در اين نوشتار کوتاه توضيح دو مطلب سودمند به نظر مي‌رسد: اوّل، بيان معناي معجزه و سرّ تلازم آن با صدق مدعي نبوّت. دوم، بيان معناي امامت و سرّ برشماري آن از اصول مذهب در فرهنگ تشيّع. بخش اول رابطه رسالت، نبوّت، و ولايت با يکديگر 1. رسالت هر پيامبري به نبوت وي وابسته بوده، نبوّت او به ولايتش مرتبط است. جهت پيوند انسان کامل به خداي سبحان، همانا ولايت اوست و سمت ارتباط وي به جامعه بشري رسالت او بوده، رابط بين اين دو جهت همانا نبوت اوست؛ چنان که تفاوت رسالتها مرهون تفاوت نبوتها و امتياز نبوتها در پرتو تفاضل ولايتهاست. 2. بررسي نبوّت در مقام ثبوت به تبيين تجرد روح و مراتب عقل نظري و عملي و نيل انسان کامل به قداست نفس و پيروي نيروهاي واهمه و خيال از قوّه فاهمه و مشاهده وي است که طرح آن در اينجا منظور نيست. بررسي نبوت در مقام اثبات براي اوحدي از انسانهاي سالک به شهود عرفاني آنان است که هرگونه دليل عقلي يا نقلي بعد از شهود عرفاني اقامه شود، براي وي در حد تأييد مطلب ثابت شده مي‌باشد؛ نه در حدّ اثبات اصل مطلب؛ ليکن اثبات آن براي توده مردم توسط تنصيص الهي است. هرگاه خداي سبحان نبوّت شخص معين را با نصّ اعلام مي‌فرمايد، نبوّت او ثابت مي‌گردد و اين تنصيص يا قولي است يا فعلي و گاهي نصّ قولي، عين همان نصّ فعلي است. قسم اوّل آنکه توسط پيامبر معصومي که نبوت او قبلاً ثابت شد به نبوّت شخص معين تصريح شود که در اين مورد، نبوت پيامبر دوم با نصّ قولي نبي اول که حامل تنصيص الهي است، ثابت مي‌گردد. قسم دوم آنکه توسط معجزه، نبوّت مدعي آن ثابت شود که ظهور اعجاز غير از تنصيص فعلي خداي سبحان چيز ديگر نيست. قسم سوم آنکه توسط همين مدعي نبوّت، کلام دال بر نبوّت او از طرف خداوند نقل گردد که مضمون کلام مزبور بيان پيامبري او بوده، اعجاز او ضامن استنادش به خداي سبحان باشد؛ مانند قرآن کريم که مضمون آن بيان نبوّت نبي اکرم است که اين همان تنصيص قولي است و اعجاز همين کلام، دليل استناد آن به خداوند است که اين همان تنصيص فعلي است و درباره پيامبر اکرم(صلّي الله عليه وآله وسلّم)تنصيص به هر سه قسم حاصل شده است و آنچه که در پيش‏گفتار کوتاه طرح مي‌شود، شرح اجمالي قسم دوم است. معناي اعجاز و دلالت آن بر نبوّت 4. معجزه کاري است خارق عادت؛ نه خلاف قانون عليّت، و از تمام علوم غريبه ممتاز است؛ زيرا راه فکري و علوم حصولي ندارد. از اين رهگذر، قابل تعليم و تعلّم نيست؛ بلکه تابع قداست روح و اراده نيرومند صاحب اعجاز است؛ همان‌طوري که بدن در اختيار روح مجرد است، قلمرو اعجاز در تحت اراده صاحب معجزه مي‌باشد و هرگز از آن تمرّد ندارد؛ چنان که با هيچ عاملي متهور نمي‌شود؛ لذا شاهد صدق دعوي نبوت يا امامت صاحب اعجاز است؛ زيرا اين کار غير عادي به دستور خداست و نشانه تصديق وي نسبت به مدعي رسالت خواهد بود و تصديق خداوند نيز مفيد يقين است. 5. ممکن است چنين گفته شود: اوّلاً با کدام معيار مي‌توان فهميد که پديده‌اي فعل خداست و به هيچ عامل ديگري استناد ندارد؟ ثانياً چگونه مي‌شود تشخيص داد که خداوند اين امر عادي را براي تصديق نبي(عليه‌السلام) انجام مي‌دهد؟ ثالثاً چگونه مي‌شود فهميد کسي را که خداوند تصديق کرد، حتماً او در اين ادّعا صادق است و...؟ در پاسخ سئوال اول مي‌توان گفت: گرچه هر موجودي که هستي او عين ذاتش نيست مخلوق خداست و همين مطلب معقول را دليل نقلي تأييد مي‌کند؛ ﴿الله خالق کلّ شي‏ء... ﴾ [1]، و پيدايش هر پديده بدون اذن خدا محال است، معجزه از لحاظ مقام ثبوت، آن پديده خاصي است که خداوند اذن تحقّق همتاي او يا برتر از او را ندهد و در مقام اثبات مي‌توان چنين گفت: معجزه در هر عصر از جنس پيشرفته‌ترين رشته‌هاي علمي آن زمانه مي‌باشد؛ چنان که سرّ تنوع اعجاز نيز چنين بيان شده است.[2] چون مدّعي نبوت با ارائه معجزه تحدّي کرده، مبارزه مي‌طلبد، انگيزه همگان به منظور مقابله با او شوريده مي‌شود و دواعي فراوان نيز براي شرکت در اين پيکار برانگيخته خواهد شد و توده مردم به کارشناسان در آن رشته مراجعه مي‌نمايند و اين متخصصان صاحب‌نظرند که مي‌توانند با تدبّر در همه جوانب امر با استمداد از برخي مبادي تجربي در رشته مورد تخصص خويش به خوبي از راه حدس دريابند که آنچه مدعي نبوت آورده است، گرچه ظاهراً شبيه بعضي از کارهاي غير عادي متخصصان در اين زمينه است، ليکن تأمل کافي چنين نتيجه مي‌دهد که اصلاً آنچه را که مدعي نبوت آورده است از سنخ کار متخصصان نيست؛ تا آنان يا ديگران به انتظار پيشرفت آن رشته تخصّصي در آينده دور يا نزديک بتوانند همانند کار مدعي نبوت را انجام دهد؛ چنان که ساحران فرعون با تدبر در نحوه کار موساي کليم(عليه‌السلام) فهميدند که اصلاً کار حضرت موسي از سنخ کار آنها نيست تا با پيشرفت رشته تخصصي سحر، آنان يا متخصصان ديگر بتوانند همتاي آن را بياورند؛ لذا به حضرت کليم(عليه‌السلام) ايمان آوردند و هرگونه خطري را براي صيانت دين الهي تحمل نمودند. اگر شناخت معجزه به برهان عقلي مستند نباشد و به صرف خرق عادت بسنده شود، هيچ‌گونه اعتمادي به آن نيست؛ لذا گروه غير متخصص که به موساي کليم(عليه‌السلام) ايمان آوردند، چون در محور حسّ حرکت مي‌کردند و نه در مدار عقل، همان‌طوري که با مشاهده مار شدن عصا مؤمن شدند، به مجرد شنيدن بانگ گوساله مصنوعي به سامري گرويدند و از دين موسي(عليه‌السلام) مرتد شدند. غرض آنکه هم در مقام ثبوت براي معجزه معيار است، هم در مقام اثبات براي تشخيص آن معيار خاص وجوددارد و همان‌طوري که در ساير امور، متخصصان مرجع افراد غير متخصص‌اند، در تشخيص معجزه بودن چيزي نيز افراد عادي به کارشناسان فرزانه آن رشته رجوع مي‌نمايند. خلاصه آنکه معجزه چيزي است ذاتاً ممکن الوجود و عادةً ممتنع‌الوجود و تشخيص امتناع عادي آن به عهده متخصصان در آن رشته است و سند تشخيص آنان نيز ضمن استمداد از مبادي تجربي در آن رشته پيشرفته، نه تجربه پيامبرشناسي، امري است حدسي؛ زيرا امتياز جوهري معجزه از غير معجزه زمينه مساعدي براي حدس کارشناسان متخصص است: سحر با معجزه پهلو نزند دل خوش‌دار. در پاسخ سؤال دوم مي‌توان گفت: قداست روح در مقام علم حضوري، مايه شهود معصومانه معارف