برابر وحي نيست، بلکه کاشف از آن است؛ زيرا خود عقلِ مستقل در برابر وحي خاضع است و خويشتن را به آن محتاج ميداند، چون عقل سراج است نه صراط! بيننده است نه سازنده! اهل معرفت است نه آل ولايت! تقنين، دستور، رهبري و حکمراني همگي از شئون ولايت است و عقل انسانِ مفتقرِ انديشهٴ بشرِ نيازمند فقط مي‌نگرد و مي‌شنود که خداي واحدِ اَحَدِ صَمَد، توسط انسان کاملِ معصوم(عَلَيْهِ السَّلَام) حکم صادر نموده است، احاطه تام او به جهات حُسن و قبح و راز ايجاب و رمز تحريم و علت امر و سبب نهي اندک است، سعه و ضيق اشياء و افعال خارجي از يک نظر و شرح صدر و ضيق آن از منظر ديگر، زمينه تحقق ملائمت‌ها و متافرتها و حُسن‌ها و قبح‌ها را به همراه دارد، چون اراده فعلي خدا که خارج از ذات اَحَدي اوست و در قلمرو فعل آن ذاتِ سَرْمَدي قرار دارد، موجودي ممکن خواهد بود و اگر قلب مطهّر انسان کامل معصوم(عَلَيْهِ السَّلَام) همانند رسول اکرم(صَلَّي اللهُ عَلَيهِ وَ آلِهِ وَ سَلَّم) در خصوص تشريع و نيز امام معصوم(عَلَيْهِ السَّلَام) در وحي‌هاي تسديدي و اِنْبايي و مَلاحِمْ مظهر آن واقع شود، نه حَظْر در عطاي الهي است و نه حَذَري در مظهريت انسان کامل نسبت به اين مفاخر.

از احتمال‌هاي ستودني حضرت آخوند خراساني(قَدَّسَ الله) که صبغهٴ علوم عقلي وي در کسوت دانش‌هاي نقلي او مخفي مانده است، هر چند آن پري‌رو تاب مستوري نداشته و ندارد اين است که فرمود: «لا يَبْعُد اَنْ تکونَ الصحيفةُ المکتوبةُ فيها جميعُ الاحکام الموروثةُ من امامٍ الي امامٍ(عَلَيْهِمُ السَّلَام) کنايةً عن عقلِ الامام المنعکسِ فيه جميعُ الکائنات عَلي مَا هِيَ عَليها تمام صفاته و کذا المراد بالجفر و غيره».[20]

دور نيست که مقصود از صحيفه معروف و خبر جامعِ مأثور، مقام عقلي انسان کامل معصوم(عَلَيْهِ السَّلَام) باشد که همه صحنه امکان و تمام قلمرو موجودهاي امکاني در آن منعکس هستند. طرح چنين احتمالي در ساحت آل حکمت و اهل معرفت دور نيست؛ زيرا انسان کامل معصوم(عَلَيْهِ السَّلَام) در مقام نورانيّت جمعي خود صادر يا ظاهر اول است و آنچه بعد از صادر اول يا ظاهر نخست صدور مي‌يابد يا از ظهور بهره مي‌گيرد، مندرج تحت صدور يا ظهور انسان کامل معصوم است که امروز امير در ميخانه ولايت و امامت حضرت اوست «روحی لِتُرابِ مَقدمه الفِداه»!

در پايان مجدّداً مقدم آيات، حجج، اساتيد و دانشوران را گرامي مي‌داريم و از سعي بليغ ارباب مقال و اصحاب مقاله قدرداني مي‌نماييم و از بنيانگزاران اين همايش و نکوداشت وزين سپاسگزاري مي‌نماييم. قبول اعمال و پذيرش سعي بليغ همگان از خداي سبحان مسئلت مي‌شود.

قم ـ مهر‌ماه 1393

جوادي آملي

[1]. سورهٴ مؤمنون، آيه3.

[2]. سورهٴ نور، آيه37.

[3]. الإحتجاج علی أهل اللجاج(للطبرسي)، ج‏1، ص157.

[4]. لغتنامه دهخدا، طريف: [طَ] مال نو، خلاف تَليد.

[5]. کفاية الاصول، (ط ـ جامعه مدرسين)، ج1، ص21.

[6]. منظومه حکيم سبزواري(رحمة الله عليه)، ج2، ص178؛ غرر11.

[7]. کنز الفوائد، ج2، ص107.

[8]. کنز الفوائد، ج9، ص102.

[9]. الکافي(ط ـ الإسلامية)، ج1، ص447.

[10]. ديوان اشعار فؤاد کرمانی.

[11]. تهذيب الاحکام، ج6، ص113.

[12]. الطراز لأسرار البلاغة وعلوم حقائق الإعجاز، ج‏2، ص104.

[13]. فيه ما فيه، ص228.

[14]. سوره مطفّفين، آيه15.

[15]. سوره رعد، آيه16.

[16]. الکافي(ط ـ الإسلامية)، ج1، ص11.

[17]. مطارح الانظار، ص240؛ اصول الفقه(مظفر)، ج1، ص208.

[18]. المستصفی من علم الأصول، ص651.

[19]. کفاية الاصول (ط ـ جامعه مدرسين)، ج3، ص364.

[20]. فوائد الاصول، فائده13، ص124.




عکس برگزیده