غيبي و اسرار هستي بوده، در مقام قدرت پايه تصرف در نظام کيهاني است. البته هم آن علم به تعليم الهي است، هم اين قدرت به تقدير خدايي و چون نيل به مقام نبوت، امري است غير عادي، دعوي آن را چيزي تصديق مي‌کند که از سنخ خارق عادت باشد و معيار تشخيص آن به عهده متخصصان رشته‌اي است که آن رشته شبيه معجزه است و مدار تشخيص آنان نيز حدس قوي است که صلاحيت تشکيل قياس برهاني را دارد؛ ليکن در حدّ حدسيات؛ نه اوّليات و چون معجزه بودن چيزي نشانه تصديق الهي است، از آن به عنوان (آيه) در نصوص ديني، اعم از قرآن و غير قرآن، تعبير مي‌شود؛ يعني علامت صدق نبوّت. معجزه، نشانه نبوت يا امامت همان‌طوري که هر موجود ممکن، اعم از عادي يا غير عادي، آيت و نشانه توحيد است، هر موجود غير عادي شکست‌ناپذير آيت و نشانه نبوت يا امامت آورنده آن مي‌باشد. همان‌طوري که هر انسان سليم‌الصدر با تأمّل کافي درباره هر موجودي به آفريدگار آن پي مي‌برد؛ ﴿إنّ في خلق السموات و الأرض و اختلاف الليل و النهار لايات لأُولي الاءلباب﴾ [3] هر انسان سليم النفس نيز با تدبّر در جوانب هر موجود غير عادي شکست‌ناپذير عصر خويش به نبوت يا امامت آورنده آن ايمان مي‌آورد. همان‌طوري که غافلان از مشاهده آيات الهي طرف توحيدي نمي‌بندند، ﴿و کأيّن من اية في السموات و الأرض يمرّون عليها و هم عنها معرضون﴾ [4] متعصبان لجوج نيز از شهود آيات نبوت يا امامت سود نَبَوي يا وَلَوي نمي‌برند؛ ﴿و لئن أتيت الّذين أُوتوا الکتاب بکل اية ما تبعوا قبلتک... ﴾.[5] در پاسخ سؤال سوم مي‌توان گفت: پيوند بين معجزه و قداست روح يک امر تکويني است؛ نه قراردادي. همان‌طوري که هر وجود ممکن آيت وجود خداست و اين نشانه امري است تکويني نه وَضعي، هر موجود غير عادي شکست‌ناپذير نيز آيت قداست روح ولي الله مي‌باشد و اين نشانه امري است تکويني؛ نه قراردادي. همچنين پيوند بين معجزه و رسالت و امامت به معناي زعامت و سرپرستي جامعه که يک امر قرادادي است، واقعيتي است تکويني و قابل استدلال عقلي و هرگز اعتباري نيست. توضيح آنکه بر مبناي اشاعره که منکر حسن و قبح عقلي‌اند وهرگونه پرسشي را درباره خداوند ممنوع مي‌پندارند و آيه مبارکه ﴿لا يُسئل عمّا يفعل و هم يُسئلون﴾ [6] را مصحّح در اراده گزافي دانسته‌اند، اصل بحث ضرورت نبوّت و لزوم بعثت انبياء و وجوب ارسال کتاب آسماني و... مطرح نيست تا درباره ارتباط معجزه با صدق مدعي نبوّت سخن گفته شود و بر آنها چنين اشکال کرد که چه مانعي دارد خداوند فرد کاذب را تصديق نمايد؛ زيرا شما معتقد به قبح عقلي آن نيستيد. امّا بر مبناي اماميه که قائل به حسن و قبح عقلي‌اند، گرچه بين آنها فرق عميقي وجوددارد، زيرا اماميه قائل به ضرورت صدور خير و حسن از خدا و امتناع صدور شرّ و قبيح از خدايند و معتزله قائل به ضرورت يا امتناع بر خداوندند، لکن اصل بحث از ضرورت نبوّت و فروع آن کاملاً رواست. منظور از حسن و قبح عقلي در اين‌گونه از مباحث، غير از حسن و قبح در مباحث حکمت عملي است؛ چنان که منظور از وجوب در اين مورد، همان ضرورت فلسفي است؛ نه وجوب فقهي. حسن و قبح در حکمت، امري است اعتباري و وجوب و حرمت اعتبار را به همراه دارد؛ ليکن حسن و قبح در حکمت نظري امري است عيني؛ چون به کمال و نقص وجودي بر مي‌گردد؛ نه به اعتبار معتبران، قهراً ضرورت و امتناع فلسفي را به همراه دارد؛ نه وجوب و حرمت فقهي را. مثلاً در قرآن کريم براي خداوند اوصاف ثبوتي، همانند صدق، ﴿...من أصدق من الله قيلاً﴾ [7] و وفاي به عهد ﴿مَن أوْفي بعهده من الله... ﴾ [8] و صفات سلبي همانند ظلم ﴿... و لا يظلم ربّک احداً﴾ [9] و خلف وعده، ﴿... انّ الله لا يخلف الميعاد﴾ [10] ياد شده است و هرگز منظور از اين توصيفها شرح اوصاف حکمت عملي و امور قراردادي نيست؛ يعني اگر گفته‏شد خداوند صادق و عادل است، به معناي آن نيست که فلان شخص راستگو و دادگر است؛ زيرا دومي اعتباري است و اوّلي حقيقي. بنابراين، نه اعتبار دانستن حسن و قبح حکمت عملي، مشکلي در خصوص مقام که حکمت نظري است به بار مي‌آورد، نه احتمال امکان صدور قبيح يعني هستي ناقص درباره خداوند متفدح است و اينکه قرآن فرمود اگر پيامبر اکرم(صلّي الله عليه وآله وسلّم)بر خدا دروغ ببندد و با استفاده از مقام نبوت و قدرت اعجاز چيزي را که خداوند نفرمود به او افتراء زَنَد، خداوند سبحان رگ حيات او را قطع مي‌کند و توان را از او مي‌گيرد[11] و...، راجع به همين حقيقت است؛ نه شرح يک امر اعتباري. خلاصه آنکه در اين سئوال، خلط حقيقت با اعتبار مشهود است؛ زيرا امتناع عقل با منع شرعي اشتباه شده است. تذکّر 1. ضرورت اعجاز و دلالت معجزه بر صدق دعوي رسالت، همان‌طوري که در فن کلام مطرح است، در فن حکمت نيز مُعنون است؛ لذا ابن سيناِ در الهيات شفاء[12] و صدرالمتألّهين(قدس سرّه) در مبدأ و معاد[13] معجزه را سَنَد صدق پيامبر الهي دانسته‌اند. 2. امام رازي طرح مسئله خير و شر را مبتني بر اختيار فاعل و بر مبناي حسن و قبح عقلي روا دانست و آنانکه خداوند را فاعل موجَب (بفتح) مي‌دانند يا قائل به حسن و قبح نيستند و با ﴿لا يسئل عمّا يفعل... ﴾ [14] مي‌انديشند، حق ورود در اين بحث را ندارند. محقق طوسي(قدس سرّه) در پاسخ فرمود: حکماء در اين جهت بحث مي‌کنند که صدور شرّ از چيزي که ذاتاً خير است، چگونه خواهد بود و سرانجام ديگران را آگاه مي‌کنند که آنچه صادر و حقيقي است، شر نيست[15] و آنچه شر حقيقي است، امر وجودي نمي‌باشد؛ يعني منظور از قبح صدور شر از چيزي که ذاتاً خير است، همان امتناع عقلي است؛ نه منع شرعي يا عرفي؛ چنان که در توجيه حُسن عقاب تبهکار چنين فرموده است: «... و اراد بالحَسَن ههنا الخير المقابل للشرّ لا ما يذهب اليه المتکلّمون».[16] 3. هر پيامبري دو کار مي‌کند؛ يکي دعوت به معارف و احکام و ديگري دعوي رسالت. بررسي در مفاد دعوت و انطباق آن با برهان عقلي، موجب اثبات صحت دعوت است؛ نه صدق دعوي و آنچه دعوي او را اثبات مي‌کند، گذشته از شهود عرفاني يا نصّ پيامبر قبلي همانا معجزه است و با اثبات صدق دعوي مي‌توان به صحت مفاد دعوت پي برد؛ پس تلازم يک‌جانبه است؛ نه دوجانبه؛ يعني با اثبات صدق با دعوي، صحت دعوت ثابت مي‌شود؛ ليکن صرف اثبات صحت دعوت، دليل صدق دعوي نيست. 4. معجزه براي اثبات نبوت خاصه است؛ نه نبوت عامه. آري بحث در اصل اعجاز، راجع به نبوت عامه است؛ ليکن تحقّق آن در خارج از راه معجزه ثابت مي‌گردد که راجع به نبوت خاصه است. 5. قرآن کريم معجزه را برهان کافي مي‌داند؛ چنان که درباره عصاي موسي و يَد بيضاء آن حضرت چنين مي‌فرمايد: ﴿فذانک برهانان من ربّک إلي فرعون و ملإيه... ﴾ [17] و ايمان کسي را که به استناد معجزه مؤمن شده است، صحيح مي‌داند و کفر در قبال آن را مايه هلاکت مي‌شمارد و در اين جهت، بين معجزه اقتراحي و ابتدايي فرق نيست و هم‌اکنون تنها معجزه باقي پيامبر اسلام(صلّي الله عليه وآله وسلّم)خود قرآن است که همواره تحدّي دارد و به امتناع آوردن مثل آن احتجاج مي‌کند؛ ﴿فإن لم تفعلوا و لن تفعلوا فاتّقوا النار الّتي وقودها الناس و الحجارة أُعدّت للکافرين﴾.[18] امتناع عقلي تصديق کاذب نسبت به خداوند 6. امتناع تصديق کاذب نسبت به خداي سبحان را از اينکه تصديق کاذب مايه اغواء به جهل و اضلال مردم است، بي‌نياز مي‌سازد؛ زيرا در همان مرحله اول محکوم به امتناع عقلي است؛ گرچه اضلال ابتدايي، نه اضلال کيفري محال ديگر است و در حدّ خود قابل استناد مي‌باشد. 7. احتمال کذب خداوند با تعيين به نبوت پيامبر(صلّي الله عليه وآله وسلّم) اعتمادي را از گفته‌هاي او سلب مي‌کند؛ زيرا گرچه پيامبر(صلّي الله عليه وآله وسلّم) داراي صدق مخبري است، ولي خبري که نقل مي‌کند، از خداست و با احتمال کذب خدا معاذ الله هرگونه اثر سازنده‌اي از بين خواهد رفت. بعضي بر آن‌اند که معجزه تنها عامل شناخت کلام خداست و بدون آن هيچ موجودي نمي‌تواند کلام حق را از کلام ديگري امتياز دهد و اين پندار در کمال افراط است؛ چنان که گفتار قبلي که معجزه براي توجيه عوام است، نه برهان عقلي، در نهايت تفريط است. امام رازي چنين مي‌گويد: همان‌طوري که امت با مشاهده معجزه مي‌فهمند آنچه را پيامبر مي‌گويد از طرف خداست و آورنده اين دعوت در دعوي خود صادق است، پيامبر نيز با دريافت معجزه مي‌فهمد که آورنده اين کلام فرشته وحي است که از طرف خدا مأمور ابلاغ کلام وي شده است؛ نه شيطان و فرشته وحي نيز با شهود معجزه مي‌فهمد آنچه شنيده است، کلام خداست؛ نه کلام غير حق.[19] گفتار گذشته براي توجيه برهان بودن معجزه و ردّ تفريطاگرايي در آن کافي به نظر مي‌رسد. لازم است اشاره کوتاهي در ردّ اين افراطاگري به عمل آيد. همان‌طوري که علم حصولي به دو قسم بديهي و نظري منقسم است و بديهي‌تر از هر بديهي، همانا چيزي است که از او به اوّلي ياد مي‌شود مانند امتناع جمع دو نقيض و هرگونه مطلب نظري در پرتو او حلّ مي‌شود، علم حضوري و کشف نيز دو قسم است؛ يک قسم از آن که فقط بهره مخلَصين (بفتح) است و هيچ‌گونه ابهام بردار نيست؛ زيرا در قلمرو اخلاص صرف که تجرّد تام عقلي است، نه شيطان و هم از درون، نه ابليس اضلال و اغواء و تغليط و... از بيرون راه دارد و اگر در منطقه‌اي از هستي جز حق چيز ديگر نبود و انسان سالک به آن مقام منيع باريافت و به خصوصيت آن آگاه بود، هرچه مي‌بيند حق است و هيچ احتمال خلافي در نفس او منقدح نمي‌شود. آنچه را پيامبر اکرم(صلّي الله عليه وآله وسلّم)مي‌يابد، سراسر حق است و آنچه را فرشته مي‌شنود، تماماً حق است؛ نه پيامبر احتمال خلاف مي‌دهد، نه فرشته پيدايش خلاف را تجويز مي‌کند. قلمرو اعجاز، جايي نيست که وهم يا اغواء ابليس رخنه کند و در محور امن از گزند وسوسه نيازي به اعجاز نيست؛ يعني فرشته با شهود متن حق هرگز شک ندارد تا براي رفع شک اعجاز طلب کند. همچنين پيامبر اکرم(صلّي الله عليه وآله وسلّم)با مشاهده صرف حق هرگز احتمال خلاف نمي‌دهد تا براي برطرف نمودن آن نياز به اعجاز داشته باشد. اعتقادي بودن مسئله امامت بخش دوم امامت، خواه به صورت بحث کلامي طرح گردد، خواه به سيرت مسئله فلسفي ارزيابي شود و خواه در کسوت عرفان نظري مشاهده گردد، از مسائل اعتقادي به شمار آمده، در رديف بحث از اوصاف و افعال خداوند است؛ گرچه سطح طرح آن در علوم ياد شده يک‌سان نيست. زيرا امامت نزد عارف، همان خلافت الهي است بر همه موجودهاي جهان آفرينش از عرض ملکوت تا فرش طبيعت و ناسوت و امام، همان انسان کاملي است که نه تنها به يُمن او آسمانها و زمين ارتزاق مي‌کنند و جهت تنظيم امور فردي و اجتماعي جوامع بشري مأموريت مي‌يابد؛ بلکه براي تعديل اسماي حسناي الهي سِمت ويژه دارد؛ چون هر اسمي دولت خاص به خود را مي‌طلبد و اقتضاي مخصوص دارد؛ تنها اسم اعظم است که جامع همه آنها بوده، هر اسمي را به مقتضاي خاص خود مي‌رساند و نظم اسماء را حفظ مي‌نمايد. انسان کامل که مظهر اسم اعظم است، عامل خوبي براي تقدير مقتضاهاي اسماء حسنا خواهد بود؛ لذا وي خليفه خداي سبحان در تمام قلمرو امکان بوده، همگان در ساحت قدس خلافتش کُرنش مي‌کنند؛ زيرا اگر همه فرشتگان در پيشگاه وي سجده کرده‌اند و فرشتگان نيز مدبرات امورند، پس همه پهنه امکان در حضور وي خاضع‌اند. امامت نزد حکيم با روح قدسي همراه است و امام در باطن خويش فرشته معصوم است که حل اين مسائل در خور مباني بعضي اهل کلام که اصل تجرد روح براي آنها روشن نشد، نخواهد بود. به هر تقدير، امامت نزد متکلّم شيعه مسئله اصلي است؛ نه فرعي؛ چنان که مشروحاً در مقاله ولايت و رهبري آمده است. آنچه تذکرش در اين پيش‌گفتار لازم است، اين است که قبل از آنکه به شرايط امامت دست برده شود و پيش از آنکه به اوصاف امام خدشه‌اي وارد گردد و سرانجام امام از عرش خليفةاللّهي به فرش خليفةالناسي تنزل کرده، امام معصوم راستين از صحنه خارج شود و خليفه را در سقيفه بسازند، مسئله امامت را از اوج اصلي و کلامي بودن به حضيض فرعي و فقهي شدن کشاندند و او را از فعل خدايي به فعل خلقي سقوط دادند و انتصاب الهي را به انتخاب مردمي مبدّل ساختند. سپس هر زمامداري را امام دانستند و اطاعتش را فرض عين و عين فرض پنداشتند و صنيع خود را همتاي امام دانستند و اطاعتش را فرض عين و عين فرض پنداشتند و صنيع خود را همتاي خدا و پيامبر(صلّي الله عليه وآله وسلّم) انگاشتند و اطاعت هر سه را همسان دانستند و در نتيجه آيه: ﴿أطيعوا الله و أطيعوا الرسول و أُولي الأمر منکم﴾.[20] را بر زمامداراني که اجتهاد در قبال نصّ معصوم را روا داشتند، منطبق نمودند؛ فانظر ماذا تري. امامتي که جز به تنصيص الهي حاصل نمي‌شود[21]، خواه به نص قولي نظير آنچه در حديث غدير و منزلت و... خواه به نصّ فعلي يعني ظهور اعجاز که در حکم تنصيص قولي است به صرف بيعت چند نفر يا مشورت گروه خاص يا استيلاء کافي دانستند[22] و هدف زعامت را مجرّد نظم صوري پنداشتند؛ در حالي که امامت معصوم تنها قطب سنگ آسياست؛ «... انّه ليعلم أنّ محلّي منها محلّ القطب من الرّحي».[23] در پايان تبرّکاً سبب تعظيم حضرت اميرالمؤمنين عليه افضل صلوات المصلّين به «کرّم الله وجهه»، طبق نقل محقق دواني در رساله نور الهداية نقل مي‌شود: «... وقتي که حضرت علي(عليه‌السلام) در مشيمه رحم مادر خود، فاطمه بنت اسد، بودند، چون حضرت سيدالنبي(صلّي الله عليه وآله وسلّم)فاطمه را مي‌ديدند، فاطمه بي‌اختيار از جاي خود بر مي‌خاست و چون از حقيقت حال او استفسار مي‌نمودند، مي‌فرمود: غريب حالتي مشاهده مي‌کنم که هرگاه حضرت سيدالنبي(صلّي الله عليه وآله وسلّم)را مي‌بينم، جنين در رحم من به حرکت مي‌آيد، مي‌يابم که جنين در مشيمه قيام نموده، لهذا هنگام ديدن آن حضرت(صلّي الله عليه وآله وسلّم)بي‌اختيار برمي‌خيزم و چون رسول الله(صلّي الله عليه وآله وسلّم)در پيش من از طرفي به طرف ديگر مي‌رود، في‌الفور جنين در مشيمه رحم من به حرکت مي‌آيد؛ چنان که مي‌يابم که روبه‌طرفي که حضرت(صلّي الله عليه وآله وسلّم)توجّه فرموده، جنين نيز روي به آن طرف دارد؛ بنابراين، مرا ناچار روي بدان طرف بايد کرد که توجّه به آن حضرت است. اکثر علماي اهل سنّت وجه اينکه ايشان را کرّم الله وجهه مي‌خوانند، همين معنا نوشته‌اند؛ پس دانستم که بر آن حضرت(عليه‌السلام) حالت و مرتبت جناب نبوي منکشف بوده، در هنگامي که هنوز تولد نيافته بودند و اين نيست مگر از خواص نفس قدسي... ».[24] خلاصه آنکه امامت نزد شيعه مسئله کلامي است؛ چون تعيين امام، فعل خداست و نزد اهل سنت، مسئله فقهي است؛ چون تبيين آن کار خلق است قبل از اينکه امام را از صحنه خارج کنند، امامت را از کلام به فقه کشاندند؛ بنابراين، سرّ آنکه امامت در فرهنگ شيعه از اصول به شمار مي‌آيد روشن شد. و الحمد لله ربّ العالمين قم فروردين 1368 جوادي آملي [1] ـ سوره زمر، آيه 62. [2] ـ علل الشرايع، ج 1، باب 99، ص 147 ـ 148. [3] ـ سوره آل عمران، آيه 190. [4] ـ سوره يوسف، آيه 105. [5] ـ سوره بقره، آيه 145. [6] ـ سوره انبياء، آيه 23. [7] ـ سوره نساء، آيه 122. [8] ـ سوره توبه، آيه 111. [9] ـ سوره کهف، آيه 49. [10] ـ سوره رعد، آيه 31. [11] ـ سوره حاقه، آيه 46. [12] ـ الهيات شفا، ص488. [13] ـ مبدأ و معاد، ص547. [14] ـ سوره انبياء، آيه 23. [15] ـ شرح اشارات،ج 3، ص323. [16] ـ همان، ص330. [17] ـ سوره قصص، آيه 32. [18] ـ سوره بقره، آيه 24. [19] ـ تفسير فخر رازي، ج7، ص139، ذيل آيه 285 سوره بقره. [20] ـ سوره نساء، آيه 59. [21] ـ اللوامع الإلهية، ص333. [22] ـ همان، ص349. [23] ـ نهج البلاغه، خطبه 3. [24] ـ الرسائل المختاره، ص122.
عکس